دختران بدون مرز

 
چه قدر احمقانه
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
 

امروز خیلی روز رویایی بود چون...

بگو!حیف که معنی حرفهایم را نمی فهمی.خوابگاه عادتم داد به نوشنتن توی یه صفحه ی سفید که حداقل هم اتاقیم جلو خودم دفتر خاطراتمو ورق نزنه و من روحمم خبر نداشته باشه!

شاید تو باید اونجا باشی!اما واسه من فرقی نمی کنه کجا!هردوش مثل همه نه آرومم می کنه نه خالی!

آقای افشاریانم که دمش گرم!

بی خیال بقیه حرفها!صفحه سفید گاهی قشنگ تره!

تنها چیزی که دل تنگشم یه ساز و یه صندلی و یه لیوان چاییه!اما تا می گم دل تنگی تو می گی فراموشم کن!!و باز هم سکوت من و خیالات واهی تو!

فقط ،چه قدر احمقانه!