دختران بدون مرز

 
بگذار بگویند وحشی
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
 

هر کاری می کنم نمی توانم احساسم را به زبان اعداد معادله کنم!

 

یک سکوت عجیب همه ی حرفهایم را در پشت خودش پنهان می کند.

این که بعد از بیست سال راه رفتن چه نصیبم می شود!؟

کارهایی که نمی شود کرد!

و دیگران به تو می گویند وحشی!

مثل اینکه به آن پسری که احساس می کند سرباز آمریکایی است بگویم نه!

یا به شیطنت یک دختر که دارد جست و خیز می کند بگویم زیباییت را پنهان کن.

اما مگر دخترک لذت جست و خیز را به خاطر وحشی بودن افکار یک رام شده ی اجباری باید فراموش کند؟!

----------------------------------------------------------


نمیدانی این روزها چه زجری میشکم، سرشار از اندوهم..

اطرافیانم مرا با مرغ خانگی!! اشتباه گرفته اند، دوستان نزدیکم، کبوتر وحشی ام میخوانند، اما همه در اشتباهند من نه مرغ خانگی ام و نه کبوتر، روحم بازی وحشی است که از قفس و دیوار و سقف و جمعیت هراس دارد و به آبادی و آدمیزاد وحتی نوازش و آشنایی بیگانه است

اما من همچنان در کمین فرار، خاموش نشسته ام، با کسی نمی جوشم، سپاسگذار نیستم، حق شناس نیستم، مهربانی ها و فداکاریها را با سردی و بی تفاوتی جواب می دهم، حتی اخم هم دارم، انگار آزارم میدهند..
این دیگر چه جانوری است؟؟؟ وحشی، وحشی، وحشی!!

تو بگو چه کنم؟؟ اهلی نمیشوم! مرا خانگی نساخته اند، نمیتوانم خانگی شوم و با آنها که همجنس من نیستند خو بگیرم

خود را در خویش گم کردن و نیافتن رنجی است که در تصور نمی گنجد و من آنرا در دلم احساس کرده ام.

 

                                                                                                    دکتر شریعتی