دختران بدون مرز

 
اهتزاز رفتن
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
 

همیشه نبودنت بود که برگهای احساس مرا به اهتزاز پاییز شدن می کشاند

وقتی که دیگر چیزی از تو نمانده بود

جز برگهای سرخ و زرد پاییز

بودنت را دوباره از من گرفتی

سردتر و بی رمق تر

 فکر می کردی به خاطر آفتاب نگاهت بود که چنین بی برگ و بار شدم

خالی از میوه ی احساس

اما...نه

این سردی ،عشق دروغین تو بود

که مرا در اوج دوستی

به قهر  پاییز کشاند

و حالا  با سرمای رفتنت

و گرفتن بودنِ ...حتی دروغینت

یخ زده ام می کنی

خشک می شود شاخه هایم

برف می آید و از من یک قطعه ی یخ زده می سازد

به امید روزی که

وقتی آفتاب آمد

قدرش را بدانیم...

اما شاید این درخت تا قبل از آمدن بهار مرده باشد!