دختران بدون مرز

 
لالایی عرفان
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

بعضی وقت ها هست که بغض آرامم نمی کند خنده نیز..

نه آغوش نه بوسه نه لبخند نه حرف نه داشتن هیچ کدام آرامم نمی کند

ولی تشنه ترم می کنند....

گاهی دلم همه چیز را می خواهد همه کس را .خوبی ها وبدی ها را همه با هم.گاهی دلم معشوقه ای می خواهد قابل ستایش مهربان و عاشق تر از من.اویی که در آغوشش گریه کنم با بوسه هایش زنده شوم و با داراییش بی نیاز...

من او را دارم..او همیشه با من است..........خدا

دلم لالایی عرفان می خواهد!!

اما مادر روح  کجاست؟یا روح من یتیم آغاز شد؟