دختران بدون مرز

 
آقای مرد
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آقای مرد!حالا اگه بگم  آقای مرد همه فکر می کنند..

آقای مرد نه بزرگه؛ نه کوچیکه ؛نه پیره؛ خیلی سخت می تونم بگم یه مرده!

نه دوستم بوده ،نه قرار بوده بشه،فقط یه مرد بوده!مردی که شبیه پدر م بود.مردی که شبیه آدمم بود.مردی که شبیه فریادم بود.مردی که شبیه تعریف هر چه بود که از مرد داشتم!از آدمیتش.

یه کوه توی شهر سستی های باورهای کسانی که مرد نبودند!

مردی که خیلی سخت و دیر دیدم بعد از این همه تکرار نبودن مرد!

وقتی قرار شد که با تو حرف نزنم!گیج شدم ،اصلا حالم خوب نبود!نمی دونم تو این یکی دو روز چی کار کردم و با کی ها!حرف زدم!

وقتی آدمی جز تو را میبینم،نمی خواهم،باور نمی کنم این هم شاید مادرش اسمش را مرد گذاشت؟

دنیا فقط یک مرد دارد!یک آدم.یک حوا!آن هم سال ها پیش یک بار،به عظمت همه ی تاریخ.به حوایت بگو که من دل تنگ نزول آدم ها و حواها هستم!دوباره و دوباره تر..دنیا پر از هوس شده!هوس هوی بر نا مرد ها!این دلگیر است..زشت است..

اما همیشه آرزو می کردم کاش خدا خیلی از تو می آفرید..

کاش تعداد مرد ها آنقدر کم نبود..

قاب فراموشی ات به دیوار کهنه ی خاطراتم زیبای تلخ می آید.. 

هر چند...

روز های فراموشی ات،نفرین باد!

پی نوشت:فقط سه روز است ها!که این همه سال گذشت!باورم نمی شود!آقای معلم تو رو میگم ها!