دختران بدون مرز

 
نخواستم ولی آمدی.
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩
 

امروز جدا شدم!

از تو.

رفتنی باید برود.

تو هم اصلا نباید می آمدی!

نخواستم ولی آمدی.

نخواستم ولی دوستت داشتم.

نخواستم ولی رفتی.

--------------------------------

امروز نقاشی کشیدم.

روی بوم.

هنوز خوب یاد نگرفته بودم.

اما کشیدم.

وقتی خواستم کلبه را بکشم دستم لرزید!

رنگ ها خراب شد.

کلبه بدون تو اصلا زیبا نمی شد..

--------------------------------------------------------------------

حالم به هم می خورد از دوست داشتن های حیله گرانه.

آدم هایی که به هر قیمت شده می خواهند احساساتت را تصرف کنند و تو اگر یه لحظه قبل از پذیرفتن نقش عاشق بر باد رفته ، فیلم نامه را بخوانی می فهمی چه قدر زشت است!

من آدم این فیلم نامه نیستم!