دختران بدون مرز

 
جواب گریه هایش
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

به من گفت شک دارم که خدا باشه.گفت فردا نیمه شعبان است.اصلا روزهای خوب خدا به من چه؟خدا یه خوب داره مثل محمدش دیگه منو می خواد چیکار؟

نمی دونستم چی بگم!اینقدر خدا رو بلد نبودم که بهش اثباتش کنم.این کارو حتی ٩٠درصد آخوندا م هم نمی تونن بکنن،چه برسه به من!استاد معارفشم نبودم که با چشم غره ی نمره ساکتش کنم،مثل خیلی از استادای ما.

به من می گفت وضع زندگی منو می بینی؟خدا کجاشه؟عدالتش کجاشه؟چرا همه ی چیزای خوب واسه آدم پولداراست؟ نه من پول نمی خوام.حلا که پدر مادرم شدن واسم مرده های متحرک و هر روز آزارم می دن خدا کیه؟جای مادرمو چه عدلی می خواد پر کنه؟چرا من باید به جرم دیگران محکوم به بدبخت شدن باشم؟

گفت:اگه ترس از مردن ومتولد شدن تو یه جهنم دیگه با دستای خدا نبودم خیلی زود تر از این ها خود کشی میکردم.اصلا زندگی به چه درد من می خوره؟زنده باشم که طعنه مامان بابامو بخورم؟یا گندو کثافتی که توشم؟حتی خدا هم اجازه مردن به ما نمی ده....

٢٠سالش بود.همسن من.همسن تو.

و من پر شدم از سکوت!