دختران بدون مرز

 
تو می توانی؟
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
 

خدایا تو از پسش بر می آیی؟

می توانی اما کاری می کنی؟

نگذار با ساز کلمه ها به سوزت بیاورم.

به تو می سپارمش.

---------------------------------------------------

آدم را به من برگردان.

حوا کوچکتر از قاب گرفتن عکس دل تنگی است

در گوشه ی دفتر خاطراتش

که با نقاشی های دروغی آن مردی که می گفت نقاش است

دفتر دلش سحر شده.

این نقاشی نبود

وردهای جادو بود

تا قلبم را افسون کند

و چه زود...

خدایا مجازاتش کن!

نه در دادگاه صبرت

من عجول تر از آن انسانی هستم که تو سرزنشش می کردی

وقتی که او مرا فهمید من او را نفهمیدم

وقتی که من او را فهمیدم او مرا نفهمید

حالا آرزو می کنم  روزی که او کسی را فهمید و عاشقش شد

هیچ وقت عشقش او را نفهمد.