دختران بدون مرز

 
صداقت
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٦
 

سلام فریاد.... مخاطب خاص خاصم....امروز با یک آدم خاص هم صحبت شدم... می دانی شاید باید تا آخر عمر چندین نفر را ببینی تا به این نتیجه برسی ک الان فلان آدم را درک کردم....الان فهمیدم فلان تصمیم فلان آدم خیلی هم دور از ذهن نبود...فریاد.... دنیا ی ما خیلی عجیب است...فلان آدم را از دور می بینی و غبطه می خوری به عکس های دو نفره شان اما پای دردهایش ک می نشینی می بینی چقدر عکسشان پوشالی بود.... و قضاوت تو پوشالی تر...

فریاد! تصمیم بزرگی گرفتم که تا سه سال دیگر عملی اش خواهم کرد البته اگر آقای خدا بخواهد.... امروز دکتر ز حرف های عجیب جالب و درستی می زد...چقدر ما بعضی ها با خیلی از آدم های دور و برمان فرق داریم.... چقدر خوشحال م.... چقدر حس خوبی است آدمی مثل خودت را دیدن و شنیدن.... مهم ترین چیزززز.... مهم ترین چیییییززز هر آدم..... مهم ترین چیز هر آدم می دانی چیست؟!

نه زیبایی....نه مدرک.....نه پول.... نه عشق....نه احساسات..... مهم ترین چیزززز هر آدم صداقت اوست که وقتی نباشد تیپ پا می زنی به عشق و مدرک و احساسات ش....

صداقت را دریابید لطفا آدم ها!من ترجیح می دم فلان آدم بیاید بگوید عزیزم من کمی تنوع طلب هستم گاهی آدم هایی می آیند در حاشیه ذهنم ولی امپراطور قلبم شما هستی و حتی اگر نخواهی من این کار را نمی کنم اما اجازه ی کمی بی راهه رفتن را ب من می دهی لطفا؟و تو کمی ناراحت شوی... کمی بغض کنی....و بگویی آری! برو هر غلطی دلت میخواهد بکن اما جای من را ب کسی نده! لطفا! 

این خیلی بهتر است تا یک روز ببینی آقایت رفته با یک زن شوهر دار لاس می زند و تو گوشزد کنی به او و فردا آن زن شوهر دار بخواهد با نگاهش چشم هایت را از حدقه در آورد و بعد آقایت بگوید نه نه... ب خدا چیزی نگفتم بهش... 

مممم.....صداقت داشته باشید لطفا!


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦
 

امروز عروسی شکیبا بود.... رفتم. ... دقیقه نود ارایشگاه جور شد... خب... آهنگ تو بهترینی....یک بغض آدم توی صدام هست... توی نگاه هست... 


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩٦
 

عید قربان است.... دختری را یادم می آید که پارسال همین موقع ها کتک می خورد....از صبح تا ساعت چهار!کتک میخورد...سکوت می کرد و باز هم کتک می خورد... عصبانیت می خورد....و تصمیم گرفت برای همیشه برود.... 

دختری ک تا ساعت دو و سه شب نگران بود... نگران خیالی که فکر می کرد او را دوست دارد... 

کتک...قربان...کلبه...کوثر...مبینا.... پرکوک...گل...نسرین...طلا...کادو.... خدا رو شکر که سال نود و پنج تموم شد 


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩٦
 

خیلی مسخره ست وقتی فرشته می گه که........... 


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦
 

فرشته دوست خوبی است.... میشود روزهایی ک خسته میشوی از دراز کشیدن و فکر کردن با او بیرون بروی....حرف بزنی... بخندی... جای زغالی بخوری.... دوست دبیرستان من... 

امروز با فرشته بیرون رفتم... رستوران پاییزام و چایی زغالی همیشگی....با تخت هایی ک روی آب ند....حس نوستالژی ک قشنگی است...هر چند بوی قلیان تخت های اطراف کمی تو ذوق هوایی ک نفس می‌کشیدی می زد....

عجیب ند....این روزهاعجیبند....هضم شان سخت است برای من....بعضی وقت ها یه کارهایی می کنی که خودت هم نمی فهمی چرا....


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٦
 

خوابم نمی بره... خوابم نمی بره...خوابم نمی بره


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٦
 

آدم ها یک چایی گبر می افتند... این را قدیمی تر ها می گویند... آنها که گیر کرده اند...آنها ک گیر انداخته اند... من کاری با شرع و قوانین ش ندارم اما حتی دنیا را الکی هم حساب کنیم هیچ گریه ای از بین نمی رود... هیچ دل شکستنی از بین نمی رود... هیچ گمراه کردنی از بین نمی رود...

اشک می ریزم...بی قرارم... و..... و..... و.....

خدا از راه می رسد.


 
 
لباس عید
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٦
 

کلی دفتر خاطره داشتم... از دبستان...کلی کلی حرف های خوب و بد و زشت... داستان می ساختم و خیال پردازی می کردم.... شریف ترین شغلم همین خیال بافی آیت...اولین شغلم بود... اولین نقشم بود....خیال خیال....مامان دوست داشت  یک پسر ب دنیا می آورد ک اسمش را می گذاشت فریاد....من برای خودم ساختمش بزرگش کردم و هر از گاهی توی نوشته هایم مخاطب خاصم میشود.  آدم باید مخاطب خاص داشته باشد..  مثل بابالنگ دراز...مثل تو...مخاطب خاص خیلی خوب است آدم همیشه کسی را دارد ک حرف هایش را بهش بزند... مخاطب خاص این روزهای من محسن است و دکتر حسینی! هر اتفاقی می افتد زرتی زنگ می زنم ب این دو نفر و جز معدود  آدم هایی هستند که برای دست هایت و چشم هایت نقشه نریخته اند....

راستی از در به دری و بیمه روستا حالم به هم میخورد دیروز برای اولین بار ک فلان مرکز شهری روستایی رفتم با آدم های جدید اصلا دوست نداشتم ادامه پیدا کند... به اتاق مامایی حس خوبی نداشتم... به اسم سامانه سیب به اسم پایش....بدترین اسم ها هستند و بدترین خاطرات...

نسرین دختر خوشگل کلینیک ما عروس شده بود... داشت عکس هایش را ب من نشان می داد... با تامل ازش پرسیدم اگه همزمان با تو با کسی دیگه بود چیکار می کردی؟ گفت ولش می کردم.... ب همین راحتی...گفتم تا حالا بهت دروغ گفته گفت نه اصلا... بغض کردم... مثل بچه ای ک لباس عید های خوشگل دوستش را دیده و نتونسته بخره... از درون داشتم گریه می کردم اما سعی کردم حفظ طاهر کنم و چیزی نگم.... 

همه ی بدی ها می گذرند اما جای زخم ها دیر خوب میشه.... دیر...ب قول سپیده اصلا تو براشون مهم نبودی و نیستی...یادم نمیره تعطیلات بعد عید عکس جگر خوردن دوست پسر شو ک ب اسم شوهررررم سیو کرده بود برای من فرستاد و پیام هاش... پیام های بهزاد ی ک بهش گفته بود خیلی دلم برات تنگ شده اگه فردا زود برگردم بیا حسابی بغلت کنم... سپیده هم نوشته بود منم عشقم... 

حرفهایی آشنا و تکراریی


 
 
کلاغ شهر
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٦
 

ساعت یک و نیم شب است....بی خواب شده ام!بی خواب ام از گرسنگی هم نیست....از غصه ی از دست دادن کسی هم فکر نمی کنم باشد.... بعضی وقت ها آدم هنگ می کند مثل ساعتی ک روی عقربه ی ساعت هفت و چهل دقیقه مانده و هشت نمیشود...اما همه منتظرند که ساعت تند تند برود جلو...یک حالتی مثل قبض روحی...انگار روحت نه حوصله دارد آدم خوبی باشد نه حوصله دارد آدم بدی باشد فقط دلش می خواهد دراز بکشد و سقف اتفاقات شده و نشده را نگاه کند...یا بگردد توی آدم های زندگی اش ببیند الان زندگی اش را چه کسی قبلا زندگی کرده؟

بعضی وقت ها با وجود همه ی دل خواستن هایت حوصله ی هیچ آدم اضافی را نداری توی زندگی ات و آنقدر عمیق زخمی شده ای ک زخم نگاه آدم ها و حرف ها و متلک هایسان برایت دردی ندارد...

برایت دردی ندارد فلان اقای دکتر جراح بیاید بگوید "تا حالا  دو تا از پرستارهای بیمارستان شاکی شدن از فلان اقای دوست" و تو هی بشینی باز حرف هایش را کنار هم بگذاری که این اگر مرا دوست داشت چرا سه نفر را هورتی کشید توی زندگی اش....اسف ناک است....حداقل میخواهیدجای کسی را با کسی عوض کنید با کسی اندازه خودش عوض کنید....نه اینکه.... 

بگذریم.....باید بگذریم....گاهی بعضی مسایل تجربی با عقل حل نمیشود با مشورت حل نمیشود... با گریه حل نمیشود ... با کل مشاورهای شهر حل نمیشود... با نظر مخالف همه ی آدم ها حل نمیشود.... گاهی بعضی درد ها را باید تحمل کرد... باید سوخت.... باید ساخت.... 

فقط آقا ی خدا؟! خوب توی حاشیه ی این قصه گم شدهاید... میشود اندکی رخ نمایی کنید و خانم دوست مرا از دردهایش نجات دهید؟میشود کاری کنید کلاغ ها به خانه شان برسند.... 


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٦
 

سرم درد می کنه ...من خل چل ....من احساساتی....خدایا....کی تموم میشه این روزهای سگی....سپیده می گه بهزاد دوستش داشته ناخن کوچکش رو با دنیا عوض نمی کرده....هه....می گه ازمن متنفر بوده...می گه بقیه دستمالش بودن....

سرم دردمی کنه فریاد....سرم درد می کنه....بغضم ابسه کرده....دنیا م سیاه سیاه شده....امیدی ب طلوع هیچ خورشیدی ندارم....

ندارم....


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٦
 

فریاد.....تصور کن....تصور کن یک روز صبح از حواب بلند شوی...ببینی کسی که دوستش داری توی آشپزخانه چایی دم کرده....یک شاخه گل کنار تختت گذاشته و رفته تان گرم بخرد...فکر کن یک روز صبح از خواب بلند شوی و ببینی کسی را که دوستش داری برایت کلیپیام و میش کال گذاشته ک برگرد بدون تو نمی توانم....تصورش را بکن....چقدر خیال زیبایی بود...چقدر ....


 
 
بعید می دانم از تو اقای خدا
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٦
 

من ندا ....دختر بنده ی خل شما....همان دختر جذاب بازیگوش ک هوشش هم خوب کار می کند....من ندا....ندایی ک سال نود و پنج خیلی سخت برایش گذشت....من ندا.....دختر بنده ی کوچک نازک نارنجی شما....من ندا...دختر بنده  ی شما....

وقتی می بینم یک ادمی ب چیزی نیاز دارد هنوز نگفته دوست دارم نیازش را برطرف کنم....حالا اگر بگوید نیاز دارد هم باز سعی می کنم نیازش را براورده کنم....حالا اگر بی نیاز باشد و از روی طمع باز هم ابراز نیاز کند باز هم با اکراه دوست دارم نیازش را براورده کنم...منی که نه به مهربانی شما هستم...نه به داریی شما....نه به بخشنده بودن شما.....

بعیدددد می دانم ....بعیدددد می دانم چیزی را امیدوارانه از شما بخواهم و پس م بزنید ....بعید می دانم .....شما مهربانتر...بخشنده تر و دارا تر از این حرف هاییت....


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٦
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩٦
 

قول داده بود ستاره ها را برایم بچیند

قول داده بپد یک تاری موی مرا با هزار تا عشق جدید و قدیم عوض نکند

قول داده بودم هیچ وقت تنهایش نگذارم و تا اهر عمر با هم بمیریم

قول داده بود تا اخر عمر حرف های قشنگ بزند برای من

ممممم....حالا نیست اما حرف هایش هست...رد صدایش...خواب هایش...

خودم را گول می زنم....او مرده است ....مرده...و من خاطراتش را پک می زنم ....


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩٦
 

سلام داداش فریاد عزیزم....امروز آخرین دوره کلاس های ترمیمی برگزار شد با دکتر فهیما...

فاطمه جلیلیان هم پیش ما بود... خیلی نگاهش کردم ببینم آن آقا کذایی عاشق کجایی فاطمه شده بود.... گفتم آقا فلانی را یادت هست گفت اره

ی مدت همش دنبالم بود توی دانشکده و.... اول دلم میخواهد مث فاطمه سفید و چاق بودم تا خانواده ش عاشق میشن و خودش دنبالم راه می افتاد...ولی زهی خیال باطل...اصلا که چه؟ب قول دکتر فرجام خیلی ها هستند توی دنیا که فلان شخص را نگارند توی زندگی شان خیلی خم خوشحالند....خیلی دلم میخواهد باشی داداش خیالی مهربان خوش تیپ راست گوی من....اگر همه ی امتیازهایی خوب دنیا را داشته باشی اما به من دروغ بگویی خیلی کم دوست خواهم داشت... شایداسرا دیچر دوست نداشته باشم...داداش فری خوب خودم دوست دارم و دلم یک عالم برای بغل ت تنگ شده....


 
 
 
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦
 

فریاد عزیزم دلم برایت خیلی تنگشده بود...ب این نایجه رسیدم که خیچوقت نمی توان ادم ها را قضاوت کرد...حای اگر کسی را دیدم ک فاحشه بود به خودم اجازه نمی دهم مسخره اش کنم شتید اگر من در شرایط زن گی او بودم ب مراتب بدتر بودم...

فریاد عزیزم یکسالی ک گذشت بدترین سال زندگی من بود ...فهمیدم که چقدر تنها هستم....و توی لجظات سخت چقدر تنهاتر....تشمیم گرفته ام روی پاهای خودم بایستم و کلینیک دکتر کار کنم...دکتر نصرتی ب من پیشنهاد زدن کلینیک را داد در اسلام آباد اولش خوشحال شدم  اما وقتی فهمیدم باید در جوار چ کسانی زندگی کنم خیلی ناراحت شدم....اگر یک روزی اتفاقی توی یکی از خیابان هائ شهر خانوادهاو را می دیدم مطمینم کبغض عالم توی گلویم سنگینی می کرد...اگر مریض های قبلی ام را می دی م انقدر دلم برایشان تنگ شده بود ک محکم توی بغلم بگیرمشان و تا اخر روز فقط گریه کنم...دلم برای پریسا و سمیه تنگ شده...برای امیر علی...برای مبینا...باورت نمی شود ک یک آدم بتواند این حجم از دل تنگی را توی خودش جا دهد...

کبری وضعیت زندگی اش خیلی بدشده...آدم های آنجا رحم ندارند...امیدوارم ب زودی اتفاقای خوبی برایش بیافتاد....

حسش را کاملا درک می کنم و کاملا حس مرادرک می کند ...کی ترسم یکروزواقعا خودکشی کند....فریاد عزیزم ب زودی امیدوارم اتفاق های خوبی بیافتاد ...کاش اینحا پیش من بودی... 


 
 
اولین روز سال 92
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
 

اصلا فکر نمی کردم سال دارد تمام می شود چیزی که برای اولین بار تلنگر تمام شدن سال 92 بود آدم هایی بودند در پیاده روهای اطراف میدان امام که بساط چهارشنبه فروشی شان را پهن کرده بودند،یک آن این فکر از سرم گذشت که چهارشنبه سوری؟!چه روزهایی چهارشنبه سوری بودند؟مال کجای سال بود؟و بلند زیر لب  گفتم دارد عید می شود!

حتی دیرتر از همه راه افتادم برای رسیدن به خانه..دلم خانه بودن را نمی خواست..دلم می خواست با آدم هایی مثل خودم می رفتیم یک جایی دور دور و عید را با درخت ها و دریا و آدم های جدید تجربه می کردیم..به آدم احساس یکنواختی میداد این که هر سال عید بروی خانه ی این و آن،این و آنی که هیچ تغییری نکرده بودند،بنشینی،عید را تبریک بگویی و برگردی..حوصله ی من که کلی سر می رود!

آخر این سال حسابی سرم به سنگ خورد!برای بار N ام و ..و دوباره مثل همیشه خودم را انداختم توی دست های خدا..هیچ کس مثل او نبود!عشقش زمینی نیست آخر!آسمانی است!هر چه قدر هم دلش را بشکنی آخر همه ی دل تنگی هایت جوری بغلت می کند انگار هیچ چیز را نمی داند!انگار نه انگار خداست!انگار نه انگار تمام بد بودن هایت را دیده!انگار نه انگار!آدم تمام عمرش را عاشق همچین چیزی بشود به عشق همه می ارزد!به عشق حتی دکتر زندی و نگاه های پدرانه اش.حتی وقتی خانم دکتر ایکس آدم را  تا سر حد بغض و گریه می برد!یکی هست که وقتی در گوشت می گوید دل سائل را از خودت نرنجان..خوش اخلاق باش با آدم ها!!

همین حضرت عشق که همه ی دوست داشتنی هایم تحت سلطه ی اوست..بعضی وقت ها بد جور عاشقش می شوم اما..یک نفر دعا می کند ثابت قدممان کن توی عشق به خودت..می شود ثابت قدممان کنی توی عشق به خودت آقای خدا؟!

پ نوشت:فال جناب حافظ برای دل تنگی های سال 93

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند           واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال           که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب     مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد          که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد       اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود             که ز بند غم ایام نجاتم دادند


 
 
به همین سادگی
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

این داستان عشق نبود!داستان خیال بود!فکر می کرد اگر با او باشد صبح ها با عشق از خواب بیدار می شد و شب ها توی امن ترین جای دنیا خوابش می گرفت!!فکر می کرد اگر با او باشد دیگر هیچ چیز کم نیست!چون بودنش را آنقدر زیاد می دانست که همه ی کمبود ها و کم بودن ها به چشمش نمی آمد!خام بود آخر!شاید هم به قول بعضی ها خودش را به خامی می زد!آقای مرد فکر می کرد خیلی زرنگ است!فکر می کرد می تواند شنگول قصه ی مرا منگ گول زدن هایش بکند!فکر می کرد با چهار عدد دوستت دارم و کمی لبخند و یک عالمه دروغ می تواند یک حوای راستکی را مال خودش بکند!از شما جه پنهان،مرد قهاری بود،قهار که می گویم یعنی قیدش را زدن کار هر کسی نبود!کار شنگول قصه ی من نبود!

نمی دانم چطور باید می فهماندمش که دختر جان،این آدم ...آدم که نبود!گرگ بود!این گرگ قصه ی تو را به آخر نمی رساند!نمی فهمید..به گمانم دلش را باخته بود..آخر می گویند دوستت دارم ها از پوست آدم رد می شود..رد می شود تا برسد به قلب..به دل..به عمیق ترین جای بدن و دیگر در نیاید!دوستت دارمی که آنقدر زود عمیق می شود را نمی شود با حرف حساب بیرون کشید!باید جراحی اش کرد..شاید باید کشتش..نگذاشت درد بکشد این آدم دل باخته به کسی که دیر یا زود از پا درش می آورد..چرا آنقدر مطمئن از پایان قصه حرف می زنم  را نمی دانم..من که کاره ای نیستم!اگر جای خدا بودم همه ی این طور آدم  ها را از روی زمین بر می داشتم!همه ی این گرگ ها را..دنیا با شنگول ها زیباتر می شود..سادگی را می توان عشق ورزید..دوست داشت..اصلن نمی دانم خدا چرا گرگ ها را آفرید؟

شنگول قصه ی من حرف حساب نمی فهمد!هنوز فکر می کند با او زندگی اش رویایی می شود!چیزی فراتر از هر واقعیتی..چیزی فراتر از حدس و گمان آدم ها..اما انگار حواسش نیست  که رویاهاهم وقتی پایشان را به واقعیت بگذارند تکراری می شوند..عادت می شوند..کهنه می شوند و دلزدگی می آورند!

شنگول قصه ی من حواست را جمع کن!گرگ هیچ وقت دوست داشتن شنگول توی کتش نمی رود!اگر هم رفت چشمش دنبال طعم بدنت بوده  نه رویای همراهی با تو!


 
 
خستگی با طعم کافئین عشق!
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
 

دارد برف می بارد و مامان خانم،خوابگاه منتظر من است!خستگی از تمام سلول هایم دارد بیرون می زند!تمپوراری ساختن برای خانم قصابانی و قالب گیری نهایی!نداست دیگر!یک دنده خانم!باید امروز حتمن موقتی را می ساخت!

دکتر زندی از من خواستند برادری ام را بهشان ثابت کنم!!نداست دیگر!یک دنده خانم!!باید توی این خستگی باید بیاید کتابخانه و رابطه ی کرودینگ و دندان عقل را سرچ کند!!برای استاد عشق!

دیروز توی دفتر آرزوهایم چیزی را نقاشی کردم،مطمئن بودم که اتفاق می افتاد!باید اتفاق می افتاد!اما  ما آدم ها زود از آرزوهامان خسته می شویم!می رویم سراغ آروزی بعدی!شاید آنهایی که آرزو ندارند همانهایی بودند که قید آرزوهاشان را زدند!نمی دانم!چیزی مثل تنهایی!آدم تنها جا برای آرزو کردن دارد اما وقتی پای کس دیگری در میان باشد زندگی ات سقف پیدا می کند و حتی اگر باز هم احساس تنهایی کنی،تنهایی ات برای دیگران خنده دار می شود!انگار همانقدر که تنهایی ترس دارد،درد دارد،لبخند دارد تنها نبودن هم ترس دارد،درد دارد و لبخند!

عجیب عشق آدم را سر پا نگه میدارد!عشق به تمام لحظه های زندگی ام!:)


 
 
آدم های یواشکی
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
 

سرم که به فیس بوک گرم شد اینجا را کمتر مینویسم!این روزها زندگی ام پر شده از آدم های یواشکی!آدم های یواشکی که یواشکی تصمیم می گیرند یواشکی عمل می کنند و حتی یواشکی راه می روند از جلوی چشم هایم!شاید می ترسند!می ترسند یکی دزدکی برود توی زندگی شان!خرابش کند!شک کردم به سادگی خودم!به سادگی دوست هایم!دوست داشتم زلال نبودن را تجربه کنم!!گل آلود گل آلود شوم و از گل آلود بودن خودم ماهی بگیرم!حس خوبی نیست اما!همان یک روزی که با خودم و یواشکی ها قهر کردم..آدم ها مثل هم نیستند!بعضی ها یواشکی اند!بعضی ها مثل رودخانه اند!زلال زلال!چقدر این آدم های  زلال قیمتی اند برای من!مثل آب آرام بخشند!مثل آدم های واحد چهار!مثل پروین!مثل فرشته خانم کلاس ما اکرم...

شاید آدم باید یواشکی باشد تا به چیزهایی که به خودش متعلق نیست تعلق بگیرد!اما...

من آدم های یواشکی را دوست ندارم!دوست داشتنشان کار من نیست!!دلم می تپد برای آدم های زلالی که دنیا را فقط خودشان و خواسته هاشان نمی بینند!


 
 
تقوا یعنی تنهایی تا اوج
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
 

ندا بودم!دختری بیست و چند ساله!بعضی وقت ها رفتارهایم حتی برای خودم عجیب بود!عجیب عاشق نوشتن بودم!خانم دوست می گفت هدر شدی دختر!توی این مملکت!اما هدر نشده بودم!این که اسمم سر تیتر کتاب های عاشقانه ی کتاب فروشی ها نبود برایم اصلا اتفاق ناخوشایندی نبود..من با نوشتن هایم مثل زمینی که پس لرزه هایش آرامش می کرد..آرام می شدم!تلخی و شیرینی لحظه هایم را می ریختم به کام کلمات.. از مروارید واژه ها برای خودم جواهر می ساختم!برای خودم و آدم هایی که از پشت ویترین جواهر فروشی ام رد می شدند!

روزهای گستاخ شدنم را همان روزها که کارهایی می کنم که خیلی ها ازش می ترسند را دوست دارم!خیلی!آدم باید گستاخی می کرد!نه اینکه چیز خوبی باشد ها!اما مثل طوفان،روزهای آرام بودن دریا را تفسیر تازه ای می بخشید..اگر طوفان نبود و دریا همیشه آرام بود کسی از چیزی می ترسید؟گستاخی مثل طوفان بود که به روزهای آرام بودن دریا معنی  می داد..مثل گستاخی آدم و سیب خوردن هایش و طوفان هبوط ما و یک روز آرام ساحلی توی بهشت فرداهامان..اما می ترسم که دنبال گستاخی هبوط مان از بهشت، باز هم گستاخ باشیم و هبوط بعدی مان به جهنم باشد..می ترسم ..باور کن..حتی بعضی روزها کابوس می بینم..کابوس هبوط از زمین..

هنوز هم ندا هستم!بعضی چیزها توی زندگی ام خیلی خواستنی بودند..خیلی خواستنی هستند اما..خدا من را برای من آفرید!من را برای من آفرید تا این من هبوط شده را بالا ببرم..اگر قرار بود دوست داشتنی باشد..اگر قرار بود عشقی باشد باید برای من می بود..برای بالا بردنم..برای حفظ شان ندا بودنم..نمی توانستم خودم را فدای بالا رفتن کسی کنم حتی به قیمت دوست داشتن!وقتی عاشق می شوی باید هر دو تا تان بالا بروید با هم،نه اینکه یکی خودش را فدای خواسته های دیگری کند!

من فقط ندا بودم.مال خودم بودم!تازگی ها فهمیده ام تقوا یعنی چه؟!تقوا یعنی دوری از چیزهایی که دلت را قلقلک می دهد اما نمی گذارد بالا بروی!تقوی یعنی قید دنیا را زدن برای اینکه خودت اوج بگیری..تقوا یعنی روح..یعنی پرواز تک نفره..یعنی جدا شدن از همه  ی دوست داشتنی هایی که زمینت می زنند!تقوا یعنی گستاخی ممنوع!تقوا یعنی خودت و تمرین های یک نفره ات برای بزرگ شدن..تقوا یعنی تنهایی..تنهایی و تنهایی..اما تا اوج..

این روزها عجیب آدم های متقی را دوست دارم!همان مغرورهای با تقوایی  که تنهایی می روند تا اوج و حواسشان پرت هیچ  سیبی نمی شود.. همان هایی که زورشان به دلشان می رسد..و خودشان را به مهربانی و رنگ و لعاب هیچ سیبی نمی فروشند..قیمت شان باغ سیب است نه سیب های عشوه گر سرراهی...

سهم تان از زندگی یک باغ سیب..


 
 
← صفحه بعد