دختران بدون مرز

 
افسانه باد
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

افسانه باد                               

روزی باد در دور دست ها افسانه ی یک گل را شنید و با چشم احساسش مبهوت گل خیالش شد.او فقط افسانه را شنید و نمی دانست برای رسیدن به گل باید در کدام باغ را بزند.

روز ها کار او زدن در باغ های بی نشان بود.او باغهای بسیاری را نوازشگر دستانش کرد ومن می دانم که او حتی گل های زیباتری از گل افسانه را دید اما او فقط دنبال یک گل بود گل افسانه.شاید در تقدیر برای جاودانگی این عشق,ثانیه های وصال را به تاخیر می انداخت و راه  باغ گل را دیرتر و دیر تر به ذهن گوش باد می انداخت.در آخرین روز های زندگی خاکی باد,از روی باغ آرزویش گذشت.اما او باد بود نمی توانست بایستد و مبهوت تماشای گلش شود.باد فکر کرد که اگر گل را بچیند او را همیشه در دستانش خواهد داشت.....

 

 


اما تا گل را چید دریا را دید و می دانست که این پایان زندگی خاکی اش خواهد بود.ومی دانست که گل تاب طوفان های دریایی را ندارد.گل را همان جا رها کرد و سراسیمه بی آنکه بخواهد ویزگی باد بودنش او را به سوی دریا برد.اما باد غمگین بود.گل هم غمگین بود که چرا زندگی اش خاتمه یافت بدون هیچ وصالی.اشک ریخت و اشک این گل افسانه ای ,دانه ای شد برای زندگی دوباره.باد هم سراسیمه بر روی آبها طوفان به پا می کرد وبا خشم مشت حسرت را بر سر امواج آب می زد.باد بعدی داشت می وزید به سوی همان باغ.باد بعدی وزید وآن دانه را به سوی دریا برد.باد عاشق بوی گل خیالش را شنید.به سوی آن عطر جاوید رفت, دانه را در دور دست در دست باد جوان دید.به سوی باد جوان دوید.باد هم دانه را در دستانش پنهان کرد.آن دو محکم به هم برخورد کردند ,در دل هم گم شدند.دانه از دست باد جوان افتاد در دل آبها.آن دو باد یکی شدند وطوفان به پا کردند و دانه رویید و سالهاست آن گل روییده در آب را,نیلوفر آبی می خوانند.

و دو باد هنوز در سرزمین آبها طوفان به پا می کنند و نمی دانند که آن دانه همان نیلوفر آبی است.