دختران بدون مرز

 
سنگ بود نبودن..م...ش
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
 

من دارم جای تو غصه می خورم!

چه خفقان تنگ احساسی...می ترسم از اینکه من هم سارایی باشم که در امتداد یکی از این جاده ها مرگ در انتظار قاپیدنم باشد..و بعد از رفتنم چیزی شبیه تو با بغض هایش مهمان سنگ بود نبوده هایم شود!

می ترسم از اینکه من هم سارایی داشته باشم و مرگ باز هم در یکی از جاده های رفتنش او را از من بدزدد..

می ترسم از مردن...م....ش