دختران بدون مرز

 
دکتر مهربون کوچولوها
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦
 

می گم شاید ماموریت من این میست که همراه شاهزاده ای سوار بر اسب سفید شم ماموریت من شاید اینه با مامانم همراه باشم.  مراقب باشم...مهربونش باشم...ماموریت من شاید اینه با بچه کوچولوها حرف بزنم و با من دوست بشن...رزتا و رضا مریض های چهار ساله ی کوچولو امروزم که هر کاری میکردم حرف نمی زنند...میگفتم درد داری خرف نمی زد... ب نظرم اوتیسم بودن... آزمون قول گرفتم سری بعد ک آوردند بیشتر حرف بزنند...خدا رو شکر انرژی م خوبه... همه رو دوست دارم.... برا همه آرزوی خوشبختی می کنم...

مریض اخرم علی بود با مامان فوق العاده با شخصیتش...خیلی خیلی مامان خوبی داره...دندون ش در حد کشیدن بود اما چون مامانش خیلی دوست داشتنی ه چندمین باره ک دارم براش پرش می کنم... خوش ب حال آقای مومنی برای داشتن همچین خانم ماهی...لطف کردن منو تا ترمینال رسوندن....چیزی ک خیلی خوشحالم کرد علی کوچولو بود که همش گریه می کرد و الکی ای ای می کرد موقع رفتن ب مامانش گفته بود خاتم دکتر چقدر مهربونه... سوار ماشین شون ک شدم علی کوچولو رفت عصب نشست و با چشمای متعجبش منو نگاه می کرد..  از طرف مریض هامم توی کانال آناهیتا نیوز تشکر کردن ازم...خدا رو شکر برا این همه نعمت و بزرگی...امیدوارم هر روز همه بهتر از دیروز باشه...

الهییی آمین  به حق این شب های عزیز... 


 
 
گذر زمان
نویسنده : ندا. - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦
 

گذر زمان عجب چیز جالب بود....درد های آدم کم کم کهنه میشوند.. دغدغه خای جدید جایش را میگیرد... من افتخار می کنم به خودم... دیگر اصلا هیچ وقت منتظر هیچ مردی نمی مانم تا بیاید دست هایم را بگیرد و ببرد جاهای دور.... یا برایم چیزهای دوست داشتنی بخرد یا برایم شیرین زبانی کند... چقدر الان خوش بختم....چقدر خوش بختم.... 

آدم های ساده ی گاهی کله شق می ارزند به هزار تا آدم پرشیله پیله ی جنتلمن خوش لباس... همان خانم دوست که همیشه پاهایش بو میداد زلالی اش شرف داشت به هزار تا آدم مرموز پیچ در پیچ ادکلن زده ی خوش لباس خوش خانواده که همیشه بهترین ماشین ها را سوار میشوند... 


 
 
خونه مادربزرگگگگگ
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦
 

خانه ی مادربزرگ... این نوستالژی همه چیز تمام... مادربزرگ ها از یک سنی به بعد فرسوده میشوند... دیگر به زور چشم هاشان می بیند....اما باز هم مادربزرگم...باز هم مهربانند....باز هم وقتی می بینند توی زندگی ات ب بن بست رسیدی دعوتت می کنند ب کمی صحبت... مادربزرگ م....با این خانه ی کوچک و ارزان قیمتش  با شکوه ترین جای دنیاس...خانه اش بوی مهربانی می دهد....پر است از تجربه...مادربزرگ عزیز م...خانه ی کوچک پایین شهری ات را با هیچ کاخ پرشکوهی عوض نمی کنم وقتی قلب مهربان تو در آن می تپد.... 


 
 
تمام.شدن کابوس
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
 

امروز چهارشنبه یازده خرداد نود و شش.... بهترین روز زندگی من بود...خدا رو شکر این کابوس یکسال ه تموم  شد....خدا رو شکر.... 

خیلی خوشحالم و مطمینم خدا بهترین چیزها رو.برام پیش میاره... مطمینم....

خدایا خسته م....میشه یکم روحم و ماساژ بدی؟


 
 
بهترین لحظه ی سال نپد و پتج تا نود و شش
نویسنده : ندا. - ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
 

فقط چند دقیقه مونده ک همه چی تموم بشه...خدایا مرسی...مطمینم که بهترین تصمیم رو گرفتم و مطمینم که تو بهترین عطا کننده ای...

غم یک سالی ک اندازه هزار سال طول کشید دارد تمام میشود... دارد تمام میشود... 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
 

خرداد را شاید بتوان بد ترین ماه سال نامگذاری کرد...خرداد نود و پنج بدترین روزهای دنیایم بود... بدترین....و دارد تمام میشود این اتفاق تلخ بیهوده ی مزمن...

خدا را شکررررررررر


 
 
همیشه تو نگات ی حس مبهمه
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٦
 

تو با التماس می گی کمک.. این آهنگ گوگوش رو خیلی دوست دارم... کودکانه غمگین... بی بهانه شادی...آدم های خوب م این روزها بد میشن...

شروع رمضان یاد آور شروع تلخی هایی بود ک یک سال باهاشان دست و پنجه نرم کردم...امروز یک روز خوب بود...دیدن یک مشاور یک دوست کسی که با حرف هایش خیلی خوشحال میشدی...خستگی این یک سال از تنم در رفت...خدا رو شکر...خدا رو شکر که هنوز آدم هایی هستند که می توانی از ته دل کنارشان بایستی...بخندی... و خوشحال باشی...

خدایا ازت ممنونم ک زنده م...ازت ممنونم که تنهایی م خیلی برام لذت بخشه...ازت ممنونم...ازت ممنونم که این کابوس یک ساله تموم شد.. 

یادم نمی ره پارسال این مپقع چقدر گریه کردم....چقدر.... چقدر....خورد شدم... 

آرزوی بدی برای کسی نمی کنم خدا همه ی آدم های اپن داستان رو غرق خوشبختی کنه....

خدایا ممنونم 

پی نوشت:کجاست اون ناجی افسانه دیروز... جوانمرد محل ما چ نامرده...غرورمو ببخش...حضورمو ببخش... تویی که اشک تو شبیه شبنم...همیشه تو نگات ی حس مبهمه....

ما داریم گل هاتو آتیش می زنیم تو داری با التماس میگی کمک


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٦
 

می توانم بگویم به خودم افتخار می کنم و خودم را دوست دارم...می توانم خوشحال باشم که توی از دست دادن ها قوی بوده ام...می توانم خوشحال باشم که هر کسی ارزش ندارد پایش بمانید یا پایش لج کنید...می توانم خوشحال باشم که فهمیده ام گره ی کارم از کجاست!می توانم از کار کردن و حرف زدن با مریض هایم لذت ببرم...لذا می برم...می توانم خستگی این یکسال را از تن بتکانم و بگویم رها شوید بروید کهنه های درد ناک... من به زندگی جدیدم عادت می کنم... 

سلام زندگی 

پی نوشت:دعا کنید که زودتر همه چی درست شه...دعا کتید


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦
 

خدایا افسرده شدم کاملا....کاملا....کاملا....سر کار نرفتم و تا حالا خوابیدم 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

اینستا و فیس بوک همه ش حذف شده...خدا خودش بهم بگه چیکار کنم دیگه تحمل نداذم نمی دونم چیکار کنم


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

من خوشبختم...می دانی چرا؟به خاطر وجود خدایی که تحمل دیدن اشک بنده هایش را ندارد...بعضی آدم ها آنقدر مهربان که تا می بینند کسی دارد گریه می کنم یا غمی توی صورتش پنهان شده دلشان می ریزد و هر طور شده کاری می کنند برای آن آدم... 

حالا اگر آن آدم ارحم الراحمین باشد چه میشود؟ من یقین دارم خدا تمام حرف های توی دلم را میشنود...من یقین دارم خدا همه کاره ی عالم است...من یقین دارم که خدا دست مرا می گیرد...من یقین دارم که خدا همین الان همین لحظه دارد به نوشتن این متن من لبخند می زند...خدا همه جای زندگی ام بوده... میشنود... می فهمد...دوستش دارم... 

هان آدم جان... هان سپیده جان... هان زهره جان...هان تمام آدم هایی که خوب یا بد زندگی ام را پر از علامت سوال کردید... من یقین دارم...من یقین دارم... الی الله ترجع کل الامور...اگر بدی کردید مطمین باشید گه خدا به خودتان برش می گرداند...و اگر خوبی کردید مطمین باشید خدا به شما برش میگردند...خدایا آنقدر غرغمان کن در خوشبختی که دلمان نخواد برای کسانی که به ما بد کردند بد پیش بیاید... 

خدایا دوستت دارم...توی این جمعه ی دل تنگی ها...

پی نوشت: نظر آیت الله نخودکی خیلی خوبه... انجام بدین اگر دنبال واسطه ای برای آرامش هستید... 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

به من گفت دارد تقاص با من نبودن را پس می دهد...راستی را بخواهی آدمی هستم که ب هرنوع حرفی فکر می کنم که آیا درست است یا غلط....

من دیوانه شدم...او مرا دیوانه کرد...تصمیمات دیوانه وار گرفتم...تقاص دیوانه کردن یک آدم را قطعا پس خواهند داد...من ب راست گو بودنم آیمان دارم...آنقدری هستم که بتوانم فرق عشق دروغی و راستی رت بفهمم...آنقدر ی هستم که با چشم ها و لبخندم هر مردی را مسحور خودم کنم...آنقدری هستم که بفهمم بین من و تو چقدر فرق است...آنقدری هستم که با خیال راحت زندگی کنم وبسپارمت به خدا...خدا خودش بهترین قضاوت کننده است... خوشحالم که تمام بلاها را به جان خریدم اما ب کسی آسیب نزدم... برای نابودی کسی نقشه نریختم...خوشحالم....


 
 
غیاث المستغیثین
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

بعضی وقت ها بی نهایت خوشبختم...بعضی وقت ها ک با گذاشتن پست خای یهویی دوستام نگرانم میشن... بعضی وفت ها خیلی خوشبختم که در اوج دل تنگی در قرآن باز می کنم و با آیه هاش اروم میشم...با این آیه ملکوت هر چیزی ب دست خداست...فاذا ارادو به شیا فیقول له کن فیکوس...اوج هنرنمایی و مهربانی خداست...سال نود و پنج سخت بود... خیلی سخت...سالی که همش گریه بود...دل تنگی بود..  سالی که مزرعه ی سبز از بین رفت...سالی که خونه ای ک خیلی براش زحمت کشیدم ازش کوچ کردم...سالی ک تک تک وسایل ی ک با هزار تا التماس برام خریدند و گذاشتم کنار و رفتم....سالی که با بغض خداحافظی کرذم و با بغض سلام کردم و با بغض زندگی کردم....سالی که شیلد روی صورتم بود و ماسک روی صورتم اما تمام پهنا صورتم اشک میشد...سعی می کردم اخم نکنم و آبراهام موقع گریه کردن نره بالا اما آخرش آنقدر اشک هام زیاد میشد و آب دماغم ماسک و خیس می کرد گ مجبور بودم وسط کار شیلد و ماسک و بردارم و دماغ مبارک رو پاک کنم و دوباره کار کنم...سالی که درد دل های تموم نمیشد..حکیمه... فرشته...فاطمه....حتی پروین... خیلی نمیشدم...ایها الانسان ها؟!خالی نمیشدم!خالی نشدم هنوز! 

فقط مطمینم....مطمینم....که خدا مجری بلا مانع قانون سوم نیوتون....سرنوشتم... زندگیم....آبروم.... کارم....به خاطر یه آدم... ب خاطر خودخواهی یه آدم.... به خاطر هرزه بودن دو تا آدم... تحت شعاع قرار گرفت.... خیلی بده.... خیلی سخته... 

فقط خدا جون.... ی جمله یادت باشه...تا ابد فقط داد خواه این ی جمله ام....بیوه زن بی آبرو.... فقط همین بسه ک کولاک کنی...منو میشناسی...لجباز تر از این حرف هام....خدا جون؟

یا سند من لا سند له....یا انیس من لا انیس له...یا غیاث المستغیثین...ب فریاد اشک هایم برس.


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

میمیرم.... مثل زنی دیوانه... می میرم... در لایه های اشک و اندوه جاودان شده ام...میمیرم.... یکی از همین روزها... در اشک هایم... میمیرم....میمیرم... شاید قبل از مردن دیوانه هم بشوم...دیوانگی مگر چیست؟دیوانگی غیر از اشک ریختن های هر روز است؟غیر از بغض های گاه و بیگاه ک مثل ابر بهاری می ریزد...می میرم وتو خواهی خندید دوست دختری را خواهی گرفت... می میرم و تو دست دختری را خواهی گرفت و ب او از دوست داشتن می گویی... برایش ستاره می چینی و من تا سپیده ی صبح ب رد پای دست هایت نگاه خواهم کرد  که آیا ستاره ای برای من هم مانده است؟

می میرم در یکی از همین روزها...و نمی دانستم عشق آنقدر کشنده است... عشق نارس من...

می میرم توی یکی از همین روزهایی ک سر درد هایم امانم را بریده..  توی یکی از همین روزهایی ک مردی یخ زده کنارم ایستاده و من هزاران بار تو را نفرین خواهم کرد که چرا این مرد یخ زده را سهم من کردی.... میمیرم در یکی از همین روزها... خواهم مرد...خواهم مرد...روزی سردرگمی تمام میشود...غصه هایم تمام میشود...بی کسی هایم تمام میشود و کسی را خواهم داشت تا در آغوش ابدیتش سالها گریه کنم....

گریه خواهم کرد بر سرنوشت تلخ دختری ک همیشه منتظر فریاد خیالی اش بود....برادری ک دست هایش را می گرفت.... برادری ک پا ب پایش گریه می کرد.... برادری ک دوستش داشت...گریه می کنم.. گریه میکنم...بر تمام شدن ناگهانی روزها و دوست های سبزم....دوست های زلالی ک خیلی ازتنهایی ام را پر کرده بودند... گریه میکنم بر سبزی دره هاوبر چایی دور همی مان...مثل آنه که با همه ی دل تنگی ها ورویاهایش از خواب بیدارشده باشد و ببیند همه ی دریاچه ی نقره ای اش را باخته است...گریه میکنم... گریه...و نمی دانم دل رحمی خدا پای کدام انتقام گرفتنش ایستاده ک ب من لبخند نمی زند...گریه میکنم... گریه... 

طلوع کن من به طلوع دست هایت نیازمندم...طلوع کن 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

دختری ک یک سال است صبح ها با بغض از خواب بیدار میشود...دختری ک توی سرنوشتش محبوس شده...دختری ک از سرزمین رویایی اش فرسنگ ها دور است... دختری ک اشک هایش خاطراتش را پررنگ تر می کرد.  خدایا چه برزخی بود... خدایا .. 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥
 

فریاد عزیزم... امروز یک دوست قدیمی را دیدم...کبری... بیا گد روزهای سبز مان بخیر...روزهای خیس بارانی...باورت نمیشه ک ما چقدر با هم خوب بودیم...دلم برای او تنگ میشود... اما آنقدر خاطرات بد از آن شهر نفرین شده دارم ک می ترسم بروم دنبال خاطراتم...آدم ی ک مرد...درختی ک قطع شد... حس ی ک لگدمال شد...چایی های دو نفره ی او و خانم هرزه...بوسه های یواشکی شان...خدای من.... ما چقدر سرگرم افکار کودکانه خودمان بودیم ک دنیا را روی سر ما خراب کردند همان ها ک قرار بود دنیایمان را بسازند 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
 

من از همان دخترهای ساده ی شهرم...اصلا دوست ندارم لاک های صورتی بزنم و رژ لب صورتی تر و دست هایت را ببوسم... اصلا دوست ندارم وقتی از صداقت قلبت مطمین نشده ام با تو تا ناکحا آباد سفر کنم...من دوست دارم یک دختر ساده ی معمولی باشم...با لباس های معمولی با شلوار دم پا گشاد با کمی آرایش محو ک بعد از خوردن یک چایی پاک میشود... من دلم می خواهد خودم باشم...برای ب دست آوردن کسی این پا و آن پا نکنم...هزار رنگ خودم را آرایش نکنم...من خودم را دوست دارم...حتی وقتی پارسال موچین زنعمو رفت و نصف آبروی را برد.. من همان قیافه ی زپرتی خودم را دوست دارم تا دختران هاشور کرده ی پر حاشیه ی شهر...

من حرف هایم را صادقانه می گویم...می گویم...می گویم.... 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥
 

دلم برای خیلی ها تنک شده...باورت میشود... همان زندگی فکستنی که با پول تو جیبی های بابا سپری میشد...همان زندگی فکستنی ک وقتی دلم می گرفت دفترم را برمی داشتم و می رفتم توی حیات برای خودم  کلی بغض می کردم و گریه و می نوشتم...همان روزها ی فکستنی که با مبینا صبح های زود می رفتیم توی حیاط ورزش می کردیم و پنیر لیقوان با گردو می خوردیم و فکر می کردیم خوشبخت ترین آدم های روی کره زمینیم... همان روزهایی ک صدایی خنده های پروین تا طبقه ی چهارم پنج خوابگاه می آمد و از پشت پنجره ی حفاظ دار وقتی خنده های را می دیدم دلم پر می کشید برایش...دور همی های من یسرا پروین اکرم.. شب های امتحان و اطلس دزدی ها و... 

وای خدای من... چ رویاهایم قشنگی بودند...خدای من....

ممنونم بایت روزها ی خوبی ک به من هدیه دادی! 


 
 
خداااا
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
 

خدایا...چنان کودکی که در میان پلیدی و نقشه و مکر آدم بزرگ هایت افتاده...چنان یوسف که در میان دسیسه های برادران از آغوش پدر به ته چاه افتاده...چنان ابراهیم پاک که در هیزم ناپاکی گرفتار آمده... چنان اسماعیل که در زیر تیغ فرمان تو زندگی اش را به او بخشیدی...چنان یونس که در دل ماهی بزرگ نجاتش دادی....چنان موسی که از هراس فرعون به تو پناه آورد ه بود و تو برای دریا را شکافتی...چنان محمد که در تاریک ترین نقطه ی تاریخ نور را به قلبش سرازیر کردی...

چنان من...که در تاریک ترین و ظالمانه ترین نقطه ی تاریخ زندگی ام ب تو پناه آورده ام...از دسیسه ها رهاییم بخش...آتش را بر من سرد کن...زندگی دوباره عطایم کن...و شر فرعونی آن را کم کن...حتی اگر شده غرقشان کن...ظلم کشیدن درد دارد...خدای عادل من...خدای قهار من...خدای انتقام گیرنده من...ظلم کشیدن درد دارد....درد دارد......

دردش را فقط تو می فهمی...تو خدای خوب من...


 
 
ب نام تو
نویسنده : ندا. - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥
 

خدای مهربان و دوست داشتنی ام...سلام...توی این ساعت صبح از صمیم قلب دوستت دارم...تو خوش قلب ترین خدای دنیایی...در عین زیبایی و صداقت و قدرت مطلق داشتنت با بنده های کوچک ت عشق بازی می کنی...خدای مهربان...ب حق این صبح با شکوه که با هم سوره ی نور ش را خواندیم از تو می خواهم نور زندگی ام باشی...همیشه و همیشه در تاریکی های خیالم ظاهر شوی و مرا از توهمات شیطانی در باوری...

خدا جون....ازت می خوام همیشه ب من این قدرت روبدی تا ب بنده هات کمک کنم و هوشمند داشته باشم...خیلی حس خوبی کمک ب بقیه...

خدا جون می دونم ک خوشبختی آدم ها توی دست های تویه...خدای همین جا ب زلالترین نوشته هام قسمت می دم از آدم بدها نگاری...نداری تو این توهم بتونم ک حق ب جانبی...ب اون لحظه های سختی ک گریه می کردم؟یادته؟

هیچ کس این ماجرا رو خوبی تو یادش نیست...خدای واگذار آدم بدهی قصه ی من به دست های عادل و قدرتمند و جبار خودت... 

دوستت دارم و ب تو پناه می برم...


 
 
خدا
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥
 

فریاد عزیزم...

توی بیست و شش سالگی ب این نتیجه رسیده ام که همه ی مسایل زندگی جزییات هستند جز خدا...آدم ها در جزییات ممکن است با هم فرق داشته باشند اما داستان اصلی هر کس ب یک داستان دو طرفه برمیگردد...خودش و خدایش...

آدم اگر خدا را وارد زندگیش نکند ارامش ندارد...فرق نمی‌کند شوهرش میلیاردر باشد یا فقیر...هیکلی باشد یا لاغر اندام...دکتر باشد یا مهندس...خدا ک نباشد در کنار بهترین ها نیز ارامش نداری...و خدا ک باشد در کنار خدا همه چیز بخترین میشود...

دوستت دارم خدایا در این روز بارانی ....

می دانم ک تو همه چیز را معلوم خواهی کرد...


 
 
← صفحه بعد