دختران بدون مرز

 
من تو
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

یک دختر را دیدم.با نمک و شیطان و جذاب.

یک  لحظه خواستمش برای تو.

خودت را دیدم.

تو هم مال من نبودی .تو بودنت را هم چسباندم به همه ی چیزهای خوبی که داشتم یا میدانستم.

تو را چسباندم به خوشبختی،به ولع،به قانع بودن،به رفتن.

آن قدر درگیر تو بودم که من بودن خودم را یادم رفت!

من، همان بهانه ای که تو با آن آغاز شدی.

حالا همین من تو، می شود بهانه ای برای فراموشی ات.