دختران بدون مرز

آخرین شب پاییز می شود!

 

برگ ها تمام می شوند با همه ی زیبایی شان!


 

و کاش تو یادت باشد جای پاییز را به کدام زمستان می دهی!

 

و کاش یادت باشد فصل ها گذرا هستند!

 

و پاییز من که برود زمستان هم شرمش می گیرد بیشتر از پاییز بماند!

 

بهار  که شاه فصل زیبایی هاست هم سه روز بیشتر نمی ماند!

 

همه می دانند باید بروند تا پاییز دوباره برگردد!

 

آخر پاییز برگ هایش را سر نقاشی طبیعت داده!

 

جانش را و وجودش را پای درخت ها ریخته!

...

زمستان هم بهانه ای می شود برای شروع دوباره ی پاییز

 

وقتی که سخت دلمان تنگ می شود برای آن برگ های سرخ !

 

برای بوی ماه مهر!

 

برای مهر مجنون!منتظرت می مانم زیباترین فصل زندگی ام!

 

و تو خوب می دانی که هیچ فصلی هر چه قدر هم که زیبا جلوه کند

 

جای تو را نخواهد گرفت!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

تیتراژ سریال شوق پرواز

عباس عزیز عاشقانه ای سروده ایم...

و چقدر خوشحال م می کنه!آدم هایی اینقدر بزرگ!:))

دلم میسوزه که چرا چند شب پیش که زنش خانم حکمت اومد دانشگاه نرفتم بینمش!

و بهش حسودی م می شه!که با این آدمای بزرگ زندگی گرده.

مراسم چند دیشب محرم واقعن خوب بود!!!با خانم دوست رفتم!

دلم واسه سپیده دوست بزرگم واقعن تنگ شده.

غزلی از سپیده

من حسودم ، شکستنی ترم از ، اجتماع ظریف لیوان ها

با من از عاشقانه هات نگو ، می شوم راهی خیابان ها

 

ای شراب نخورده مستم کن ، پیش از آن که تو را تمام کنند

از خماران بوسه ات بگذر ، با لبانم ببند پیمان ها

 

دست و دل نیست این که می لرزد ، یک جهان روی خط زلزله است

مستی آن نگاه را کم کن ، رحم کن بر شمار ویران ها

 

 

فال من رنگ چشم های تو بود ، من به آینده معتقد بودم

 

تو ولی گفتی از محالات است ، طبل تو خالی اند فنجان ها

 

 

 

در جواب بی اعتنایی تو ، آسمان در غمم شریک شده ست

 

بی سبب نیست بغض ابر سیاه ، بی سبب نیست برف و باران ها

 

 

 

بی خبر از کنار من رفتی ، غرق موجی که دل به دریا زد

 

نکند سحر آب ها بشوی ، نکند زیر آب  مرجان ها ...

 

 :))))

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()

"متفرم.

از همه ی تلفن های دنیا متنفرم. که زنگ میزنند و تو برشان می داری و این قدر نزدیک اند به لب هایت ... و دست هایت.

از تمام کاغذ هایی که روی شان می نویسی منتفرم. از تمام آنهایی که نوشته هایت را می خوانند منتفرم. از آنهایی که نوشته هایت را دوست دارند خیلی متنفرم.

از تریبون سالن اجتماعات دانشکده تان متنفرم. همان ای که آن سال ها پشتش ایستاده ای و شعر خوانده ای. شعر ها خوانده ای. هنوز هم گمانم همان است...نه؟

از ماه متنفرم. که هر شب می بینی اش. که هر شب می بیند ات.که می گویی هر شب یادِ من...نه... متنفرم.

متنفرم از ریش تراشت که نرم راه می رود روی صورتت... صورتت...زیر چانه ات... که نمی گذارد ته ریش دوست داشتنی ات بماند... که من صورتم را بکشم رویش و خراشیده شود پوستم...  

از تمام پره انترنی ها، رزیدنتی ها  بورد های دنیا متنفرم. از طرح که بیشتر از همه. نه... بیش تر از همه از آن گوشی پزشکی ات متنفرم که به جای دست های من دور گردنت...

از بیست سالگی ات متنفرم. از تمام بیست سالگی های دنیا که من نرسیدم بهشان متنفرم.از خودم که همیشه دیر می رسم متنفرم.

از سازت ولی گمانم بیش تر از همه متنفرم... می دانی که چرا!

از مسواک ات متنفرم... آخ ...مسواک ات...

از این هوایی که می رود توی سینه ات... می چرخد... آه که می کشی... آب که می شوم...متنفرم.

از خودم متنفرم. که آب نمی شوم تا بنوشی ام. که کوچک نمی شوم. نمی شوم قد یکی از این همه ویروسی که اسم هایشان را خوانده ایم. که یک روزی بچسبم به نوک انگشتت...بعد به تنه ی سیگار ات... بعد لب هایت... زبان ات... تن ات. تکثیر هم نشدم، نشدم. همین که آن جا باشم بس است.

از آن زخم کوچک لب بالایت متنفرم. دوستش دارم. می بوسم اش. متنفرم.

از تن ات متنفرم. که این همه به تو نزدیک است و من نه.که وقتی می آیم توی آغوشت، نمیگذارد بروم توی تو. بمیرم توی تو.

متنفرم.می فهمی؟"

×گزیده ای از وبلاگ زنانه ترین اعترافات حوا

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط ندا. نظرات ()


Design By : Pichak