دختران بدون مرز

 
رنگ نگاه
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

داشتم به پنجره نگاه می کردم.

به افق.او هم رد نگاهم را می گیرد.که دارم به چه کسی نگاه می کنم!

نگاه می کند چیزی نمی بیند.شاید هم می بیند.

اما من فقط سفیدی افق را می بینم.

شاید او چیزهایی دیگری می بیند که من نمی بینم.

چشم های من مهم اند نه رنگ نگاه تو!

شاید این تاریکی که داری مرا به خاطرش سرزنش می کنی ، ماه آسمانم باشد.

تو سیاهی شب را می بینی و من روشنایی ماه را.

لذت رنگ ها بگذار سر جایش بماند

در چشم ها مان.

رنگ چشم هایت را برای خودت نگه دار

شاید رنگ خوب چشم های تو

با رنگ خوب چشم های من

جمعش بشود سیاهی!