دختران بدون مرز

 
دردهای مخفی دنیا
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
 

بعضی وقت ها دلم می خواهد به جای پیچ دادن های ادبی راحت حرف بزنم...از روزمرگی ها بگویم...از خوبی ها و بدی هایش..از اینکه بعضی وقت ها دلم می خواهد حرف خانم دوست و بعضی از روزهای خودم را گوش کنم و چادر بپوشم!

از اینکه آن روز خانم مهربان به من گفت چرا کتاب نمی نویسی؟و من فکر نمی کنم بودن اسمم روی جلد یه کتاب همه ی اون چیزی باشه که می خوام..یا اینکه بعضی وقت ها به خودم شک می کنم چرا آنقدر همه چیز برایم دوست داشتنی است!

بعضی وقت ها دلم می خواد کسی رو پیدا کنم که بشه باهاش بیدار موند اما قبلش باید خودم بیدار بمونم...بعضی وقت ها دلم می خواد بنویسم اینجا ،فقط برای لبخند کسی که می فهمه و بقیه ی بودن ها فقط واسم مهمل میشه..بعضی وقت ها دلم واسه کیبورد مشکی اینجا تنگ می شه...

بعضی وقت ها،به اون آقا حق میدم که توی شبکه ی ندای نجات ،اینقدر حرف های بیخود راجع به مسلمونا بزنه..شاید حقمونه...که افسار همه ی چیو دادیم دست اونا غیر از مستعمر شدن..غیر از ظلم دیدن...

بعضی وقت ها هم دوست دارم جای دانشجوی فلان رشته ،جای کامران نجف زاده باشم..هر چند غمگین ،هر چند پر درد..اما باز هم در جریان و با لبخند به درد های مخفی دنیا.

"جیره ی سیگارم را بدهید!

و تنهایم بگذارید با پیاده روی عصرگاهی!

 در من
       تیمارستانی
                     قصد شورش دارد."