دختران بدون مرز

 
مرگ سرد ماری..
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

مرگ سرد ماری...

قصه از جایی شروع شد که ماری در کلاس پیانو ثبت نام کرد.در کلاس پیانو با ادوارد آشنا شد.ادوارد ارشد کلاس بود و خیلی خوب پیانو می زد.ماری از همان ثانیه های اول حضوردر کلاس حس خاصی نسبت به ادوارد داشت اما همه ی دختر های کلاس ادوارد را دوست داشتند و اگر آنها می فهمیدند ماری ادوارد را دوست دارد او را مسخره می کردند.

ماری هر روز پیانو می زد اما لذت پیانو برای او یادآور ادوارد بود.ماری می دانست که ادوارد پسر مغروری است و به دست آوردن او سخت است اما باز هم پیانو می زد و هر روز آهنگ وصال را در گوش فلک می خواند. در کتاب های ادبیات آن روزعشق مقدس نبود چون کوتاه وسوزان بود مثل یک انفجار مهیب...

ماری گاهی خود را انکار می کرد چون می ترسید این عشق یک هوس باشد.ماری هنوز پیانو می زد و ادوارد را می دید اما نمی توانست به او بگوید دوستش دارد تنها بهانه ی حرف زدن او با ادوارد,صداهای پیانو بود.اما یک روز این بهانه نیز به پایان رسید.

ادوارد فارغ التحصیل شد و کلاس پیانو دیگر برای مازی هیچ جذابیتی نداشت.همه ی دختر های کلاس هم ادوارد را فراموش کردند و هر کدام راه خود را  رفتند.اما ماری باز هم پیانو می زد!باز هم به فکر ادوارد بود و هیچ پیانیست ارشد دیگری در ذهن او جا نمی گرفت.

یک روز سرد برفی,ماری پشت ویترین یک مغازه ایستاده بود و به پیانو ها نگاه می کرد,جایی که ادوارد قبلا  آنجا کار می کرد...از وقتی که ادوارد از آن مدرسه رفت ماری هر روز از کنار  این مغازه رد می شد..دیگر  شیشه های ویترین هم نمی توانستند به ماری بگویند باز هم بی خبرند.و ادوارد آن روز آنجا بود.

 ماری  خوشحال بود ومبهوت...

وقتی ادوارد از در مغازه بیرون آمد ماری سلام کرد اما ادوارد پاسخی نداد.ادوارد بی اعتنا به راهش ادامه داد.ادوارد ماری را دید اما او از عشق می ترسید می ترسید ماری هم یک روز مثل بقیه او را تنها بگذارد او دوست داشتن را می خواست اما عشق را نه.او سعی کرد که ماری را نبیند.

ادوارد هم داستان عشق ماری را سالها پیش از نگاهش خوانده بود اما همیشه انکار می کرد چون می ترسید.

ماری  او را دنبال کرد.ابه او گفت:دوارد می دانی انفجار عشق سالهاست که در دل من خاموش شده؟این مشعل های دوست داشتن تو در قلبم,تکه ای از انفجار عشق بود که سالهاست من آن را زنده نگه داشتم.می دانی مشعل کوچک خاکستر عشق تو,اکنون از شعله های آن انفجار بزرگ برای من سوزان تر است؟!می دانی که من دیگر جایی برای انکار تو ندارم؟!ماری  کل راه خانه را حرف  زد و ادوارد هیچ حرفی برای گفتن نداشت,ادوارد هم باورش شده بود که ماری او را دوست دارد و این یک هوس نیست اما باز هم انکارش می کرد.

ماری کل راه را حرف زد...وقتی به در خانه ادوارد رسیدند ادوارد فریاد زد : هی ماری از اینجا دور شو. مگر تو دیوانه شدی؟عشق و دوست داشتن هیچ معنی ندارد در این روز سرد برفی.و در را محکم بست,ماری ماند, ماری همان جا جلوی در خانه ادوارد ماند و گریه کرد همان جا زیر طوفان برفی...

شب شد.وقتی ادوارد می خواست بخوابد یاد ماری افتاد.یادش افتاد که چه قدر دوست داشت او هم دیگر تنها نباشد.یادش افتاد او هم در پشت انکارهایش,ناخواسته به ماری علاقه مند شده بود.از رخت خواب پرید لباس هایش را پوشید تا برود به ماری بگوید او هم دوستش دارد.اما آن شب ماری خانه نرفته بود. ادوارد تا صبح به هر جایی سر زد اما خبری از ماری نبود.ادوارد ناراحت داشت بر می گشت. در کوچه جلوی در خانه آنها یک آدم برفی ساخته بودند,ادوارد آدم برفی را خیلی دوست داشت و ماری هم این را می دانست.ادوارد فکر کرد کار ماری است با لگد به آدم برفی زد اما  این بار در دل این آدم برفی یک دختر یخ زده بود ماری.....

ماری از سرما یخ زده بود و در دستش یک نامه بود.در نامه نوشته بود:ادوارد من,من تو را دوست داشتم اما تو به جای احساس انکارت را نثارم کردی.سرمای این برفها مرا نمی میرانند چیزی که امروز مرا می برد طوفان سرد انکار توست...من امروز می میرم چون دیگر ....ماری دیگر زنده نبود...

ادوارد دستهای سرد ماری را بوسید و گریه کرد.این اولین باربود که ادوارد برای یک دختر گریه میکردواشک هایش بلور های یخی کالبد ماری را آب می کرد و روی آن ها  نوشت :مرگ سرد ماری....