دختران بدون مرز

 
خدا هم گل بازی می کند!
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

سر کلاس نقاشی:

بچه ها دورمیز.عسل یه جوری می خندد که حواس آدم هر جا که هست ،پرت می شود. شاید کردی می خندد رها و آزاد!

محمد علی گل بازی می کند.قیافش با مزه ست.ابروهایی هشتی با یه لب قلوه ای و خنده های بچه گانه و کمی بور.

من هم گل بازی می کنم.

 

خدا هم گل بازی می کند!

 

----------------------------------------

آلبرت گفت: خدا دارد به من لبخند می زند.می خواهم اندیشه های خدا را بدانم بقیه چیزها جزئیات است.

این را قبلا تو هم گفته بودی.تویی که عمامه داشتی و صبح وشب آیات خدا را حفظ می کردی!

اما تو آلبرت نبودی!و هر چه قدر حفظ کردی و پای منبر حرفهایت از نسبیت می گفتی من فقط به تو می خندیدم که تو هنوز چیزی از خودت نمی دانی!

----------------------------------------------

دلم می خواد بازم سنت شکنی کنم.

به دیوار کهنه ی دبستانم نگاه می کنم.اما حیف که ندا رو پیدا نمی کنم.

دوباره دستشو می گیرم همون راه همیشگیو می رم.به آسمون نگاه می کنم و حرفای عجیب غریب می زنم.

دفترمو نگاه می کنم.اگر جای ناصرالدین شاه بودی...

انشا ننوشته بودم.اما خواندم.تو تعجب کردی.من هم تعجب کردم.من ناصر نبودم.تو هم ماشین زمان نبودی.

----------------------------------------------

فکر می کنم همه ی دنیا ارزش این را دارد که تو همیشه با ریاضی باشی.

خلاق،آزاد در راه،کیفور،بدون مرز.