دختران بدون مرز

 
عشق هرزه
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩
 

 

قسمتی از یک رمان..

دختره بد جوری وابسته شده بود.

عین معتادایی که به ته خط رسیدن و با التماس از این و اون دنبال یه تیکه موادن.

اونم با التماس از سعید دنبال تیکه عشق گم شدش بود!با التماس می خواست بر گردونه اون روزایی که سعید قربون صدقش می رفت و با هم گریه می کردن.من که می دیدمش حالم از حرفاش به هم می خورد.اما مگه اون می فهمید که سعید دوسش نداره!

سعید چند بار به خود من گفته بود،که دیگه از مریم خسته شده.اما مریم نمی فهمید!پسرا همینن دیگه.اینقدر التماست می کنن و از عشق و دوست داشتن حرف می زنن تا تو باور کنی.اما همین که تو هم از دوست داشتن حرف زدی،می شی قصه ی پرتکرار دختر هرزه،که دیگه نمی خوادت..

نگین گوشیو برداشت به نادر زنگ زد.نادر جواب نداد.چند روز بود که جواب نمیداد.به خودش شک کرد:نکنه نادرم عین سعید از من خسته شده؟

---------------------------------------------------------

مسافر بدون مقصد

روزانه

حالا که برگشتم شهر خودم.

دیگه حالم به هم می خوره از این تابلوهایی که وسط را زدن همدان چند کیلومترو و تهران چندکیلومتر تر.من اگه مسافرم چرا مقصدمو یکی دیگه داره تعیین می کنه؟

حالم به هم می خوره از این دوست داشتن های تکراری و مسخره.انگار من هم قبلا این روز ها رو زندگی کردم.این راه طولانیه دوست داشتن!دیگه دارم بالا می آرم!

اصلا کسی ارزششو نداره که من دوسش داشته باشم.حتی سهند!حتی فریاد.حتی اون پسر داییم.حالا رفته شهر خودشو حسابی بهش خوش می گذره.از شر همدان خلاص شده.

منم که اومدم هنوز کاری نکردم.می خوام برم باشگاه شیطونه می گه آخه دختر کی حوصله داره به عنوان ارشد بره اول صف و یه هو ۵٠٠ تا شکم بره؟!

با مامان از تاکسی پیاده می شم چشمم به باشگاه در خونمون می خوره.صدای بچه ها می آد یک دو سه....

برم کانون زبانم باید یک سال قبلش اسم می نوشتم!ای بابا!

عمه خانم از راه می رسه می گه لاغر شدی!!ته دلم می گم درد عشقی کشیدم که نپرس!آخه عمه جون توقع داری برم خوابگاه چاق شم؟اونم توی همدان؟وه تو چه خوش خیالی!اصلا نمی فهمه که این یه ماه امتحان داشتمو منم  که شب امتحانی هستم!!و آرزوی دیرینه مان پاس شدن.

خدایا چه اتفاقی می خواد بیفته؟تو هم که کلا شدی یه مسجد متروکه توی قبله ی بدون محرابم.تو منو تنها نذار وقتی که همه چی واسم بی ارزش شده.