دختران بدون مرز

 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥
 

اقای دکتر بهزاد سلیمانی!مطمینم ک اینو ی روز می خونی....مثل تو آدم زیاده...بامحبت و خیانت کار...سر لج و لج بازی با تو کاری کردم که بابام در استانه سکته قرار گرفته...خودم سرخورده شدم و کلی سرزنش دنبالمه...از رسوایی هات خبر دارم که با حسینی گرفتنت کرمانشاه و تا مرز اخراج رفته حسینی ...واگذار ت ب امام رضا یی که جند روز پیش اونجا بودم....مطمینم تمام بلاهایی ک سرم اوردی سرت میاد...مطمینم رزندگیت پر از نکبت و کثافت ه...درسته که جراحی قبول شدی با سهمیه اما خیر نمی بینی...مطمینم ک خیر نمی بینی...مثل پاپزن که بهش کقتم جای من نیا خیر نمی بینی...خودشو کشت اما زنده موند...مطمینم که خیر نمی بینه...عین بلایی که سرم توردی خدا سرت میاره...ایشالله خدا ازت حق بگیره...می دونم چی ب سرم آوردی...دروغگوی خیانتکار...نه از تو می گذره نه از اون پارسا که به خاطر منافع خودش کلی ب من اصرار کرد که برم تو زندگیش.. رونده بودم از تو...از تویی که گفتی منو نمی خوای...خانوادت منو.نمی خوان...بابام معتاده....خونه مون پایین شهره...اخراجم کردن...تک تک این بلاها سرت میاد...مطمئنم...مطمینم خیر نمی بینی پسر یه کلیه ای پست فطرت دروغگو...واکذارت ب امام زمان...


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد جان...تلخ ترین روزهای زندگی ام دارد سپری میشود...خودم باید خودم را سر پا نگه دارم...باید بخندم...باید خوب باشم مثلا...باید این روزها را تحمل بیاورم...شاید دارم می شکنم...اما هنوز سر پا هستم...مجبورم بخندم...اما ته دلم دوست دارم جلوی همه گریه کنم....کابوس پنج ماهه تمام شد...من ماندم و من...من و من...هیچ کس دیگری وجود ندارد...ساده لوحی اخرش این میشود...خود را ب او سپردن اخرش این میشود...شهرام می گفت ادم هایی ک وارد رابطه جدید میشند سه نوعند....یا از لج اولی سریع یکیو گیر میارن...یا قبلا یکیو دوست داشتن می رن با اون یا وایمیسن کامل فراموش بشه و می رن سراغ نفر دوم...من جز دسته ی اول بودم...لج کردم!لجی سنگین....آخرش شد این...

مهم نیست...توی این مدت فهمیدم کسی که ی روز ب ی مزاحم گفت تمام دنیاشم تمام دنیاش نبودم....و آدم ها ممکنه دروغ ب این بزرگی رو بگن...خودم رو فدای شرایط شغلی بقیه کردم اما الان فهمیدم هیچ کس قدر ادمو نمی دونه و هیچ وقت نباید خودتو فدای بقیه کنی...فهمیدم خیلی ها ب خاطر پول میان سراغت و ازت قصد سواستفاده دارند...فهمیدم تنها تنها تنها کسی که پشتم می مونه خودمم...چون آدم های عاشق واقعی خیلی کمند...خیلی کم....


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد جان...بابالنگ دراز خودم...پدر می گوید عیب ندارد...لازم بود این چیز ها رو ببینی تا بفهمی دنیا چ خبر است...راست می گوید...دنیای بدی است....بالا پایین دارد...پازسال این موقع ها همش توی مغازه ها لباس های مردانه را ک می دیدم چشمانم برق می زد و او را توی ا لباس تصور می کردم...پاساژ چابهار ک رفتیم اولین چیزی ک دوست داشتم بگیرم برای او بود...تند تند عطرهای مردانه را بو می کردم...دمبال بهترین بوها بودم برایش...بویی که وقتی شنید عاشقم شود...هیج وقت فراموشم نکند...علشق تر شود...دیوانه ام شود...همان موقع ها بود که سر و کله ی سپیده م مریم پیدا شد...سر و کله شان بود اما من کشفشان کردم...یکشنبه بود...یکشنبه ساعت یک شب...روی تخت اتاق سمت راستی که اتاق او بود خوابیده بودم...تبلتش توی دستم بود...خودم را جای او زدم...جمعه توی سنندج بوسش کرده بود....خوابم نبرد ...مات ماندم....جابجا شدم رفتم توی حال خوابیدم...کنار بخاری...کنار همان مبلی ک اولین بار بوسم کرد...من روپوش پوشیده بودم...کاپشنم هم توی دستم بود کتارم نشست مهربان به چشم هایم نگاه کرد گفت چشم هات چقدر خوشگله بوسم کرد...باز هم خوابم نبرد....ساعت سه چهار پنج...حدودا پنج و نیم بود که خوابم برد...اما...اما...

#فریاد جان می خواهیم برویم حرم بقیه اش را برایت بعدن می نویسم...دوستت دارم موجود خیالی دوست داشتنی من


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
 

آدم بعضی وقت ها خودش را در دنیا تنها احساس می کند....هیچ کس نمیتواند حرفش را بفهمد....مدام در خودش می ریزد....بعضی وقت ها کارهایی می کند تصمیماتی می گیرد مه دو ماه بعد نمی تواند درست بودن ان تصمیم را توجیه کند...تنها چیزی رتا که عمیقا حس می کنم بیگانگی با دنیای آدم هاست..می توانم تصور کنم عشقم در اثر بیماری مرده است...می تواند تا آخر عمر صداعای وکالمه اشرا گوش دهم و به خودم ببالم برای روزهای که او وجود داشت..میتوانم خوشحال باشم...بیگانه بودم اما با مردی که بی تفاوت اط کنار دلتنگی هایم می گذشت..بی تفاوت بودم اما با مردی مه الان کسی دیگر را دوست داشت...بی تفاوت بودم با مردی که گفتند چند روز پیش ها با ان زن متاهل عفریته توی کرمانشاه گرفته بودند شان...غشق من او نبود....مرده بود...به عزایش باید بنشینم...


 
 
سگ ها خوبند
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
 

الان ساعت دو شب،بچه ها دارند راجع ب سگ حرف می زنند...شعله دارد می گوید با محبت کردن سگی را که رام شدنی نبود یک هفته ای رام خودش کرده...می دانی دارم به چه فکر می کنم؟!ب اینکه یک سگ را دوست داشته باشم...بعید می دانم یک روز بگذارد برود...بعید می دانم بعد از اینکه مرا دوست داشت دستی کسی دیگر شود...حتی اگر این کار را بکند خیال آدم راحت تر است...چون سگ ننشسته برایش حرف عاشقانه برند...ننشسته برایش دروغ ببافد....سگ خا دوست داشتنی اند...


 
 
شب شهادت
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد همین حالا توی حیات نشسته ام.. روبروی گنبد و عمان رواق طلائی...حس خوبی دارم...به خواندن دعا و زیاذت اعتقادی ندارن فقط دارم توی دلم با امام رضا حرف می زنم و همش دو دو تا چهار تا می کنم....هودم را در زندگی گم کرده ام...باید پیدا  شوم حتما....


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد..همن جا در حضور تو.قول خواهم داد که دیگر هیچ وقت کسی را دوست نداشته باشم....ببین چه عذابی می کشند ...پدرم...مادرم...خواهر م...خودممممم....

و هیچ کس عین خیالش نیست


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
 

داریم می رویم حرم...روز شهادت امام رضا...ضامن اهوها...اشکم می آید....اشکم...از خدا معجزه می خواهم...معحزه ی آرامش...معجزه پیدا کردن خود و معبود...می گویند تو دوستم داری


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
 

آدم ها بی رحمند...آنقدر بی رحمانه می روند که انگار هیچ وقت همدیگر را ندیده بودیم...آدم ها بی رحمند....


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥
 

می گویم چرا دلش برای م تنگ.نمیشود؟؟می گوید او دلش برای خودش هم تنگ نمیشود.آدم عوضی ها اینطوری اند!

باورم نمیشود!


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥
 

باید گریه کنم....تاب نمی اورم...تا حالا انقدر تند تند گریه نکرده بودم...به من گفت او اگر بفهمد به تو می خندد...اصلا برایم مهم نیست بخندد یا نه...مهم رها کردن خودم ار قفسی بود که خودم برای خودم ساخته بودم...رها شدم اما رد این قفس و دردهایش رو بدنم مانده...نمی توانستم تظاهر کنم...متظاهر خوبی نبودم...فاطمه می گوید شبیه رمان ها شده داستان زندگی ات...نمی دانم مثل آدمی که وسط فیلم زندگی اش گیر کرده...ان لحظه که خودش گریه دارد چ برسد به مخاطبانش...نمی دانستم دل انقدر لجوج است که به هیچ صراطی سر عقل نمی آید...اصلا مگر من قول ندادم که با او زندگی کنم هر چند زمانش کم بود حالا بعد از چند ماه زندگی کردن با او...فکر می کنم مرده است....ام اس...یا هر چیز دیگری...ولی ادم حق ندارد برای کسی که مرده گریه کند؟

تازه علایم حیاتی ام برگشته...برگشته ام ب زندگی عادی...به حس کردن خودم...به کسی که رفته بود...دکتر احمدی گفت استرس اگر آدم را از پا درنیاورد صیقلی اش می کند...حالا من آنقدر دارم صیقلی میشوم که می ترسم چیزی از خودم نماند!


 
 
اردوی جهادی
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد بچه ها دارند وسایل را اماده می کنند حوصله شان را ندارم...دکتر ابراهیمی کمی شبیه توست...دلم نمی خواهد بفهمد توی اتاق نشسته ام و دارم گریه می کنم...خجالت میکشم از چشمهایش...ب من گفته بود دختر جان مواظب خودت باش...بچه بازی هایت کار دستت ندهد...نگرانم بود همیشه...همیشه هم مرا تایید می کرد...مرد شده بود برای خودش...سنی بود اما...دنبال دختر سنی می گشت...اصلا هم برایش مهم نبود کی پیدایش کند...صدای بچه ها میاید...مریض ها فعلا کم هستند...زیبا می گوید ننویس....توی صفحات اجتماعی ننویس...می گویم حالم خوب نیست...ارام نمیشوم اگر ننویسم...کاش دکتر ابراهیمی نفهمد توی اتاق کز کرده ام...می دانم که می فهمد قضیه از ج قرار است...اگر بخواهد دلداری ام دهد کارها عقب میافتد...آدم خای عجیبی اینجا هستند...متخصص...طرحی...فقط یک دختر طرحی اینجا هست که من از اوهم کوچکترم...نه تنها سنی... بلکه عقلی!دختری که اطراف بیرجند کار می کند و به قول خودش روزی چهل تا دندان می کشد...با هیچ کدامشان احساس نزدیکی نمی کنم...انگار هیچ کس نمی تواند مرا درک کند...دخترهای الان یا با کسی دوست هستند یا اصلا حوصله ی جنس مخالف را ندارند...ادمی که احساس دارد نمی تواند تنها بماند..اما من هیچ کدام از این حالت ها را ندارم...انگار پنج ماه توی قبر بودم...انگار پنج ماه همه ی دنیا فشارم دادند...انگار پنج ماه توی کما بودم...و حالا هیچ کس جز خودم نمی دانم چ حسی دارم...اگر هم بخواهم توضیح بدهم باز هم نمی فهمند حافظ شاید می فهمد...نوشته بود حال هجران تو چ دانی که چه مشکل حالیست...فقط این جمله ارامم کرد...نمی دانم بی قرار چه چیزی هستم...باید توی خودم بریزم...باید برای خودم بنویسم...فقط تو کاش متولد میشدی...کاش فقط توی خیال من زندکی نمی کردی و هر از گاهی می امدی با هم حرف بزنیم...صدای دکتر ابراهیمی دارد نزدیک میشود به در...می ترسم سراغم را بگیرد ...من بروم...فعلا...


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد ...نگرانم...بقیه هم نگرانند...که من دوباره اشتباه کنم...فریاد ...روزهای خیلی بدی را پشت سر می گذارم...احر تصمیم گیری در هیجان می شود این...این دوست داشتن چ چیزی داشت که هزاران داستان که میشنوی راحعذب بد بودنش اما باز هم دوستش داری...فریاد؟!می شود بیایی با من حرف بزنی؟حال دلم خوب نیست!مثل کسی که عزیزش را از دست داده سر یک لج بازی...عزیزی ک مثلا ب او گفته نرو ...اما رفت...و توی آخرین رفتنش تصادف خواهد کرد و تو با عشق و تفرتی ک توی وجودت داری هنوز نفهمیدی ک او را از دست دادی...پنج ماه...زودتر حتی...سپیده می دانست داستلن دل تنگی من از کی شروع شد...خودم هم می دانم...بیست روز بعد از بیست و نه خرداد گریه هایم شروع شد...گریه هایی که توی هر اتاقی که تنها میشدم هجوم پیدا می کرد...سپیده دختر بدجنسی بود...تمام گفتنی های مرا ب او گفته بود...نمی دانم...خدایا....کاش دل ها مثل هم بودند...کاش آدم هیچ وقت عاشق کسی نمیشد که دوستش ندارد....کاش بعد از هر جدایی تمام خاطرات عین اب خوردن فراموش میشد...فریاد عزیزم الان اردوی جهادی مشهد هستیم...پارسال دی ماه،هیجان بودن او....اما حالا نیست...نه تنها نیست...کوله باری از دل تنکی روی دوش هایم جا مانده...توی هواپیما وقتی آن مرد خپل ک توی تلگرام عکس همین الان یهویی اش را برای مخاطبش فرستاد...گشم هایم چهارتا شد که اسم مخاطب خاصش را ببینم...اسم مخاطب خاصش خانم جان....دام هری ریخت...بغض پرید توی گلویم...چشمهایم خیس شد اما سعی کردم تنددتند پلک بزنم ک زود این اشک ها پاک شود و کسی بغضم را نبیند...مثل همین الان که بچه ها دارند سفره ی صبحانه می اندازند و من چشم های خیس شده...تند تند دارم پلک می زنم و سرم را پایین گرفته ام که مرا نبیند...دلم برایش تنگ شده...می خواستم خیلی چیزها رو ب او بگویم...اما نیست...می ترسم حتی اگر باسد.. همین جا می نویسم...برای خدا می گویم این هجوه ی عظیمی ک به خاطر نبودنش ب سرم آمد...خدایا....حال دلم را خوب کن....


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥
 

فریاد من...حال دلم خوب  نیست...نمی دانم چطور به اینجا رسیدم...مهم ترین تصمیم زندگی ام را از روی دلایلی گرفتم که هیجانی بودند...حالامثل کسی که از خواب بیدار شده با انبوهی از تناقضات رو برو شده ام...فریاد دلم عجیب تو را می خواهد...از بین عقل و احساس عقل را انتخاب کردم اما زندگی بدون احساس را حتی عقل دوام نمی اورد...فریاد من...دلم مردی را می خواهد شبیه تو...دست هایش را بگیرم و با هم راه برویم حتی توی این سرما...این خانم نمی فهمد که مشکل من محل سکونت شان نیست و افتخار من این نیست که این آقا پدرش لیسانس زمان شاه را دارد..مشکل من زشت بودن صورتش نیست ومشکل من نفهمیدن است...خیلی درد بزرگی است که بخواهی با کسی هم پیاله باشی که تو را نفهمد...فریاد من از ادم ها نمی ترسم...از اینکه راجع به من چه فکری می کنند نمی ترسم...من از زجری که درون خودم برپا شده است هراسانم...از تصمیم ناگهانی و اشتباهم...


 
 
فریاد من
نویسنده : ندا. - ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥
 

برادر عزیزم..فریاد...خوب است ادم چیزی را مثل تو توی زندگی اش داشته باشد..باور می کنی دلم شانه هایت را می خواهد...دلم می خواهد مهربان بنشینی کنار حرف هایم..دلم می خواهد به تو و تمام پسرهای دنیا بگویم تو رو خدا به خاطر کمی لبخند و هم آغوشی به دخترها نگویید دوستشان دارید...از تو بپهان نمی کنم فریاد..می دانی که چقدر او را دوست داشتم...و وقتی فهمیدم مال من نبوده چقدر خشمگین شدم...دخترها وقتی می فهمند او مال انها نبوده روانی می شوند... به جنون کشیده می شوند...مثل من که با جنونم راه افتادم دنبال کسی که مثلا فرشته ی نجاتم بود...توی بیست و پنج سالگی به اندازه ی صد سال پیر شده ام و دیگر هیچ آرزویی ندارم...مثل ماردبزرگی که تمام نوه ها و نتیجه هایش را دیده و الان می خواهد بقیه ی  عمرش را کتاب بخواند..لبخند بزند و موسیقی گوش دهد و هر از گاهی با دیدن بوسه های عاشقانه یاد عشق قدیمی خودش بیافتاد و با لبخند اشک بریزد...فریاد کاش همیشه پیشم بودی..اگر خدا می دانست تا چه حد به بودنت نیاز داشتم لابه لای آدم ها تو را می آفرید و کنار من نگه می داشت...منی که الان حالم از تنهایی خوب است...منی که دلم دیگر نه عشق می خواهد نه عقل...او بدون من زنده است...راه می رود..نفس می کشد و حتی شاید.....!

ولش کن!بگذار توی بیست و پنج سالگی ام به هدیه ی تولد فکر کنم!ادکلن ارفوریا که الان زنانه اش بویش توی دماغم پیچیده..فریاد نکند تو هم با ترحم بقیه نگاهم کنی و بگویی بیچاره دخترک..تنش گرم است نمی فهمد چه بلایی سر زندگی اش آمده..

من خوشحالم و بقیه ی عمرم را کتاب می خوانم ..لبخند می زنم و از هیچ امدن و رفتنی به تنگ نخواهم آمد...

 


 
 
حماقت
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥
 

حماقت عجیبی بود عشق...اینکه داستان زندگی ات را روزی هزار لار برای هزار نفر تعریف می کنی تا کسی لای این داستان ها بیاید و به تو بگوید دست نگه دار...بی خیال همه ی عقل ها و حرف ها...عشق را هشق ایت...بی خیال تمام پیش بینی های دنیا که اقای عشق تا یک یال دیگر تی یکروز دیگر زنده ایت...بی خیال تمام مرد هایی که می گویند آدم بدذات درست نمیشود ساده لوح من....بی خیال شبنم...بی خیال شکیبا...بی خیال درد...بی خیال حرف های 


 
 
اولین روز سال 92
نویسنده : ندا. - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
 

اصلا فکر نمی کردم سال دارد تمام می شود چیزی که برای اولین بار تلنگر تمام شدن سال 92 بود آدم هایی بودند در پیاده روهای اطراف میدان امام که بساط چهارشنبه فروشی شان را پهن کرده بودند،یک آن این فکر از سرم گذشت که چهارشنبه سوری؟!چه روزهایی چهارشنبه سوری بودند؟مال کجای سال بود؟و بلند زیر لب  گفتم دارد عید می شود!

حتی دیرتر از همه راه افتادم برای رسیدن به خانه..دلم خانه بودن را نمی خواست..دلم می خواست با آدم هایی مثل خودم می رفتیم یک جایی دور دور و عید را با درخت ها و دریا و آدم های جدید تجربه می کردیم..به آدم احساس یکنواختی میداد این که هر سال عید بروی خانه ی این و آن،این و آنی که هیچ تغییری نکرده بودند،بنشینی،عید را تبریک بگویی و برگردی..حوصله ی من که کلی سر می رود!

آخر این سال حسابی سرم به سنگ خورد!برای بار N ام و ..و دوباره مثل همیشه خودم را انداختم توی دست های خدا..هیچ کس مثل او نبود!عشقش زمینی نیست آخر!آسمانی است!هر چه قدر هم دلش را بشکنی آخر همه ی دل تنگی هایت جوری بغلت می کند انگار هیچ چیز را نمی داند!انگار نه انگار خداست!انگار نه انگار تمام بد بودن هایت را دیده!انگار نه انگار!آدم تمام عمرش را عاشق همچین چیزی بشود به عشق همه می ارزد!به عشق حتی دکتر زندی و نگاه های پدرانه اش.حتی وقتی خانم دکتر ایکس آدم را  تا سر حد بغض و گریه می برد!یکی هست که وقتی در گوشت می گوید دل سائل را از خودت نرنجان..خوش اخلاق باش با آدم ها!!

همین حضرت عشق که همه ی دوست داشتنی هایم تحت سلطه ی اوست..بعضی وقت ها بد جور عاشقش می شوم اما..یک نفر دعا می کند ثابت قدممان کن توی عشق به خودت..می شود ثابت قدممان کنی توی عشق به خودت آقای خدا؟!

پ نوشت:فال جناب حافظ برای دل تنگی های سال 93

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند           واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال           که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب     مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد          که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد       اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود             که ز بند غم ایام نجاتم دادند


 
 
به همین سادگی
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

این داستان عشق نبود!داستان خیال بود!فکر می کرد اگر با او باشد صبح ها با عشق از خواب بیدار می شد و شب ها توی امن ترین جای دنیا خوابش می گرفت!!فکر می کرد اگر با او باشد دیگر هیچ چیز کم نیست!چون بودنش را آنقدر زیاد می دانست که همه ی کمبود ها و کم بودن ها به چشمش نمی آمد!خام بود آخر!شاید هم به قول بعضی ها خودش را به خامی می زد!آقای مرد فکر می کرد خیلی زرنگ است!فکر می کرد می تواند شنگول قصه ی مرا منگ گول زدن هایش بکند!فکر می کرد با چهار عدد دوستت دارم و کمی لبخند و یک عالمه دروغ می تواند یک حوای راستکی را مال خودش بکند!از شما جه پنهان،مرد قهاری بود،قهار که می گویم یعنی قیدش را زدن کار هر کسی نبود!کار شنگول قصه ی من نبود!

نمی دانم چطور باید می فهماندمش که دختر جان،این آدم ...آدم که نبود!گرگ بود!این گرگ قصه ی تو را به آخر نمی رساند!نمی فهمید..به گمانم دلش را باخته بود..آخر می گویند دوستت دارم ها از پوست آدم رد می شود..رد می شود تا برسد به قلب..به دل..به عمیق ترین جای بدن و دیگر در نیاید!دوستت دارمی که آنقدر زود عمیق می شود را نمی شود با حرف حساب بیرون کشید!باید جراحی اش کرد..شاید باید کشتش..نگذاشت درد بکشد این آدم دل باخته به کسی که دیر یا زود از پا درش می آورد..چرا آنقدر مطمئن از پایان قصه حرف می زنم  را نمی دانم..من که کاره ای نیستم!اگر جای خدا بودم همه ی این طور آدم  ها را از روی زمین بر می داشتم!همه ی این گرگ ها را..دنیا با شنگول ها زیباتر می شود..سادگی را می توان عشق ورزید..دوست داشت..اصلن نمی دانم خدا چرا گرگ ها را آفرید؟

شنگول قصه ی من حرف حساب نمی فهمد!هنوز فکر می کند با او زندگی اش رویایی می شود!چیزی فراتر از هر واقعیتی..چیزی فراتر از حدس و گمان آدم ها..اما انگار حواسش نیست  که رویاهاهم وقتی پایشان را به واقعیت بگذارند تکراری می شوند..عادت می شوند..کهنه می شوند و دلزدگی می آورند!

شنگول قصه ی من حواست را جمع کن!گرگ هیچ وقت دوست داشتن شنگول توی کتش نمی رود!اگر هم رفت چشمش دنبال طعم بدنت بوده  نه رویای همراهی با تو!


 
 
خستگی با طعم کافئین عشق!
نویسنده : ندا. - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
 

دارد برف می بارد و مامان خانم،خوابگاه منتظر من است!خستگی از تمام سلول هایم دارد بیرون می زند!تمپوراری ساختن برای خانم قصابانی و قالب گیری نهایی!نداست دیگر!یک دنده خانم!باید امروز حتمن موقتی را می ساخت!

دکتر زندی از من خواستند برادری ام را بهشان ثابت کنم!!نداست دیگر!یک دنده خانم!!باید توی این خستگی باید بیاید کتابخانه و رابطه ی کرودینگ و دندان عقل را سرچ کند!!برای استاد عشق!

دیروز توی دفتر آرزوهایم چیزی را نقاشی کردم،مطمئن بودم که اتفاق می افتاد!باید اتفاق می افتاد!اما  ما آدم ها زود از آرزوهامان خسته می شویم!می رویم سراغ آروزی بعدی!شاید آنهایی که آرزو ندارند همانهایی بودند که قید آرزوهاشان را زدند!نمی دانم!چیزی مثل تنهایی!آدم تنها جا برای آرزو کردن دارد اما وقتی پای کس دیگری در میان باشد زندگی ات سقف پیدا می کند و حتی اگر باز هم احساس تنهایی کنی،تنهایی ات برای دیگران خنده دار می شود!انگار همانقدر که تنهایی ترس دارد،درد دارد،لبخند دارد تنها نبودن هم ترس دارد،درد دارد و لبخند!

عجیب عشق آدم را سر پا نگه میدارد!عشق به تمام لحظه های زندگی ام!:)


 
 
آدم های یواشکی
نویسنده : ندا. - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
 

سرم که به فیس بوک گرم شد اینجا را کمتر مینویسم!این روزها زندگی ام پر شده از آدم های یواشکی!آدم های یواشکی که یواشکی تصمیم می گیرند یواشکی عمل می کنند و حتی یواشکی راه می روند از جلوی چشم هایم!شاید می ترسند!می ترسند یکی دزدکی برود توی زندگی شان!خرابش کند!شک کردم به سادگی خودم!به سادگی دوست هایم!دوست داشتم زلال نبودن را تجربه کنم!!گل آلود گل آلود شوم و از گل آلود بودن خودم ماهی بگیرم!حس خوبی نیست اما!همان یک روزی که با خودم و یواشکی ها قهر کردم..آدم ها مثل هم نیستند!بعضی ها یواشکی اند!بعضی ها مثل رودخانه اند!زلال زلال!چقدر این آدم های  زلال قیمتی اند برای من!مثل آب آرام بخشند!مثل آدم های واحد چهار!مثل پروین!مثل فرشته خانم کلاس ما اکرم...

شاید آدم باید یواشکی باشد تا به چیزهایی که به خودش متعلق نیست تعلق بگیرد!اما...

من آدم های یواشکی را دوست ندارم!دوست داشتنشان کار من نیست!!دلم می تپد برای آدم های زلالی که دنیا را فقط خودشان و خواسته هاشان نمی بینند!


 
 
تقوا یعنی تنهایی تا اوج
نویسنده : ندا. - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
 

ندا بودم!دختری بیست و چند ساله!بعضی وقت ها رفتارهایم حتی برای خودم عجیب بود!عجیب عاشق نوشتن بودم!خانم دوست می گفت هدر شدی دختر!توی این مملکت!اما هدر نشده بودم!این که اسمم سر تیتر کتاب های عاشقانه ی کتاب فروشی ها نبود برایم اصلا اتفاق ناخوشایندی نبود..من با نوشتن هایم مثل زمینی که پس لرزه هایش آرامش می کرد..آرام می شدم!تلخی و شیرینی لحظه هایم را می ریختم به کام کلمات.. از مروارید واژه ها برای خودم جواهر می ساختم!برای خودم و آدم هایی که از پشت ویترین جواهر فروشی ام رد می شدند!

روزهای گستاخ شدنم را همان روزها که کارهایی می کنم که خیلی ها ازش می ترسند را دوست دارم!خیلی!آدم باید گستاخی می کرد!نه اینکه چیز خوبی باشد ها!اما مثل طوفان،روزهای آرام بودن دریا را تفسیر تازه ای می بخشید..اگر طوفان نبود و دریا همیشه آرام بود کسی از چیزی می ترسید؟گستاخی مثل طوفان بود که به روزهای آرام بودن دریا معنی  می داد..مثل گستاخی آدم و سیب خوردن هایش و طوفان هبوط ما و یک روز آرام ساحلی توی بهشت فرداهامان..اما می ترسم که دنبال گستاخی هبوط مان از بهشت، باز هم گستاخ باشیم و هبوط بعدی مان به جهنم باشد..می ترسم ..باور کن..حتی بعضی روزها کابوس می بینم..کابوس هبوط از زمین..

هنوز هم ندا هستم!بعضی چیزها توی زندگی ام خیلی خواستنی بودند..خیلی خواستنی هستند اما..خدا من را برای من آفرید!من را برای من آفرید تا این من هبوط شده را بالا ببرم..اگر قرار بود دوست داشتنی باشد..اگر قرار بود عشقی باشد باید برای من می بود..برای بالا بردنم..برای حفظ شان ندا بودنم..نمی توانستم خودم را فدای بالا رفتن کسی کنم حتی به قیمت دوست داشتن!وقتی عاشق می شوی باید هر دو تا تان بالا بروید با هم،نه اینکه یکی خودش را فدای خواسته های دیگری کند!

من فقط ندا بودم.مال خودم بودم!تازگی ها فهمیده ام تقوا یعنی چه؟!تقوا یعنی دوری از چیزهایی که دلت را قلقلک می دهد اما نمی گذارد بالا بروی!تقوی یعنی قید دنیا را زدن برای اینکه خودت اوج بگیری..تقوا یعنی روح..یعنی پرواز تک نفره..یعنی جدا شدن از همه  ی دوست داشتنی هایی که زمینت می زنند!تقوا یعنی گستاخی ممنوع!تقوا یعنی خودت و تمرین های یک نفره ات برای بزرگ شدن..تقوا یعنی تنهایی..تنهایی و تنهایی..اما تا اوج..

این روزها عجیب آدم های متقی را دوست دارم!همان مغرورهای با تقوایی  که تنهایی می روند تا اوج و حواسشان پرت هیچ  سیبی نمی شود.. همان هایی که زورشان به دلشان می رسد..و خودشان را به مهربانی و رنگ و لعاب هیچ سیبی نمی فروشند..قیمت شان باغ سیب است نه سیب های عشوه گر سرراهی...

سهم تان از زندگی یک باغ سیب..


 
 
← صفحه بعد