دختران بدون مرز

 
از سپیده
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

"با من بگو شب های نبودنم چشمانت را به کدامین ستاره دوخته بودی؟

بگو فاصله با دیدگانت چه کرد که احوالات نگاهت با دیدن نگاهم به هم خورد؟!

با من بگو بودنم سوال برانگیز تر بود یا نبودنم؟!

حال به جمله های من نگاه کن...

آن شب هایی که از پی آینده چشم بر هم نمی گذاشتم می دانستم از تو دور خواهم شد...

می دانستم وقتی بیایی همان قناعت و ساده زیستن را به دغدغه هایم ترجیح خواهی داد.

می دانستم به چشمان دیگری چشم می دوزی!در این فاصله های تمام ناشدنی!

می دانستم از آن چشمان دیگر هم خسته خواهی شد و به دنبال یک نفر دیگر خواهی گشت.

کسی که پاک و ساکت به حرفهایت گوش سپارد.کسی که نگاهش همیشه نگهبان حریم دلت باشد.

تو داری قدم هایت را برای رسیدن به او محکم تر میکنی.می دانم تند تند قدم بر میداری.

حال  لغت عشق را بی شرمی میدانی و فقط به او فکر میکنی...

ومنباز میدانم...

وقتی دستانت نیاز مند دستانی شد وقتی اعماق دلت دلتنگ یک جمله از یار شد

خدارا عشق اکنونت را هم زیر سوال خواهی برد...!

میدانم...

اما نمی دانم بعدرفتنت برای که بنویسم؟تو که با عشق شروع کردی و با خاک سپاری عشق تمام شدی.

ذهن من اما نگاهت را به باد نمی سپارد کاری که کلمات توبا چشمانم کرد..."