دختران بدون مرز

 
یه روز همه چی نابود میشه...
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
 

یه روز همه چی نابود میشه...

من دوباره برگشتم همدان متاسفانه!قهرمنم از خدا  گله دارم از آجو هم خسته شدم.آخه چه قدر باید من کوچیک تر از اون باشم؟چرا اون خودشه اینقدر بزرگ میبینه؟بگذریم...

بچه که بودم دوست داشتم یه ستاره از آسمون بید پایین!بیاد توی دستام و من شبا زیر آسمون شب یه دونه از اونا رو داشته باشم.اما حالا از افتادنش می ترسم چون آدم بزرگا می گن اگه بیفته پایین یه انفجار بزرگ رخ میده!اما من چه بخوام چه نخوام این اتفاق یه روز می افته!دیروز توی راه همه ی کوهها سفید شده بودن تعجب کردم که چرا سفیدن چرا یه رنگ دیگه نشدن؟چرا اینقدر خوشگلن ؟ یهو یاد این افتادم که می گن همین کوههای خوشگل یخ زده یه روز پنبه میشن!

آره یه روز همه چی نابود میشه!حتی زشتی هایی که تو یه عمر باهاشون انس گرفتی.اون روزم دیگه بدی ها تحمل ندارن توی وجودت بمونن و اونام میان بیرون که روحتو اون زشتیا رو ببینه و بترسه!وقتی آدم گناهکاره از دادگاه میترسه!اون روز خورشید و ستاره ها منفجر میشن تا دادگاه خشم خدا رو به تو نشون بدن!منم مثل تو شنیدم و سالهاست که باور نکردیم روزی محاکمه خواهیم شد...