دختران بدون مرز

 
ایران کبیر
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

نوشتنش بماند برای فردا!

اما من بیقرارم تا بدانم ته داستان ها چه می شود؟

ته قصه ی آفرینش.

ته کوهی که هنوز منتظر فرهاد است.

ته بی قراری ها ی امروزم و گفتن تو و همه اش گفتن تو

که هر چه که هست می گذرد.چون دنیاست.چون راهمان است نه مقصد مان!و من هنوز راه بودن این مقصد را نفهمیدم.

ته داستان ظهور!

و ته این حرف های مخملی ! ته صغیر بودن امروز ایران کبیر دیروز!که حالا جایش می نویسند بریتانیای کبیر!و یک چیزی مثل شکوه قصه ی تاریخی در من بیدار می شود!

و ته این حرف الان خانم دوست که دارد می گوید:چه طور می تونه با احساسات یک دختر جوون بازی کنه؟!

و اینکه ته قصه ی نامردی ها کجا و کی به یک مرد ختم می شود!

و اینکه تعداد پاهای باکتری به من چه ربطی دارد آخر، نظام هدفمند؟؟؟

***لذتی دارد دل تنگی مثل وقتی که تو سیگار ت را پک می زنی

 و اصلا حواست نیست که همه ها، چه قدر به دود حساسند!