دختران بدون مرز

 
مثل خدا... مثل کودک
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

هنوز می شود مثل بچه ها یک  دفتر نقاشی ساده داشت و در داستان هایش اوج گرفت؟

هنوز می شود آرزوهات را نقاشی کنی؟

هنوز می توانی بازی کنی و بخندی و معنی سردرد مادر را نفهمی؟

هنوز می شود  مثل کودکی، کودک ماند؟

مثل خدا کودک ماند؟

می شود مثل خدا خندید ؟

بخشید و دعا کرد؟

می شود مثل کودکی بی نیاز بود و مهربان؟

می شود مثل خدا پاک بود و بنده نواز؟

می شود از دنیای آدم ها دور شد؟

مثل خدا ....مثل کودک....

***از سپیده ی خوبم!

**رنگ و بوی خاصی داشت بهار ٨٨ . رنگ وبویی که شاید الآن بعد از این همه وقت دارم دوباره تجربه اش می کنم . حس بچه شدن ها و بالا و پایین پریدن ها و شیطنت کردن ها ... آقا من به کی باید بگویم که اصلن دلم نمی خواهد بزرگ شوم ... ! بزرگ شوم که چه ؟! که گم بشوم ؟ که فرو بروم ؟که بدوم دنبال پول و شهرت و مقام وکثافت ؟ که انقدر مغرور بشوم که نتوانم عذر بخواهم ؟ که انقدر سنگ و سخت بشوم که نتوانم ناز دوستم را بکشم ؟! اگر بزرگ شدن این است به خداوندی خدا نمی خواهم
به بزرگی و جلال اش سوگند که من همین کودکی کردن ها ، همین شاد شدن ها با یک دانه شکلات ، راضی ام می کند . دنبال خانه ی آنچنان و ماشین فلان نیستم . من دلم دوست داشتن می خواهد و دوشت داشته شدن . دلم شرافت و راستی می خواهد . دلم سادگی و تواضع می خواهد . دلم روشنی و وضوح می خواهد . اگر معنای این کودکی است ، باشد ! من کودک تر از همه تان . من بچه تر و نفهم تر از همه تان . اگر چنین ایدئولوزی ای عنوان کودکانه دارد ، حاضرم با افتخار اعتراف کنم که هنوز بچه هستم و بزرگ هم نخواهم شد ...
اصلن بروم توی دنیای کودکی خودم زندگی کنم خیلی بهتر است که با یک مشت آدم بزرگی که حرفم را که خواسته ام را نمی فهمند ، سر و کله بزنم !
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی عشق ! تو هم برو گوری برای خودت دست و پا کن اگر نمی خواهی باهام راه بیایی ... توی دنیای کودکی من انقدر عشق واقعی وجود دارد که نیازی به این مسخره بازی ها پیدا نکنم . " عشق واقعی " ،  میفهمی ؟!! از آن ها که " من تو را فراتر از مرز های تنت دوست می دارم " ...**