دختران بدون مرز

 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥
 

فریاد عزیزم... امروز یک دوست قدیمی را دیدم...کبری... بیا گد روزهای سبز مان بخیر...روزهای خیس بارانی...باورت نمیشه ک ما چقدر با هم خوب بودیم...دلم برای او تنگ میشود... اما آنقدر خاطرات بد از آن شهر نفرین شده دارم ک می ترسم بروم دنبال خاطراتم...آدم ی ک مرد...درختی ک قطع شد... حس ی ک لگدمال شد...چایی های دو نفره ی او و خانم هرزه...بوسه های یواشکی شان...خدای من.... ما چقدر سرگرم افکار کودکانه خودمان بودیم ک دنیا را روی سر ما خراب کردند همان ها ک قرار بود دنیایمان را بسازند 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
 

من از همان دخترهای ساده ی شهرم...اصلا دوست ندارم لاک های صورتی بزنم و رژ لب صورتی تر و دست هایت را ببوسم... اصلا دوست ندارم وقتی از صداقت قلبت مطمین نشده ام با تو تا ناکحا آباد سفر کنم...من دوست دارم یک دختر ساده ی معمولی باشم...با لباس های معمولی با شلوار دم پا گشاد با کمی آرایش محو ک بعد از خوردن یک چایی پاک میشود... من دلم می خواهد خودم باشم...برای ب دست آوردن کسی این پا و آن پا نکنم...هزار رنگ خودم را آرایش نکنم...من خودم را دوست دارم...حتی وقتی پارسال موچین زنعمو رفت و نصف آبروی را برد.. من همان قیافه ی زپرتی خودم را دوست دارم تا دختران هاشور کرده ی پر حاشیه ی شهر...

من حرف هایم را صادقانه می گویم...می گویم...می گویم.... 


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٥
 

دلم برای خیلی ها تنک شده...باورت میشود... همان زندگی فکستنی که با پول تو جیبی های بابا سپری میشد...همان زندگی فکستنی ک وقتی دلم می گرفت دفترم را برمی داشتم و می رفتم توی حیات برای خودم  کلی بغض می کردم و گریه و می نوشتم...همان روزها ی فکستنی که با مبینا صبح های زود می رفتیم توی حیاط ورزش می کردیم و پنیر لیقوان با گردو می خوردیم و فکر می کردیم خوشبخت ترین آدم های روی کره زمینیم... همان روزهایی ک صدایی خنده های پروین تا طبقه ی چهارم پنج خوابگاه می آمد و از پشت پنجره ی حفاظ دار وقتی خنده های را می دیدم دلم پر می کشید برایش...دور همی های من یسرا پروین اکرم.. شب های امتحان و اطلس دزدی ها و... 

وای خدای من... چ رویاهایم قشنگی بودند...خدای من....

ممنونم بایت روزها ی خوبی ک به من هدیه دادی! 


 
 
خداااا
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
 

خدایا...چنان کودکی که در میان پلیدی و نقشه و مکر آدم بزرگ هایت افتاده...چنان یوسف که در میان دسیسه های برادران از آغوش پدر به ته چاه افتاده...چنان ابراهیم پاک که در هیزم ناپاکی گرفتار آمده... چنان اسماعیل که در زیر تیغ فرمان تو زندگی اش را به او بخشیدی...چنان یونس که در دل ماهی بزرگ نجاتش دادی....چنان موسی که از هراس فرعون به تو پناه آورد ه بود و تو برای دریا را شکافتی...چنان محمد که در تاریک ترین نقطه ی تاریخ نور را به قلبش سرازیر کردی...

چنان من...که در تاریک ترین و ظالمانه ترین نقطه ی تاریخ زندگی ام ب تو پناه آورده ام...از دسیسه ها رهاییم بخش...آتش را بر من سرد کن...زندگی دوباره عطایم کن...و شر فرعونی آن را کم کن...حتی اگر شده غرقشان کن...ظلم کشیدن درد دارد...خدای عادل من...خدای قهار من...خدای انتقام گیرنده من...ظلم کشیدن درد دارد....درد دارد......

دردش را فقط تو می فهمی...تو خدای خوب من...


 
 
ب نام تو
نویسنده : ندا. - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥
 

خدای مهربان و دوست داشتنی ام...سلام...توی این ساعت صبح از صمیم قلب دوستت دارم...تو خوش قلب ترین خدای دنیایی...در عین زیبایی و صداقت و قدرت مطلق داشتنت با بنده های کوچک ت عشق بازی می کنی...خدای مهربان...ب حق این صبح با شکوه که با هم سوره ی نور ش را خواندیم از تو می خواهم نور زندگی ام باشی...همیشه و همیشه در تاریکی های خیالم ظاهر شوی و مرا از توهمات شیطانی در باوری...

خدا جون....ازت می خوام همیشه ب من این قدرت روبدی تا ب بنده هات کمک کنم و هوشمند داشته باشم...خیلی حس خوبی کمک ب بقیه...

خدا جون می دونم ک خوشبختی آدم ها توی دست های تویه...خدای همین جا ب زلالترین نوشته هام قسمت می دم از آدم بدها نگاری...نداری تو این توهم بتونم ک حق ب جانبی...ب اون لحظه های سختی ک گریه می کردم؟یادته؟

هیچ کس این ماجرا رو خوبی تو یادش نیست...خدای واگذار آدم بدهی قصه ی من به دست های عادل و قدرتمند و جبار خودت... 

دوستت دارم و ب تو پناه می برم...


 
 
خدا
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥
 

فریاد عزیزم...

توی بیست و شش سالگی ب این نتیجه رسیده ام که همه ی مسایل زندگی جزییات هستند جز خدا...آدم ها در جزییات ممکن است با هم فرق داشته باشند اما داستان اصلی هر کس ب یک داستان دو طرفه برمیگردد...خودش و خدایش...

آدم اگر خدا را وارد زندگیش نکند ارامش ندارد...فرق نمی‌کند شوهرش میلیاردر باشد یا فقیر...هیکلی باشد یا لاغر اندام...دکتر باشد یا مهندس...خدا ک نباشد در کنار بهترین ها نیز ارامش نداری...و خدا ک باشد در کنار خدا همه چیز بخترین میشود...

دوستت دارم خدایا در این روز بارانی ....

می دانم ک تو همه چیز را معلوم خواهی کرد...


 
 
اولین روز سال 92
نویسنده : ندا. - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
 

اصلا فکر نمی کردم سال دارد تمام می شود چیزی که برای اولین بار تلنگر تمام شدن سال 92 بود آدم هایی بودند در پیاده روهای اطراف میدان امام که بساط چهارشنبه فروشی شان را پهن کرده بودند،یک آن این فکر از سرم گذشت که چهارشنبه سوری؟!چه روزهایی چهارشنبه سوری بودند؟مال کجای سال بود؟و بلند زیر لب  گفتم دارد عید می شود!

حتی دیرتر از همه راه افتادم برای رسیدن به خانه..دلم خانه بودن را نمی خواست..دلم می خواست با آدم هایی مثل خودم می رفتیم یک جایی دور دور و عید را با درخت ها و دریا و آدم های جدید تجربه می کردیم..به آدم احساس یکنواختی میداد این که هر سال عید بروی خانه ی این و آن،این و آنی که هیچ تغییری نکرده بودند،بنشینی،عید را تبریک بگویی و برگردی..حوصله ی من که کلی سر می رود!

آخر این سال حسابی سرم به سنگ خورد!برای بار N ام و ..و دوباره مثل همیشه خودم را انداختم توی دست های خدا..هیچ کس مثل او نبود!عشقش زمینی نیست آخر!آسمانی است!هر چه قدر هم دلش را بشکنی آخر همه ی دل تنگی هایت جوری بغلت می کند انگار هیچ چیز را نمی داند!انگار نه انگار خداست!انگار نه انگار تمام بد بودن هایت را دیده!انگار نه انگار!آدم تمام عمرش را عاشق همچین چیزی بشود به عشق همه می ارزد!به عشق حتی دکتر زندی و نگاه های پدرانه اش.حتی وقتی خانم دکتر ایکس آدم را  تا سر حد بغض و گریه می برد!یکی هست که وقتی در گوشت می گوید دل سائل را از خودت نرنجان..خوش اخلاق باش با آدم ها!!

همین حضرت عشق که همه ی دوست داشتنی هایم تحت سلطه ی اوست..بعضی وقت ها بد جور عاشقش می شوم اما..یک نفر دعا می کند ثابت قدممان کن توی عشق به خودت..می شود ثابت قدممان کنی توی عشق به خودت آقای خدا؟!

پ نوشت:فال جناب حافظ برای دل تنگی های سال 93

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند           واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال           که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب     مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد          که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد       اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود             که ز بند غم ایام نجاتم دادند


 
 
به همین سادگی
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

این داستان عشق نبود!داستان خیال بود!فکر می کرد اگر با او باشد صبح ها با عشق از خواب بیدار می شد و شب ها توی امن ترین جای دنیا خوابش می گرفت!!فکر می کرد اگر با او باشد دیگر هیچ چیز کم نیست!چون بودنش را آنقدر زیاد می دانست که همه ی کمبود ها و کم بودن ها به چشمش نمی آمد!خام بود آخر!شاید هم به قول بعضی ها خودش را به خامی می زد!آقای مرد فکر می کرد خیلی زرنگ است!فکر می کرد می تواند شنگول قصه ی مرا منگ گول زدن هایش بکند!فکر می کرد با چهار عدد دوستت دارم و کمی لبخند و یک عالمه دروغ می تواند یک حوای راستکی را مال خودش بکند!از شما جه پنهان،مرد قهاری بود،قهار که می گویم یعنی قیدش را زدن کار هر کسی نبود!کار شنگول قصه ی من نبود!

نمی دانم چطور باید می فهماندمش که دختر جان،این آدم ...آدم که نبود!گرگ بود!این گرگ قصه ی تو را به آخر نمی رساند!نمی فهمید..به گمانم دلش را باخته بود..آخر می گویند دوستت دارم ها از پوست آدم رد می شود..رد می شود تا برسد به قلب..به دل..به عمیق ترین جای بدن و دیگر در نیاید!دوستت دارمی که آنقدر زود عمیق می شود را نمی شود با حرف حساب بیرون کشید!باید جراحی اش کرد..شاید باید کشتش..نگذاشت درد بکشد این آدم دل باخته به کسی که دیر یا زود از پا درش می آورد..چرا آنقدر مطمئن از پایان قصه حرف می زنم  را نمی دانم..من که کاره ای نیستم!اگر جای خدا بودم همه ی این طور آدم  ها را از روی زمین بر می داشتم!همه ی این گرگ ها را..دنیا با شنگول ها زیباتر می شود..سادگی را می توان عشق ورزید..دوست داشت..اصلن نمی دانم خدا چرا گرگ ها را آفرید؟

شنگول قصه ی من حرف حساب نمی فهمد!هنوز فکر می کند با او زندگی اش رویایی می شود!چیزی فراتر از هر واقعیتی..چیزی فراتر از حدس و گمان آدم ها..اما انگار حواسش نیست  که رویاهاهم وقتی پایشان را به واقعیت بگذارند تکراری می شوند..عادت می شوند..کهنه می شوند و دلزدگی می آورند!

شنگول قصه ی من حواست را جمع کن!گرگ هیچ وقت دوست داشتن شنگول توی کتش نمی رود!اگر هم رفت چشمش دنبال طعم بدنت بوده  نه رویای همراهی با تو!


 
 
خستگی با طعم کافئین عشق!
نویسنده : ندا. - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
 

دارد برف می بارد و مامان خانم،خوابگاه منتظر من است!خستگی از تمام سلول هایم دارد بیرون می زند!تمپوراری ساختن برای خانم قصابانی و قالب گیری نهایی!نداست دیگر!یک دنده خانم!باید امروز حتمن موقتی را می ساخت!

دکتر زندی از من خواستند برادری ام را بهشان ثابت کنم!!نداست دیگر!یک دنده خانم!!باید توی این خستگی باید بیاید کتابخانه و رابطه ی کرودینگ و دندان عقل را سرچ کند!!برای استاد عشق!

دیروز توی دفتر آرزوهایم چیزی را نقاشی کردم،مطمئن بودم که اتفاق می افتاد!باید اتفاق می افتاد!اما  ما آدم ها زود از آرزوهامان خسته می شویم!می رویم سراغ آروزی بعدی!شاید آنهایی که آرزو ندارند همانهایی بودند که قید آرزوهاشان را زدند!نمی دانم!چیزی مثل تنهایی!آدم تنها جا برای آرزو کردن دارد اما وقتی پای کس دیگری در میان باشد زندگی ات سقف پیدا می کند و حتی اگر باز هم احساس تنهایی کنی،تنهایی ات برای دیگران خنده دار می شود!انگار همانقدر که تنهایی ترس دارد،درد دارد،لبخند دارد تنها نبودن هم ترس دارد،درد دارد و لبخند!

عجیب عشق آدم را سر پا نگه میدارد!عشق به تمام لحظه های زندگی ام!:)


 
 
آدم های یواشکی
نویسنده : ندا. - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
 

سرم که به فیس بوک گرم شد اینجا را کمتر مینویسم!این روزها زندگی ام پر شده از آدم های یواشکی!آدم های یواشکی که یواشکی تصمیم می گیرند یواشکی عمل می کنند و حتی یواشکی راه می روند از جلوی چشم هایم!شاید می ترسند!می ترسند یکی دزدکی برود توی زندگی شان!خرابش کند!شک کردم به سادگی خودم!به سادگی دوست هایم!دوست داشتم زلال نبودن را تجربه کنم!!گل آلود گل آلود شوم و از گل آلود بودن خودم ماهی بگیرم!حس خوبی نیست اما!همان یک روزی که با خودم و یواشکی ها قهر کردم..آدم ها مثل هم نیستند!بعضی ها یواشکی اند!بعضی ها مثل رودخانه اند!زلال زلال!چقدر این آدم های  زلال قیمتی اند برای من!مثل آب آرام بخشند!مثل آدم های واحد چهار!مثل پروین!مثل فرشته خانم کلاس ما اکرم...

شاید آدم باید یواشکی باشد تا به چیزهایی که به خودش متعلق نیست تعلق بگیرد!اما...

من آدم های یواشکی را دوست ندارم!دوست داشتنشان کار من نیست!!دلم می تپد برای آدم های زلالی که دنیا را فقط خودشان و خواسته هاشان نمی بینند!


 
 
تقوا یعنی تنهایی تا اوج
نویسنده : ندا. - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
 

ندا بودم!دختری بیست و چند ساله!بعضی وقت ها رفتارهایم حتی برای خودم عجیب بود!عجیب عاشق نوشتن بودم!خانم دوست می گفت هدر شدی دختر!توی این مملکت!اما هدر نشده بودم!این که اسمم سر تیتر کتاب های عاشقانه ی کتاب فروشی ها نبود برایم اصلا اتفاق ناخوشایندی نبود..من با نوشتن هایم مثل زمینی که پس لرزه هایش آرامش می کرد..آرام می شدم!تلخی و شیرینی لحظه هایم را می ریختم به کام کلمات.. از مروارید واژه ها برای خودم جواهر می ساختم!برای خودم و آدم هایی که از پشت ویترین جواهر فروشی ام رد می شدند!

روزهای گستاخ شدنم را همان روزها که کارهایی می کنم که خیلی ها ازش می ترسند را دوست دارم!خیلی!آدم باید گستاخی می کرد!نه اینکه چیز خوبی باشد ها!اما مثل طوفان،روزهای آرام بودن دریا را تفسیر تازه ای می بخشید..اگر طوفان نبود و دریا همیشه آرام بود کسی از چیزی می ترسید؟گستاخی مثل طوفان بود که به روزهای آرام بودن دریا معنی  می داد..مثل گستاخی آدم و سیب خوردن هایش و طوفان هبوط ما و یک روز آرام ساحلی توی بهشت فرداهامان..اما می ترسم که دنبال گستاخی هبوط مان از بهشت، باز هم گستاخ باشیم و هبوط بعدی مان به جهنم باشد..می ترسم ..باور کن..حتی بعضی روزها کابوس می بینم..کابوس هبوط از زمین..

هنوز هم ندا هستم!بعضی چیزها توی زندگی ام خیلی خواستنی بودند..خیلی خواستنی هستند اما..خدا من را برای من آفرید!من را برای من آفرید تا این من هبوط شده را بالا ببرم..اگر قرار بود دوست داشتنی باشد..اگر قرار بود عشقی باشد باید برای من می بود..برای بالا بردنم..برای حفظ شان ندا بودنم..نمی توانستم خودم را فدای بالا رفتن کسی کنم حتی به قیمت دوست داشتن!وقتی عاشق می شوی باید هر دو تا تان بالا بروید با هم،نه اینکه یکی خودش را فدای خواسته های دیگری کند!

من فقط ندا بودم.مال خودم بودم!تازگی ها فهمیده ام تقوا یعنی چه؟!تقوا یعنی دوری از چیزهایی که دلت را قلقلک می دهد اما نمی گذارد بالا بروی!تقوی یعنی قید دنیا را زدن برای اینکه خودت اوج بگیری..تقوا یعنی روح..یعنی پرواز تک نفره..یعنی جدا شدن از همه  ی دوست داشتنی هایی که زمینت می زنند!تقوا یعنی گستاخی ممنوع!تقوا یعنی خودت و تمرین های یک نفره ات برای بزرگ شدن..تقوا یعنی تنهایی..تنهایی و تنهایی..اما تا اوج..

این روزها عجیب آدم های متقی را دوست دارم!همان مغرورهای با تقوایی  که تنهایی می روند تا اوج و حواسشان پرت هیچ  سیبی نمی شود.. همان هایی که زورشان به دلشان می رسد..و خودشان را به مهربانی و رنگ و لعاب هیچ سیبی نمی فروشند..قیمت شان باغ سیب است نه سیب های عشوه گر سرراهی...

سهم تان از زندگی یک باغ سیب..


 
 
 
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢
 

خیلی بعضی آدم ها بی انصافند..خیلی..


 
 
رها رها رها من
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
 

من آدم بودم.اشرف مخلوفات.رفتارهای پست بی قرارم می کرد.بعضی رفتارها ،بعضی آدم ها لذت های آنی بودند توی  زندگی ام اما زود به پوچی می رسیدم باهاشان.با بعضی آدم ها با بعضی رابطه ها با بعضی دوستی ها حتی با بعضی هم کلام شدن ها کمی سر خودم را گرم می کردم حتی گاهی به پوچی رسیدنم را توی این حرف ها و لبخندهایی  که خیلی سطحی ارضایم می کرد گم می کردم اماچیزی که آخر سر برایم می ماند پوچی بود پوچی بعد از پوچی نه ارضا شدن.خیلی آدم ها،می آمدند توی زندگی ام وخیلی زود آنالیز می شدند و خیلی زودتر از قیمت هم صحبت شدن باهاشان،کنار گذاشته می شدند و من تنها می شدم.من با پوچ بودن هایم تنها می شدم و خوبی اش این بود که تنهایی سرم را گرم نمی کرد که بعضی چیزها یادم برود.تنهایی کار خودش را می کرد تنهایم می گذاشت توی خلوت خودم و می خواست فکر کنم.فکر کنم و حتی گاهی همه ی تنهایی ام را بخوابم ،بخوابم ،بخوابم.حق داشت تنهایی آدمی که روحش خواب مانده را باید تنها گذاشت تا جسمش هم بخوابد مثل دیروز من مثل امروز من.

آخر همه ی پوچی ها عجیب به خدا فکر می کنم .خدا جز معدود هم صحبت های بود که راست می گفت زیبا می گفت و عاشقانه.خدا جز معدود هم صحبت هایی بود که خوب مرا می شناخت و می دانست زیر بار هر چیزی نمی روم!حتی زیر بار منت گذاشتن خودش.زیر بار این حرف ها که او ارباب است و من بنده و من باید مطیع امر او باشم.مثل خیلی چیزها توی عالم هستی.مثل فرشته ها،مثل درخت،مثل دریا،مثل ابر مرا خلق نکرد که کار خودم را بکنم آنطور که او می خواهد.خدا مرا آزاد خلق کرد و طوق بندگی اش را زورکی توی گردنم ننداخت یا عشق به خودش را زورکی توی دلم ننداخت.مرا آزاد خلق کرد و گذاشت هر طور که می خواهم انتخاب کنم هر طور که می خواهم  بندگی کنم!

خدا مرا بزرگ خلق کرد خدا داستان من و غرورم را می دانست.می دانست کوچکم ضعیفم .می دانست کوچکم اما دلم بهترین ها را می خواهد.خدا می دانست دلم می خواند بقیه دوستم داشته باشند همه ی چیزهایی که قبل از من آفریده شده بودند.خدا می دانست مهربانی ام را از خودش به ارث برده بودم و هیچ وقت نمی توانستم سر گل ها،سر دریاها،سر حیوان ها،سر فرشته ها داد بزنم که من اشرف مخلوقاتم با من درست تا کنید!خدا خودش روز اول در گوش همه شان گفت من اشرف مخلوفاتم دوستم داشته باشند.

من آدم هستم اشرف مخلوفات..رفتارهای پست بی قرارم می کند.هی آدم،همان تویی که می خواهی سرم را گرم کنی به رفتارهای پست و عادتم دهی به دروغکی بودن،به لذت های آنی..به هبوط دوتایی مان از بهشت امروزمان و فردا ساده لوح بودن مرا بهانه کنی و بگی حوا بود که سیب را ریخت توی غذایمان و مرا آورد توی زمین و من چیزی از نقشه ی حوا نمی داستم و دروغگو بودن مرا بهانه کنی  برای بخشیده شدنت..هی آدم ؟با تو هستم!دلت سیب می خواهد بچینش..لذت آنی ات را تنهایی بخور..نمی خواهم با دروغ های تو یک عمر خودم را آواره ی زمین کنم.تنهایی سیبت را بخور.خدا نگهدارت باشد.امیدوارم تو هم مثل من زود به پوچی برسی و زود دوباره ببینمت.تنهایی توی بهشت قدم زدن عادت حواها نبوده!امیدوارم تنهایی به تو روی زمین آنقدر خوش نگذرد که پشت پوچی هایت،آسمان را آرزو نکنی.


 
 
منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت ..مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه
نویسنده : ندا. - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
 

پاییز دارد خودش را حول می دهد توی شهریورم!حتی سرمایش را هم پیشاپیش ریخته توی گلویم..امسال پاییز من دارد زودکی شروع می شود و من باز هم مسافر می شوم.مسافر شهر تنهایی هایم.

خیلی حرف ها را همیشه نمی شود زد.خیلی حرف ها که فکر می کنی مخاطبی ندارد یا اگر داشت کسی درکشان نمی کند.خیلی حرف ها را همش می ریزم توی خودم و آسمان را نگاه می کنم،آسمان را،زمین را،هر چیزی که برای حرف هایم فقط سکوت را دارد و دلم خوش می شود که کسی حرف هایم را شنید و سرزنشم نکرد!

من از تبار آدم با پیشینه ای پر از اشتباه!من از تبار آدم و آدمی که..سیب ممنوعه را می گویم!اگرسیب ممنوعه را من نمیخوردم پدرم هم نمی خورد آدم های دیگر هم سیب ممنوعه را نمی خوردند چه اتفاقی می افتاد؟!توی بهشت می ماندیم اما کنجکاوی طعم سیب ممنوعه بهشت مان را جهنم می کرد!هر روز کنجکاوتر می شدیم و به جای اینکه توی بهشت قدم بزنیم از دور سیب ممنوعه را نگاه می کردیم!بهشت مان می شد یک دنیا سوال، یک دنیا تردید..مطمئنم ما آخرش سیب ممنوعه را می خوردیم حتی اگر خیلی دیر بود حتی اگر بارها روی کنجکاوی های مان خط قرمز کشیده بودیم!بهشت ندانستن ها سهم ما نبود..باور کن که سیب بهانه ای بود تا با پای  خودمان بیاییم روی زمین.شاید خدا دلش نمی آمد با دست های خودش ما را بگذارد زمین!درخت سیب را واسطه کرد!خدا مطمئن بود که نقشه اش می گیرد!و ما با پای خودمان می آییم روی زمین..

آخرش که چه؟از زمین آمدن ما خدا چه نفعی می برد؟بازنده ی این بازی من می شدم..آدم می شد!به جرم کنجکاوی و سرپیچی..

آخرش این بود که خدا را باور کنیم!او راست می گفت سیب ممنوعه بود!اگر می خوردیمش هبوط می کردیم!خدا می خواست وقتی روی زمین آمدیم با این قصه بیاییم که هر وقت مرا دور بزنی گم تر می شوی آدم!

خدایا تو همیشه راست می گفتی و من با دست های خودم باور می کردم!ببخشید اگر از همان اول اولش حرف هایت را باور نمی کنم و سیب می خورم هبوط می کنم و دلم برایت تنگ می شود.

 

به عشق روی تو روزی که از جهان بروم       ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود            که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم الله


پی نوشت:مادرم دارد صدایم می زند باید بروم  توی جاده ی پاییزی ام!پاییز دارم می آیم!!اینقدر عجله نکن!!!


 
 
تابستان ما شروع می شود!
نویسنده : ندا. - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
 

خیلی حرف است!خیلی حرف است کاری که دارم این روزها با خودم می کنم!با خودم و با دوست داشته هایم!خیلی فرق می کند که من بتوانم تو را نادیده بگیرم!تویی ک این همه برایم بزرگی..تو حتی وقتی عطر لالیک می زنی و از کنار من رد می شوی!نمی شود!همان دکتر جمال پور خودمان را دوست داشتن از دور خیلی تا از تو را برای من می ارزد!

بی خیال اسم تو و بزرگی هایت و شهرت همه جا گیرت!من همین جا همه شان را بی خیال می شوم!و فکر می کنم امروز چقدر بزرگ شده ام!می خواهم خودم بزرگ باشم بزرگ بزرگ!و روی پاهای خوم بایستم!

امروز امتحان هایم تمام می شود!و تابستانم شروع!یعنی از ساعت 12  ظهرکه حساب کنی تابستان من شروع شده است!باید وسایلم را جمع کنم و توی این همه اسباب و جمع کردن ها من دلم برای اینجا تنگ می شود!برای اینجا که یک روز من ندای ترم دویی بودم و آقای ویسی سال 3 ای!من سال چهار شدم و میثم  مرا برای پایان نامه اش دعوت می کند!من دارم سال پنج می شوم و میثم دارد می رود و ...

یک روز دست سپیده را گرفتم و آوردمش توی همین خوابگاه و امروز پدرش همه ی وسایلش را می گذارد صندوق عقب ماشین و فکر می کنم می روند تا همیشه ها!

یک روز با کمال پررویی خانم دوست را انتخاب کردم و فکر می کردم از پس هر جور آدمی بر می آیم و امروز بزرگترین درس ترم 8 من این شد که آدم ها با هم فرق دارند و هر دونفری پازل هم نمی شوند !حتی اگر هر دوشان خیلی خوب باشند !

باید بروم دنبال شروع کردن تابستانم!تابستانتان سرد سرد!

 


 
 
تابستانی که دارد می آید
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
 

به یک روز تابستانی فکر کن!

برای روزهایی که سحری میخوری و پشت سرش می خوابی!با یه شکم پر!و صبح که از خواب پا می شی خیلی تا تشنه ای!

برای روزهایی که دلت برای امروز تنگ می شود!برای روزهایی که خیلی تا برنامه داری اما خیلی زود می شود روز انتخاب واحد ترم پاییزی!و خیلی زود می شود یک مهر و من بیست و چند ساله می شوم بازهم!

برای روزهایی که به نگار زنگ می زنم و گوشی تلفن دودش در می آید!!به روزهایی که به فرشته زنگ می زنم!به روزهایی که با فرشته دوتایی قدم می زنیم!فرشته از حسرت ها و بی خیالی هایش می گوید و من از خیال ها و رویاهایم!

به روزهایی که بوی پارک می دهند و شب گردی ها!به روزهایی که ...این تکه اش را نمی توانم بگویم ولی روزهایی که خیلی درد دارند..روزهایی که فکر کردن بهشان خیلی درد دارد چه برسد به تکرارشان!

روزهایی که امیر حسین مدام می رود توی کوچه بازی می کند و من نگران آینده اش می شوم!روزهایی که قرار است زنگ بزنم به نرگس و فاطمه و یک عالمه راجع به روزهای رفته و نرفته حرف بزنیم!روزهایی که قرار است شاید معصومه را هم اتفاقی توی پارک یا دانشکده یا توی بازار ببینم و با چشم هایش آشتی کنم!

روزهایی که قرار است تابستانه بیایم همدان بروم بیمارستان بعثت و دکتر زندی را ببینم و سرشار شوم از حس شاگردانه!روزهایی که قرار است طرحم را با آقای براتی تمام کنم ان شا الله!بعضی وقت ها،بعضی کارها باید یک ان شا الله بزرگ سرش بیاوری که بتوانی!بعضی وقت ها همه چیز جور است ها!اما نمی شود!آن جا خدا را شاید کم دارد!

قرار است تابستان بروم دانشکده ی خودمان هم!بچه ها را ببینم!و دانشکده ای که آرام آرام دارد پا می گیرد!دانشکده ای که قرار است خودم سال ها بعد آنجا درس بدهم!یک استاد سخت گیر بداخلاق باشم یا یک استاد بی خیال بی خیال..

تابستانتان زیبا!


 
 
داره تا
نویسنده : ندا. - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
 

امان از جایی که شاعرت کند..رفتیم داره تا...خیلی تا شاعرانه بود..فقط جای یک کاغذ ،یک قلم خالی و دل تنگی که دارد قلبمه از قلبم می زند بیرون!برادر بزرگ..کاش می شد برایت بنویسم..خواستم بگویم جایت خالی..ب خانم دوست گفتم اینجا خیلی حوایش دو نفره است!او را کم دارد!

خیلی دلم تنگ شده فریاد!کاش امروز پیشم بودی و خانم دوست را میدیدی!کاش امروز پیشم بودی کمی برایم حرف می زدی!کاش امروز توی چشم هایم بودی و می دیدی شب های همدان را با چه حسرت و تازگی نگاه می کردم!گفتم همدان شب هم دارد!به آدم هایی که با خانواده شان توی پارک نشسته بودند داشتند زندگی می کردند!و به خودمان که هول هولکی داشتیم غذایمان را می خوردیم که به ساعت 9 برسیم

همم..برادر بزرگ !دلم خیلی تا حرف دارد!حرف هایی که شاید تو هم نفهمی شان..می خواستم بنویسم یکی هایی هستند توی دانشگاه،خیلی تک ند،خیلی ناب ند،آنقدر که وقتی دلم می گیرد!وقتی خسته می شوم!وقتی خوصله ندارم!آرزویشان می کنم!و دیدن شان ،تمام تنهایی ها و دل تنگی ها و شب نداشتن هایم را از یادم می برد!


 
 
آرزوهای امروزم
نویسنده : ندا. - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢
 

امروز بخش اندو بودم.همون عصب کشی با کسره یا با ضمه!چه فرقی می کند.به قول استادهای اندو هر دوشان غلط است باید بگویی درمان ریشه!بعضی ها ،بعضی وقت ها چقدر دوست دارند همه چیز را پیچیده کنند!

بگذریم!دوشنبه یعنی پریروز اولین روزی بود که رفتم بخش اندو.اولین باری بود که عصب کشی می کردم!وه !برادر بزرگ!باز هم جایش خالی!یک عالمه فایل گذاشت جلوی دستم و گفت بیا یه دستی بهش بزن!و من!و منی که...منی که شماره ی فایل ها رو هم بلد نبودم!تقریبن یک سال پیش بود.مریض اول اندوم یه دختر جوون بود.هموفیلی داشت و کلی هم دیرش شده بود!روی یونیت نشوندمش!بی حسیش هم زدم!خانم دوست اومد گفت این تب خال داره کار نکن!استاد گفت ممکنه تب خال بزنه رو دستت و ..آخرش براش کار کردم با چهارتا دسنکش و قلبی که تند تند می تپید!!دوتا ماسک ،عینک به علاوه ی شیلد!و یک عدد همکار برای در باز کردن و در بستن اتاق رادیوگرافی...دیر شد!نزدیک دو!ولی کارش اون روز تموم شد و خیال من راحت!

شد چهارشنبه روز دوم بخش اندو!بازم یه مریض هموفیلی به من افتاد..جالب بود..

امروز خیلی تا آرزو داشتم یه دستیار می داشتم!که هروقت فایلی  گوتایی چیزی خواستم برام بیارن!یه دستیار که وقتی 5 دقیقه مونده به شروع کلاست بیاد ستتو بشوره خشک کنه و بگه بهت خسته نباشی!اگه یک لیوان چایی هم بهت میداد که...امروز دلم می خواست مثل گلسا یک روتاری داشته باشم و کانالی که دو ساعت با دست فایلش کردم در عرض دو سوت!کانالم آماده می شد!امروز دلم می خواست رزیدنت اندو باشم!

پی نوشت:یک روز جلوی آینه داشتم به دندانهایم نگاه می کردم وگفتم من دوست دارم دندون قبول شم..


 
 
روزهای کمی مانده به آخر ترم!
نویسنده : ندا. - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

توی اتاق تنها نشسته ام،سکوت در و دیوار پرم می کند از حس نوشتن.. خانم دوست می آید حرافی می کند،حوصله ی حرف هایش را ندارم،آهنگ می گذارم صدای آهنگ را بالا می برم،می خواهم توی خودم باشم..توی کلمات..

امروز 30 اردیبهشت می شود،حس تکراری که خودتو گول می زنی،بعضی وقت ها فکر می کنم ما آدم ها کارمان پیچاندن حودمان است،دور زدن خودمان،روزهای آخر ترم که می شود کلی تصمیم می گیریم که از شروع ترم بعد چقدر وقت دارم،چقدر خوب درس می خوانم،باشگاه رفتن و زبان و طرح تحقیقاتی و...اوف!اول ترم می شود حوصله ی فکر کردن نداریم!تنها آرمانمان می شود تعطیلاتی که خانه برویم،بخش هایی که زودتر تمام شوند..کارهای مریض بخش پروتز که اول هاش خیلی آهسته پیش می روی و وسط هاش هی دعا می کنی زودتر تمام شود و کمی هم گله داری که چرا کار مریضمو زودتر انجام ندادم..آخر ترم می شود،تازه یادت می افتد یه درسهایی داشتی مثلا به اسم اطفال،مثلا به اسم رادیو سه نظری!ثابت 2!جراحی عشق من!توی این تناوب به این نتیجه می رسم که ما آدم ها خدایی ..خدایی...آخرش باور می کنم ان الانسان لفی خسر راستکی بود..این که گفتی وقتی می میریم می گوییم ما را برگردان به روزهای دیروز راستکی بود!دلم می خواهد بقیه ی این چیزهای راستکی را هم خودم با چشمانم کشف کنم!

راستی امروز به آقای براتی حسودی شد!باشگاه بسته بود!یک گل هم چیدم!


 
 
امید به شکوفه
نویسنده : ندا. - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

روز معلم بود.پنج شنبه.یادم انداختی چقدر معلم هایم را دوست داشتم.راستش وقتی دسته گل دست دکتر یاری  پورو دیدم یادم افتاد چقدر دوست داشتم تمام گل فروشی های دنیا 12 اردیبهشت مال من بود!ناب ترین گل های دنیا را بهشان هدیه می کردم.دکتر جمالپور خوبم که یک جورهای با بقیه فرق دارد..بزرگ است اما ساده و صمیمی،دکتر یاری پور خوبم با لیحند همیشگی و انرژی سرشارش،راستش را بخواهی از الان که سال چهارم هستم قد همه ی سال هایی که قرار است نبینمشان،دلم برایشان تنگ می شود..نمی دانم آن روزها را چطور باید زندگی کنم!

خانم دوست دارد آهنگ گوش می دهد،آهنگ حس مبهم..یکی از قشنگ ترین آهنگ های زندگی ام..همین امروز برای نشریه داستانی نوشتم،دخترکی توی قصه ام بود شبیه همین دخترکی که دارد می خواند برایش..انگار این آهنگ را سفارشی ساختند برای دخترک قصه ی من..سفارشی سفارشی.."تویی و یک سبد گل های پژمرده..کجاست اون ناجی افسانه ی دیروز..جوونمرد محل ما چه نامرده.."

حضورم..غرورم..حس مبهم..

"چه صبورانه تحمل می کنی غفلت بی رحم ما رو دخترک"

مخصوصا آنجا که می گوید جوونمرد محل ما چه نامرده..مخصوصا آنجا که می گوید همه ی دنیا برای تو همین کوچه س..

بگذریم!خدا رو شکر.امروز فهمیدم خار ها را نمی شود با مهربانی گل کرد.مهربانی که دارم از یک آبان تا الان ادامه اش می دهم..فکر کردم می شود..نشد.همه گفتند نمی شود من فکر کردم همه دارند اشتباه می کنند و تو یک گلی که در غنچه ی خار زورکی قائمت کردند..اما دست مریزاد ابه تو  به خاطر این همه زخمی که روی دست هایم زدی به جرم  امید  من برای شکوفه زدن خاری که فکر می کردم غنچه است.

امروز روز بزرگی است چون فهمیدم که تو خاری..هم خواری هم خار..حالا همه ی آدم های دنیا بیایند و بگویند از تو بهتر توی دنیا نیست،برایت دست بزنند،برایت شادی کنند من باور نمی کنم چون خار بودنت را خودم با دست هایم حس کردم.

فقط دوست دارم یک روز بالاتر از تو و پشت سرت بایستم و بگویم آدمی که برایش این همه شادی کردید..پر و بالش دادید..آدم حسابی گفتینش..چقدر کوچک بود..یک بوته خار بود..حال آن روز دنیا تماشایی است.


 
 
ویروس نگاهش
نویسنده : ندا. - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

آدم بود اسمش،شاید هم حوا...هردوشان بودند،هر دوشان گم شده بودند،هر دوشان یک جایی داشتند دنبال خودشان می گشتند..آدم را دیدم نمی دانم حواسش پرت کدام حوا بود اما حواسم بود این آدم، با این همه بزرگ بودنش حواسش چطور راحت پرت می شود..آدم،بزرگ بود با کارهای کوچک،با حواس پرتی های کوچک،بزرگ بود اما دیگر هیچ وقت دلم برایش تنگ نشد،دروغ چرا تنگ شد،خیلی تنگ ..همین حالا که دارم می نوسم یعنی دلم برایش تنگ شده..خیلی تنگ..شاید بزرگی اش را که کم داشت،همان حس لبخند اما فقط لبخند شادی..دارم هذیان می گویم..هذیان او را..چند روز پیش ویروسی شدم ویروسی نگاهش شاید..این روزها شده ام یک کاشف بزرگ،کاشف واکسن ویروسی که همش دارد رنگ عوض می کند و از یک راهی دلم را می برد..هرجور فکر کنی من واکسن ساخته ام..خودم تنهایی..شاید هم خدا برایم واکسن ساخت ،میداند آخر این روزها ویروس ها خیلی بی رحمند..

گفتم دلم برایش تنگ شده اما نمی شود کاریش کرد،آدم بود،بزرگ بود،خواستنی بود،دوستش داشتم اما نمی خواستم مثل او بزرگ کوچکی باشم..دیگر حتی نگاهش نکردم..حتی دیگر لبخند نزدم..

دلم می خواهد بروم فیلم رسوایی را دوباره ببینم..ودوباره یادم بماند آدم های بزرگ گاهی چقدر کوچکند و آدم ها ی کوچک گاهی چقدر بزرگ..دلم برای آدم کوچولوهای بزرگ تنگ شده!آخر دور و برم پر است از آدم های بزرگ خیلی کوچک..اما حبف.

آقای بزرگ کوچک،از ته قلبم برایت آرزو می کنم حال روحت خوب شود.


 
 
← صفحه بعد