دختران بدون مرز

جنگ شهر مرا ویران کرد...شهر تو را هم

ما در یک شهر زندگی می کردیم.

جنگ چشم مرا گریان کرد ...چشم تو را هم

پدر من به جنگ رفت...پدر تو به جنگ رفت

پدر من در شهر جنگید...پدر تو در جبهه

پدر من در شهر غصه می خورد..پدر تو در جبهه

پدر من هنوز،در شهر می جنگد اما پدر تو سالها پیش شهید شد.

......

حالا من دارم برای زندگی ام می جنگم ولی تو ب خاطر پدرت از همه چیز معافی!!!

به خاطر معاف بودن تو من باید باز هم در زتدان بی عدالتی ها ،اسیر شوم ولی باز هم همه ی حقوق آزاده ها،مال تو باشد!

پدر من جنگید..پدر تو جنگید.

پدر من برای امروز،هنوز دارد می جنگد و تو از همه چیز معافی!

حتی دوست های پدر تو،برای معافی  امروز تو،با ما می جنگند..

تا باز هم،سر گل میوه های باغ انقلاب مال تو باشد!

 

تقدیم به شهیدانی که مالیات بودنشان را خودشان می پرداختند،حتی  معافی هایشان را هم کارمی کردند تا کسی بدون مالیات نماند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

این جور موقع ها بود!دم غروب!غروب های دردناک!غروب هایی که ..

علیخانی می گفت:"یه کاری کنیم که حالمون خوب شه!"پسری که شیک بود!و به قول خانم دوست میزان بود!خوب حرف میزد!خوب می نوشت!و خوب سر هم می کرد!و منم که آدم های خوب نما رو خیلی دیدم!شک می کردم بهش که تو واقعن همونی هستی که نشون میدى!مثل خودم که گاهی شک می کنم...

الان شب امتحانی خانم دوست می گه عزیزم پروتز می خوای بری کرمانشاه مهمون شی یا قزوین؟!این افکار پلید اما...

نمی دونم چم شد!!فقط یاد علی خانی افتادم با اون پرستیژش که می گفت خدایا حال ما رو خوب کن.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

پر  شده ام...

پر شده ام از احساس خوب به تو.

این تو بدجور آدم را زندانی بودنت،می کند.خسته ام می کند.بی تابم می کند.تو را خط می زنم و جایش سه تا نقطه می گذارم احساس خوب به...

هر چیزی که مثل  تو باشد.گاهی همه ی دنیا را جای این سه نقطه می گذارم.پر می شوم از شادی.

اما باز هم احساس خوب به...اذیتم می کند!بی تابم می کند!آزادی ام را می گیرد!

به را هم خط می زنم،می شود احساس خوب.

از آن همه بودن تو،از آن همه دل تنگی،از آن همه محصور بودن در حصار تو فقط احساس خوب می ماند،چه تو باشی و چه نباشی!

و عشق یادم می دهد آزاد بودن را و پر از احساس خوب بودن را.

ندا 4/10/90:))

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط ندا. نظرات ()

آخرین شب پاییز می شود!

 

برگ ها تمام می شوند با همه ی زیبایی شان!


 

و کاش تو یادت باشد جای پاییز را به کدام زمستان می دهی!

 

و کاش یادت باشد فصل ها گذرا هستند!

 

و پاییز من که برود زمستان هم شرمش می گیرد بیشتر از پاییز بماند!

 

بهار  که شاه فصل زیبایی هاست هم سه روز بیشتر نمی ماند!

 

همه می دانند باید بروند تا پاییز دوباره برگردد!

 

آخر پاییز برگ هایش را سر نقاشی طبیعت داده!

 

جانش را و وجودش را پای درخت ها ریخته!

...

زمستان هم بهانه ای می شود برای شروع دوباره ی پاییز

 

وقتی که سخت دلمان تنگ می شود برای آن برگ های سرخ !

 

برای بوی ماه مهر!

 

برای مهر مجنون!منتظرت می مانم زیباترین فصل زندگی ام!

 

و تو خوب می دانی که هیچ فصلی هر چه قدر هم که زیبا جلوه کند

 

جای تو را نخواهد گرفت!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

تیتراژ سریال شوق پرواز

عباس عزیز عاشقانه ای سروده ایم...

و چقدر خوشحال م می کنه!آدم هایی اینقدر بزرگ!:))

دلم میسوزه که چرا چند شب پیش که زنش خانم حکمت اومد دانشگاه نرفتم بینمش!

و بهش حسودی م می شه!که با این آدمای بزرگ زندگی گرده.

مراسم چند دیشب محرم واقعن خوب بود!!!با خانم دوست رفتم!

دلم واسه سپیده دوست بزرگم واقعن تنگ شده.

غزلی از سپیده

من حسودم ، شکستنی ترم از ، اجتماع ظریف لیوان ها

با من از عاشقانه هات نگو ، می شوم راهی خیابان ها

 

ای شراب نخورده مستم کن ، پیش از آن که تو را تمام کنند

از خماران بوسه ات بگذر ، با لبانم ببند پیمان ها

 

دست و دل نیست این که می لرزد ، یک جهان روی خط زلزله است

مستی آن نگاه را کم کن ، رحم کن بر شمار ویران ها

 

 

فال من رنگ چشم های تو بود ، من به آینده معتقد بودم

 

تو ولی گفتی از محالات است ، طبل تو خالی اند فنجان ها

 

 

 

در جواب بی اعتنایی تو ، آسمان در غمم شریک شده ست

 

بی سبب نیست بغض ابر سیاه ، بی سبب نیست برف و باران ها

 

 

 

بی خبر از کنار من رفتی ، غرق موجی که دل به دریا زد

 

نکند سحر آب ها بشوی ، نکند زیر آب  مرجان ها ...

 

 :))))

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

"متفرم.

از همه ی تلفن های دنیا متنفرم. که زنگ میزنند و تو برشان می داری و این قدر نزدیک اند به لب هایت ... و دست هایت.

از تمام کاغذ هایی که روی شان می نویسی منتفرم. از تمام آنهایی که نوشته هایت را می خوانند منتفرم. از آنهایی که نوشته هایت را دوست دارند خیلی متنفرم.

از تریبون سالن اجتماعات دانشکده تان متنفرم. همان ای که آن سال ها پشتش ایستاده ای و شعر خوانده ای. شعر ها خوانده ای. هنوز هم گمانم همان است...نه؟

از ماه متنفرم. که هر شب می بینی اش. که هر شب می بیند ات.که می گویی هر شب یادِ من...نه... متنفرم.

متنفرم از ریش تراشت که نرم راه می رود روی صورتت... صورتت...زیر چانه ات... که نمی گذارد ته ریش دوست داشتنی ات بماند... که من صورتم را بکشم رویش و خراشیده شود پوستم...  

از تمام پره انترنی ها، رزیدنتی ها  بورد های دنیا متنفرم. از طرح که بیشتر از همه. نه... بیش تر از همه از آن گوشی پزشکی ات متنفرم که به جای دست های من دور گردنت...

از بیست سالگی ات متنفرم. از تمام بیست سالگی های دنیا که من نرسیدم بهشان متنفرم.از خودم که همیشه دیر می رسم متنفرم.

از سازت ولی گمانم بیش تر از همه متنفرم... می دانی که چرا!

از مسواک ات متنفرم... آخ ...مسواک ات...

از این هوایی که می رود توی سینه ات... می چرخد... آه که می کشی... آب که می شوم...متنفرم.

از خودم متنفرم. که آب نمی شوم تا بنوشی ام. که کوچک نمی شوم. نمی شوم قد یکی از این همه ویروسی که اسم هایشان را خوانده ایم. که یک روزی بچسبم به نوک انگشتت...بعد به تنه ی سیگار ات... بعد لب هایت... زبان ات... تن ات. تکثیر هم نشدم، نشدم. همین که آن جا باشم بس است.

از آن زخم کوچک لب بالایت متنفرم. دوستش دارم. می بوسم اش. متنفرم.

از تن ات متنفرم. که این همه به تو نزدیک است و من نه.که وقتی می آیم توی آغوشت، نمیگذارد بروم توی تو. بمیرم توی تو.

متنفرم.می فهمی؟"

×گزیده ای از وبلاگ زنانه ترین اعترافات حوا

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

مرام فصل ها این شده

بعد از داغی تعجب برانگیز تابستان

با یک سرمای کوچک

برگ را از شاخه جدا کنند

تابستان به برگ ها لطف داشت

زیادی مهربان شده بود!

اما مهربانی اش برای این بود

که وقتی مهر شد

وقتی برگ مهر بیش تری می خواست برای بودن با شاخه

با بی مهری اش

این دو را از هم جدا کند!

برگ آهسته افتاد چون فریب داغی محبت تابستان را خورده بود

فکر می کرد همیشگی است!

برگ اگر میدانست تابستان رهایش می کند

در سردی ناگهانی پاییز

رنگش از ترس زرد نمی شد و از مهر به شاخه سرخ

صدای برگها

زیر پای تو

صدای ترس جدا شدن بود با قرمزی مهر به شاخه

که برای برگها آواز می خواند

که شاخه را یادش برود!

که برگ بماند روی زمین

و آسمان ببیند

بی ثباتی فصل ها چه بر سر برگ ها آورد!

و باز هم باران را بباراند

تا این برگها که به آتش بی مهری کشیده شدند

آهسته بمیرند!

و با آمدن زمستان

برگها را در تابوت سفید برف ها به خاک بسپارند!

و تو یادت باشد که پایان سادگی برگ

خوابیدن در تابوت سفیدی بود که

هدیه آسمان بود!

 

پ ن:

برای مرد غدیر:گله ی این روزها را به دستهای تو می سپارم!دستهایی که همه دیدند بالا رفت ولی از یاد رفت!و می باورانی ام که ما آدم ها چه آسان و چه زود خوب ها را فراموش می کنیم!

ولی تو هنوز مرد غدیری.حتی اگر همه ی ما نخواهند!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

ولوم آهنگو میزنم بالا!بالای بالا!

که نه صدای افکارمو بشنوم،نه صدای خانم دوستو!

اتاق پر می شه از بوی سیگار

دنیا میشه یه پانتومیم خنده دار،توی چشم هام!

خنده دار!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

"دست هایت برای بوسیدن است

 بانوی من

اردی_بهشت های سخت بی لبخند تو اردی _ جهنم میشد

حالا بخند

حالا که روزگار هنوز که هنوز است میخواهد کمرت را خم کند و تو باز مردانه ایستاده ای

پاهایت لیاقت فرش بهشت را دارد

و در دلت آسمان جاری ایست

تمام پناه من

چه شبها که گریستی و من ندیدم

چه شبها که دیدم و نفهمیدم

 و چه شبها که ندیم و نفهمیدم

اما هنوز لبخند توست که دنیا را شکوفه باران میکند

میان این همه سختی که به جانت ریخته ام

و به جانت ریخته ایم

بخند

که من شبیه توام و بی لبخندت ابر بهاری

همه چیز با تو همیشه آرام است

که شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

مادرم"

از ع.ض

 

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط ندا. نظرات ()

امروز دارم توی آرزوهای دیروزم زندگی میکنم.

این روزها خیلی خوکشل! شدن!اصلن هم مهم نیست ملت برن هکمون کنن دزدکی ایمیل هامونو بخون!حتی مهم نیست کسی بدون ااجازه بره تو اتاقمو...یا مثلن خانم دوست یه چیزی در آد که نمی فکریدم!

ظهر داشتم به معلم های گران قدرم فکر می کردم اومدم اسمشونو اینجا بنویسم شاید دوباره هم دیگه رو پیدا کنیم!و فقط عرض ارادت!

آقای پولکی(عشقم بود یه زمانی!!!)خانم اسکندری(انصافن یه چیز دیگه بود)...مرحوم جواهری(سعادت نداشتیم خیلی باهاش باشیم)...خانم فرشچیان(معلم دبستانم بود)....خانم هاشمی...آقای آتش ذر(که یادش نمی ره حتمن منو!)...خانم دهگانی(مدیرم بود یه زمانی)...سنسی هاشمی...سنسی جلیلیان...

خدایی همه شونو خیلی دوست دارم!!!

دوستای تکرار نشدنی من:فرشته ..فاطمه...سیمین..سپیده بزرگه!

یادم رفت:خدا هم یه معلم  و دوست فراموش نشدنیه که همیشه لاف عشقشو می زنم!

 

  

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

خوشحالی که ماهی گرفته ای!

برای اینکه آدم ها ماهی گیر ماهری بدانندت

آبروی همه ی ماهی های برکه را برده ا ی!

اما...

من می دانم

تو باز هم تقلب کرده ای!

تو آب را گل آلود کردی

و بعد ماهی ها را دزدیدی!

ماهی های این برکه هیچ وقت گرسنه ی قلاب حقه ی تو نبودند!

تو چشم ماهی ها را بستی!فقط برای اینکه گرسنه ی ماهی ها بودی!

و گرسنه ی تحسین مردم بازار

مردمی که فقط از روی تعداد ماهی هایی که در دستانت هست قضاوتت می کنند!

 ماهی ها را گرفتی اما با کدام قلاب؟!

تنفر مردم برکه نشین گوارایت باد!

پس نوشت:

"المنه لله که چو ما بی دل و دین بود      آنرا که لقب عاقل و فرزانه نهادند"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

اوج آهنگ همون جز تو اولش بود

عشق این بودم که این آهنگ به اولش برسه و  به کلمه ی جز تو !!

روز های گرم تابستون...

صدای آب،کنار دریا،اعتماد من به تو!

هه!دلم برات خیلی تا تنگ می شد!یادته که وقتی صدای موج ها خیلی قشنگ تر از مرور امروز تو بود ،صدای تو رو ترجیح دادم!

اما امروز...سکه ها چه زود رو می شن...

من واسه رو شدنت ناراحت نشدم...سکه بودنت بود که داغونم کرد!

پس نوشت:برای خانم دوست قبلن ها بود.اسمشو نمی آرم!به خاطر اینکه حتی ارزش یادآوری ندارن بعضی ها!!ومتاسفم که این پس نوشت اشاره ای بود به ...

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

"بیا بازی قدیمی خودمان را کنیم

 تو هر جا میخواهی برو ...

من چشم بسته ام پیدایت میکنم"

از م.غ

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

گفت دچار خود درگیری شده ام!

 من  گفتم چه شجاعتی!

بعضی ها آنقدر گم شده اند که دیگه خودی ندارند!تا درگیرش شن!

خود درگیری این روزها دارد دیوانه ام می کند!

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

گفت:دوباره می خوای شروع کنی؟!

جواب داد :شایدم می خوام تمومش کنم.

یکی دیگه گفت:

 "حالا که فکر می کنم

 حالا که بیشتر فکر می کنم

 می فهمم

 سیب که هیچ !

 من

 با تو

 زهرمار هم نخوردم !!"

من دیگه چیزی نمی گم!مطلب ادا شد!

خوشحالم که هرچه قدر توی فیلمی که بازی کردی و کیش کردن دونه دونه مهره های دوست هام و باور هام و...من ماتت نشدم!خوشحالم!

ولی خوب فیلمی بود!شاید اگر...یه فیلم پر هیجان و سه بعدی...به خاطر دیدن یه فیلم سه بعدی توی سینمای بدون پرده ی ایران ازت ممنونم!

فیلمی با نتیجه ی خراب شدن وجهه ت!به قیمت اخراج همیشگی از ذهنم!و به قیمت پاک کردن ....

هیچ کارگردانی  اینطوری اشکمو دی نیاورده بود!اباریکتشویقبامن حرف نزن...:دی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

گذاشتم بیاید تو!

نه اینکه جای تو را بگیرد ها!

گذاشتم بیاید تو!

و نشاندمش سر همان جای خالی قاب وجودت!

که گرد نبودنت دورش را سیاه کرده بود!

نشاندمش جای تو

تا آنقدر این جای خالی، چشمانم را پر نکند از تنهایی دیوار خیالم!

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

اخ کن بیرون دوستی هایی رو که دارن دل و روده ی آدم بودنتو به هم می پیچن!!

آدامس بودنم لیاقت می خواد!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

بعضی آدم ها ساده اند،من آدم های ساده را  دوست ندارم..نمی فهمند.

بعضی آدم ها خودشان را به سادگی می زنند،می فهمند که داری...اما سادگانه می بخشنت!من این ها را دوست دارم.حالا اگر سادگانه دارم می بخشم فکر نکن که نمی فهمم!کینه کوچکتر از...شعار نمی دهم!کینه قبل از اینکه حق مخاطب باشد،آدم را به هم میریزد!

حالا می بخشم!نه از روی ساده بودن!از روی ساده گرفتن.

 

**از چمران خوبم:"تو را دوست می دارم و این دوستی   بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می کنم … از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی کنم. چیزی نمی خواهم، گله ای نمی کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانکه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است …"

خارق العادس پسر!!!:دی

نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

دارم یه اتفاق بزرگ رو توی زندگیم حس می کنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط ندا. نظرات ()

وقتی دلش می گرفت از آدم ها..

سرش را پایین می انداخت...

شاید هم آرامتر می شد..

چون خودش خوب بلد بود درد هایش را..

سرش را پایین می انداخت باز هم می نوشت..

بیچاره کاغذ خیس!

پی نوشت:طرحی از من ها.

نوشته شده در جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

با راست و دروغش کاری ندارم...با خرافی بودنش هم...

امروز خانم دوست می گفت شنیدی آن جادوگری که سونامی ژاپن را پیش بینی کرده بود؟و همین طور پیش بینی کرده تا یک سال دیگر یا زمین نابود می شود یا پر از خوبی؟!

و من با لبخندی که خودم هم انتظارش را نداشتم گفتم یعنی ظهور نزدیک است..و مهدی دارد می آید..اما من هنوز انگار آماده نیستم..حتی اگر من هم آماده نباشم..او دارد می آید..شاید بشود مثل آمدن عمو این ها، که امده بودند و من تازه داشتم دنبال روسری ام می گشتم...

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()


Design By : Pichak