دختران بدون مرز

 
بوسه عرفان
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

اصلا از خودم خجالت کشیدم!از خدا!

چه کسی جز اون واسه ی من اینقدر مهمه؟؟

شب که می خواستم بخوابم خیلی فکر کردم به خودم !به عصبانیتم!به قداستم.به بد بودنم.به همه ی اینها که میشد حوا، دختری که آدم آرزویش را داشت..

اگر خوب مطلق می خواهید سراغ فرشته ها روید به آسمان!در زمین پیدا نمی شود!آدم خیلی شانس بیاورد یک حوا پیدا کند جای یک هوی!

از خودم معذرت می خوام چون اصلا نمی خواستم حرف یک مشت آدمی که همیشه هستند و همیشه خلق شدند برای اینکه خدا تو را بداند و تو خدا را.و بدانی که هیچ تهمتی و هیچ خیانتی بی خدا نخواهد بود!

آدم هایی که گرگ میشوند برای بزغاله گم شده وجودت و تو در علفزار هستی بی چوپان مانده ای،تنها مانده ای!

و چه خیانتی بد تر از ادعای چوپانی برای آدمهای گم شده!آدم هایی که هنوز خودشان را پیدا نکردند!مگر خیانتی بد تر از این هم میشود!که گرگی ادعای چوپانی کند برای گله ی احساس؟

من بر این ها بغض می کنم!گریه!و خدا بر غار حرای چشمانم وحی میکند!آرام باش!

وحی اینکه من هستم ..

و چشمانم حال سوز وحی میگیرد.گرم میشود.به تپش اشک می افتدو در حرای پلک هایش پنهان میشود...

 

اما خدا هست...هر گرگی که می خواهد بگذارید بیاید و غارت کند و بعد هم در جنگل گمراهی اش!پیش دوستانش برود و زوزه ی مردانگی کند!زوزه ی آدم بودن!تاریکی این جنگل، و زشتی این ادعا ها دل را میمیراند!

و همین گرگی که دیروز یک آدم را درید فردا می آید و به دوست همان گوسفندی که دیروز به قداست اسم چوپان برد وکشت و هنوز بوی خون از دستهایش می اید میگوید:من چوپان وفا دار گله ها هستم،وفادار تر از سگ،و راست گو تر از چوپان دروغگوی شهرمان!

اما گوسفند نجیب است !نمی گوید دست های خون آلودت را نگاه کن؟چه می شود که دوباره این آدمها اعتماد می کنند به چوپان های خائن؟مگر نمی بینند؟مگر نمی دانند؟چرا آنقدر بزرگی میکنند در برابر این همه حقارت؟

وای بر خاموشی قاضی دادگاه احساس..

خدایا می خواهم در آغوش تو باشم

تو را ببوسم

شبها تو کنارم بخوابی...

می شود...

کاش روزی بتوانیم،قداست در آغوش تو بودن را به هیچ گرگی نفروشیم

مگر من جایی به جز آغوش تو تا بحال خوابیده ام؟

دلم لالایی آسمانت را می خواهد

و بوسه ات که لبریزم کند

و آغوشت که سرشارم کند

حوا هم اگر بود

میدانم که جز در آغوش تو جایی خوابش نمی برد"

مگر خدا برای من کافی نیست؟!