دختران بدون مرز

 
لالایی فروغ
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
 

بعضی وقت ها دلم خیلی چیزها می خواهد

مثل اینجا ننوشتن!

مثل لالایی فروغ!

مثل حرف های آن شب دختر  گستاخ

که تا از شوق ستاره از خواب برخاستم گفت...

و نگرانم برایش گاهی:خدا ی من  چگونه می تواند او را ببخشد؟

"آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم"