دختران بدون مرز

معنی عشق

اما فکر می کنم عشق درختی نیست که میوه دهد.عشق یک سرو است در باغ وجودت برای سبزی دلت.برای زنده بودن احساست.برای آزاده بودن وجودت.و من به همین راضی هستم.

و اگر کسی ادعا کرد میوه های خوشمزه ای دارد درخت عشقش انجاست که باید خندید به دروغی ادعاها و زشتی هایی که به عشق نسبت می دهند. و من به همین صداقت راضی ام.

عشق سکوت است سکوتی که تو را محو تماشای سرو دلت در باغ خزان زده ی وجودت می کند.و من به همین سکوت راضی ام.

عشق تشنگی کاروان مالک است که بیاید سر چاه وجود تو.بیاید و یوسف وجودت را از عمق چاه گمراهی ات بیرون بکشد تا روحت گاهی آسمان را ببیند.تا روحت در تاریکی چاه نمیرد.تا روحت با ستاره ها حرف بزند.و من به دیدن گاه گاه ستاره ها راضیم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

سیگار دخترانه                                                                                                                          

دخترها هم گاهی سیگار می کشند.آنها هم شاید روزی به دوستان ناباب دلشان نتوانند نه بگویند.

سیگار دخترها,عشقشان است.دوست داشتنشان است.وقتی پسری می آید و به او تعارف دوست داشتن می زند دخترها  گاهی ساده می شوند.گاهی قبول می کنند.

اما این بار به جای بدنشان,قلبشان است که صدمه می بیند.احساس شان است که صدمه می بیند.احساسشان است که تیره می شود.تیره از دود خیانت.چیزی که هوا می رود دود نیست.احساسات لطیف آنهاست که می سوزد می سوزد و این درد که بر خاسته از وجود  یک آدم بوده,بی محاکمه نخواهد ماند.چون خدا بود که احساس را آفرید احساس را در قلب زن آفرید برای جمع کردن و من می دانم کسی که جمع خدا را تفریق کند روزی محاکمه خواهد شد.

من هم گاهی سیگار می کشم.اما هیچ وقت سیگاری نشدم!همین که سیگار را در دستانم می گیرم انکارش می کنم و سیگار را زیر پای هوس هایم له می کنم.اما دوستانی دارم که هنوز سیگار می کشند.دوستانی دارم که معتاد شده اند.

معتاد به عشق های دروغین.معتاد به تریاک تنوع.معتاد به هرویین آغوش.معتاد به شیشه ی وابستگی.

و من می دانم که هنوز سادگی دختر ها,بزرگترین گناهشان است و معتاد کردن آنها نابخشودنی.

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

زمان..

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست..

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

  بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com چرتکه ای...

 بعضی ها وقتی می خوان عاشق شن چرتکه میندازن ...

توی راهرو یه هو دیدم یه گره از دختر ها!!مات ومبهوت وایسادن و می گن وای اونهاش!!اونجاس!!من که دیدمشون گفتم کی؟؟گفتن اون پسره.نگاش کردم گفتم خوب این مگه کیه؟؟گفتن همون پسر پولداره!این مرتیکه خیلی پولداره...

بعضی های دیگه هم وقتی می خوان مثلا عاشق شن بازم چرتکه میندازن و میگن :

این قدش بلنده... نه ! اون یکی صداش بهتره... نه! اون یکی بیشتر به خودش میرسه...نه!این یکی هیزه...اون یکی دوره....این یکی کرده...خلاصه کلی نه و آره به آدمایی که نظر از کسی نخواستن!!

بعضی هام تازگی ها پیدا شدن که به همه می گن نه!!می خوان یکی باشه که همه باشه! چشون در می اد اگه یکی بره سراغ یکی غیر از اونا!!در ضمن این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده است!!

 بعضی هام اصلا احساس پاسخ گویی به احساسات شما رو ندارند لطفا بعدا احساس گیری نمایید!

بعضی ها موقع دل بستن به زلف یار!از شغل پدر و مادر و خونواده و تعداد ماشین ها و نوعشان و تعداد فرزندان(برای چرتکه ی ارثیه و...)خلاصه همه چی واسشون ارزش داره غیر از خود طرف!!از همه چی آمار می گیرن الا خود طرف!!و همه ی افزونی ها را می پذیرن غیر از کاستس های خود طرف...خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

یاد اون مجنون هایی به خیر که تا میومدن آمار لیلیو  بگیرن حذف رقابتی میشدن..افسوسقلب بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط ندا. نظرات ()

مرگ سرد ماری...

قصه از جایی شروع شد که ماری در کلاس پیانو ثبت نام کرد.در کلاس پیانو با ادوارد آشنا شد.ادوارد ارشد کلاس بود و خیلی خوب پیانو می زد.ماری از همان ثانیه های اول حضوردر کلاس حس خاصی نسبت به ادوارد داشت اما همه ی دختر های کلاس ادوارد را دوست داشتند و اگر آنها می فهمیدند ماری ادوارد را دوست دارد او را مسخره می کردند.

ماری هر روز پیانو می زد اما لذت پیانو برای او یادآور ادوارد بود.ماری می دانست که ادوارد پسر مغروری است و به دست آوردن او سخت است اما باز هم پیانو می زد و هر روز آهنگ وصال را در گوش فلک می خواند. در کتاب های ادبیات آن روزعشق مقدس نبود چون کوتاه وسوزان بود مثل یک انفجار مهیب...

ماری گاهی خود را انکار می کرد چون می ترسید این عشق یک هوس باشد.ماری هنوز پیانو می زد و ادوارد را می دید اما نمی توانست به او بگوید دوستش دارد تنها بهانه ی حرف زدن او با ادوارد,صداهای پیانو بود.اما یک روز این بهانه نیز به پایان رسید.

ادوارد فارغ التحصیل شد و کلاس پیانو دیگر برای مازی هیچ جذابیتی نداشت.همه ی دختر های کلاس هم ادوارد را فراموش کردند و هر کدام راه خود را  رفتند.اما ماری باز هم پیانو می زد!باز هم به فکر ادوارد بود و هیچ پیانیست ارشد دیگری در ذهن او جا نمی گرفت.

یک روز سرد برفی,ماری پشت ویترین یک مغازه ایستاده بود و به پیانو ها نگاه می کرد,جایی که ادوارد قبلا  آنجا کار می کرد...از وقتی که ادوارد از آن مدرسه رفت ماری هر روز از کنار  این مغازه رد می شد..دیگر  شیشه های ویترین هم نمی توانستند به ماری بگویند باز هم بی خبرند.و ادوارد آن روز آنجا بود.

 ماری  خوشحال بود ومبهوت...

وقتی ادوارد از در مغازه بیرون آمد ماری سلام کرد اما ادوارد پاسخی نداد.ادوارد بی اعتنا به راهش ادامه داد.ادوارد ماری را دید اما او از عشق می ترسید می ترسید ماری هم یک روز مثل بقیه او را تنها بگذارد او دوست داشتن را می خواست اما عشق را نه.او سعی کرد که ماری را نبیند.

ادوارد هم داستان عشق ماری را سالها پیش از نگاهش خوانده بود اما همیشه انکار می کرد چون می ترسید.

ماری  او را دنبال کرد.ابه او گفت:دوارد می دانی انفجار عشق سالهاست که در دل من خاموش شده؟این مشعل های دوست داشتن تو در قلبم,تکه ای از انفجار عشق بود که سالهاست من آن را زنده نگه داشتم.می دانی مشعل کوچک خاکستر عشق تو,اکنون از شعله های آن انفجار بزرگ برای من سوزان تر است؟!می دانی که من دیگر جایی برای انکار تو ندارم؟!ماری  کل راه خانه را حرف  زد و ادوارد هیچ حرفی برای گفتن نداشت,ادوارد هم باورش شده بود که ماری او را دوست دارد و این یک هوس نیست اما باز هم انکارش می کرد.

ماری کل راه را حرف زد...وقتی به در خانه ادوارد رسیدند ادوارد فریاد زد : هی ماری از اینجا دور شو. مگر تو دیوانه شدی؟عشق و دوست داشتن هیچ معنی ندارد در این روز سرد برفی.و در را محکم بست,ماری ماند, ماری همان جا جلوی در خانه ادوارد ماند و گریه کرد همان جا زیر طوفان برفی...

شب شد.وقتی ادوارد می خواست بخوابد یاد ماری افتاد.یادش افتاد که چه قدر دوست داشت او هم دیگر تنها نباشد.یادش افتاد او هم در پشت انکارهایش,ناخواسته به ماری علاقه مند شده بود.از رخت خواب پرید لباس هایش را پوشید تا برود به ماری بگوید او هم دوستش دارد.اما آن شب ماری خانه نرفته بود. ادوارد تا صبح به هر جایی سر زد اما خبری از ماری نبود.ادوارد ناراحت داشت بر می گشت. در کوچه جلوی در خانه آنها یک آدم برفی ساخته بودند,ادوارد آدم برفی را خیلی دوست داشت و ماری هم این را می دانست.ادوارد فکر کرد کار ماری است با لگد به آدم برفی زد اما  این بار در دل این آدم برفی یک دختر یخ زده بود ماری.....

ماری از سرما یخ زده بود و در دستش یک نامه بود.در نامه نوشته بود:ادوارد من,من تو را دوست داشتم اما تو به جای احساس انکارت را نثارم کردی.سرمای این برفها مرا نمی میرانند چیزی که امروز مرا می برد طوفان سرد انکار توست...من امروز می میرم چون دیگر ....ماری دیگر زنده نبود...

ادوارد دستهای سرد ماری را بوسید و گریه کرد.این اولین باربود که ادوارد برای یک دختر گریه میکردواشک هایش بلور های یخی کالبد ماری را آب می کرد و روی آن ها  نوشت :مرگ سرد ماری....

 

 

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

آقای دوست یعنی...                                       MR friend is...

آقای دوست هر چه که هست هنوز جاریست!!خیلی ها آقای دوست دارن!هم رتبه های میکروسکوپی,هم رتبه های نجومی(با مقیاس رتبه های کنکور)!این وسط سر رتبه های وسطی کلاهی رفته که....گریه

حتی رزیدنت ها!حتی آن دختر چادری!حتی دوست سپیده!حتی....نمی دونم دیگه اینقدر از زبون من حرف نکش!اما این وسط گاهی شایعه می آید و عرض غیبت می کند و تا ذهنی را بخنداند!

آقای دوست همونیه که حوا دوستش داره!همونیه که توی بیمارستان خجالت می کشه جلوش داد بزنه از دست این همه بیماریه زنانه مه مردا به زنشون دادن آخرشم اسمش می شه بیماری زنانه!!!

آقای دوست گاهی یعنی آدم البته برای حوا!و گاهی می شه BF ای رهگذر برای هوی...

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

اعتماد به نفس یعنی تو ترم ١٠ رشته پزشکیه دانشگاه تهران!کنار رتبه های میکروسکوپی!بشینی و عاشق شی!عاشق آقای دوست!آخ

اعتماد به نفس یعنی تو  شناسنامتو گم کنی بعد توی اتاق بشینی و با کمال آرامش  و اهنگ (همه چی آرومه_تو به من دل بستی _من چه قدر خوشحالم!!!) گوش بدیو یه هو آقای ملکی بزنگه بگه واسه کلاس نجوم شناسنامتو....

اعتماد به نفس یعنی تو رشتت دندونه بعد بری دانشکده علوم پیاده روی!و بعدشم بری کلاس نجوم!از خود راضی




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

گاهی با من حرف بزن ...
گاهی
خیلی با من  حرف بزن ...
گوشهای من معتاد شده اند به شنیدن صدای تو ...
گاهی حتی برایم درددل کن . من شانه هایم قوی تر از آن است که بدانی ... 

اینو که سپیده گفت یاد خودم افتادم یاد آقای پولکی و یاد همه ی اونایی که واسه حرف زدن باهاشون هنوز خیلی کوچیکیم...

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

                                                            

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

به کلاس من بیا...             

دستت را می گیرم بی آنکه مرا نیازی باشد بر دوستی با تو!

دستت را می گیرم  و تو را به انتهای راهرو ی دوستی می برم.

در انتهای این راهرو کلاس علم است وارد میشویم...

در این کلاس هیچ آدمی,معلم نیست.صندلی خالی است.خالی است از لحظه های رنگارنگ.لحظه ای خاکستری که سوالها بی جواب است.لحظه ای زرد که جوابها بی معنی است.لحظه ای صورتی,او کمی می داند....ودر آخر مشکی وسیاهی این تخته این بار چه قدر پرسکوت است.چه تواضع دارد علم!

اما اینجا رنگی نیست.تخته سفید است.در ردیف های جلوی این کلاس قبلا جا گرفته شده.ردیف اول ادیسون,انیشتین,مولانا,حاقظ و ....نشتن.ببین نگاشون کن.اونا م سر کلاس بی معلم نشتن.توی این کلاس هر کس هر معلمیو بخواد انتخاب می کنه.

خوبی این کلاس اینه که تو محدود به معلمات نیستی.چون معلم تو جواب همه ی چرا ها نیست.اون فقط یه معلمه با یه ذهن محدود.و تو اکه شاگرد یه محدود باشی این محدودیت با محدودیت  معلمت جمع می شه و یه تساوی بد به وجود می اد و اون یه قفسه واسه محدود کردن ذهن و افکار تو.

این فقط واسه معلم نیست اگه تو برای هر کاری اسیر افکار یه آدم محدود مثل خودت بشی می دونی جمع این همه قفس چی میشه؟؟یه هو میبینی پرواز دیگه واست غیر ممکن شده...          

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()


Design By : Pichak