دختران بدون مرز

 
به کلاس من بیا
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 

به کلاس من بیا...             

دستت را می گیرم بی آنکه مرا نیازی باشد بر دوستی با تو!

دستت را می گیرم  و تو را به انتهای راهرو ی دوستی می برم.

در انتهای این راهرو کلاس علم است وارد میشویم...

در این کلاس هیچ آدمی,معلم نیست.صندلی خالی است.خالی است از لحظه های رنگارنگ.لحظه ای خاکستری که سوالها بی جواب است.لحظه ای زرد که جوابها بی معنی است.لحظه ای صورتی,او کمی می داند....ودر آخر مشکی وسیاهی این تخته این بار چه قدر پرسکوت است.چه تواضع دارد علم!

اما اینجا رنگی نیست.تخته سفید است.در ردیف های جلوی این کلاس قبلا جا گرفته شده.ردیف اول ادیسون,انیشتین,مولانا,حاقظ و ....نشتن.ببین نگاشون کن.اونا م سر کلاس بی معلم نشتن.توی این کلاس هر کس هر معلمیو بخواد انتخاب می کنه.

خوبی این کلاس اینه که تو محدود به معلمات نیستی.چون معلم تو جواب همه ی چرا ها نیست.اون فقط یه معلمه با یه ذهن محدود.و تو اکه شاگرد یه محدود باشی این محدودیت با محدودیت  معلمت جمع می شه و یه تساوی بد به وجود می اد و اون یه قفسه واسه محدود کردن ذهن و افکار تو.

این فقط واسه معلم نیست اگه تو برای هر کاری اسیر افکار یه آدم محدود مثل خودت بشی می دونی جمع این همه قفس چی میشه؟؟یه هو میبینی پرواز دیگه واست غیر ممکن شده...