دختران بدون مرز

 
زیر درخت توت
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
 

بعضی وقت ها یه جمله های عجیب از ته خاطراتت می آد توی دفتر ذهنت!

اینکه الان حوصله ی عاشق شدن ندارم!و کاملا تعطیلم!و امروز خانم دوست بگوید:خیلی خوبه،مگه ما چه قدر زنده ایم؟

کاش می رفتم باهاش!

خواستم بگم آخه...

گفت همه ی آخه ها رو حفظم!واسه همینه که تا حالا جلو خودمو گرفتم!

ولی فرشته اصلا آدم احساساتی نبود!خیلی دوستمم بود.می گفت باشی باهاش مثلا" الان نیم ساعت تو حیاط باهاش حرف بزنی ، چی می شه؟به کی بر می خوره؟همش اسم اونو می آورد،می گفت خیلی عزیزه!!شهاب حسینی پیشش هیچه!

به نگاه های عجیب غریب منم می گفت:"چیه ندا؟فکر کردی نیلوفری شدم؟نه،نترس من نیلوفری نمی شم."

امروز خیلی خوب بود!رفتیم نمره های بچه ها رو دیدیم.امییر 7 شده بود از 10.نگین و سیمینم همین حدودا.راه رفتیم خیلی!خندیدیم.به اندازه ی همه ی این یه سال به من خوش گذشت.

زیردرخت توت یهو یه بچه بگه هی خانم اونجا نشین توتی می شی و ما بازم بی خیال زیر درخت توت بشینیم و حرف بزنیم.

یهو عاطفه رو میبینی که کلی عوض شده.می گه از این ورا!یه ذره نگاه می کنه می گه می بینم که حلقه رو انگشت شصتت کردی؟!و هی نگاهش کنم و یاد روزهای بر باد رفته کنم.

اینکه سحر می آد و از خانم اسکندری تعریف می کنه و من کیفور می شوم تا حد احساس حضورش.

مژده هم داره واسه آزاد می خونه و می گه هرچی قبول شم میرم!

اینکه بری خونه عمه اینا عکس سجادو رو دیوار ببینی و یادت بیفته که چه قدر بزرگ شده؟!اینقدر که دیگه نمی شه بوسش کرد.

و من باید باور کنم که نوزده سال گذشت،زیر درخت توت.