دختران بدون مرز

 
بر باد رفته
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩
 

 مهرداد عصبانی جلو آمد و با دست چانه او را گرفت و گفت : «لعنتی چرا لال مونی گرفتی چیزی بگو ، بگو گه چرا به این کثافت بازی افتادی تو که همیشه خودتو از پسرها دور نگه می‌داشتی حتی به من به کسی که عاشقانه دوستت داشتم محل سگ هم نمی‌گذاشتی پس چرا چرا ؟»

" تو رو گوشه  خیابان دیدم باورم نمی‌شد تو همان شیرین قلبم باشی که حجب و حیایت زبانزد همة پسرهای دانشگاه بود وهمه سر به دست آوردن محبتت با هم شرط می‌بستند."

شیرین همانطور که هق هق می کرد گفت : "تو رو خدا بس کن تو که چیزی از زندگی‌ام نمی‌دانی پس این قدر سرزنشم نکن"