دختران بدون مرز

 
طبیب من کو؟؟
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

نمی دونم چه خبره!

گاهی گم می شم زیر خروارها خاک بودن و غبار های سوال های بی پاسخ!

گاهی طرد میشوم از خودم!

گاهی بد می شوم،گاهی به قداست آسمان...شک می کنم که آیا هنوز من انسانم؟

فلسفه خلقتم را می پرسم

اما باز هم کسی نیست که جوابم را بداند حتی آن کسی که روی پیشا نی اش نوشته بود فیلسوف..

غیر از دست های خودم...دستانم را خواستم اما دیدم که به یغما رفته،به بیگاری رفته،دیگر مال خودش نبود...داشت می نوشت اما نه از من!از چیزهایی که دیگران برایش خواستند!

به دستانم گفتم اینجا چه می کنی؟ این همه چرا در ذهن من سنگینی می کند ،تو رعیت دیگران شدی؟

گفت من رعیت نیستم!در شهر دیگران،من پزشکم،پر احترامم،اسمم سنگین است،همه می خواهندم!

اما من تعجب کردم!!تو رعیت ارباب خواسته های دیگران شدی و از اربابی برای قصر وجودت سر باز زدی و حالا افتخار می کنی؟

افتخار به نبودنت؟؟

به اینکه تو و هزاران دست دیگر،آن چیزی نیستند که می خواهند؟

مگر تو غم چهره ی تابوت  آن دست های مرده ی طبیب رعیت را ندیدی؟!!که چه تمنایی دارد برای بودن در شهر وجودش!برای درمان بیماری های بودن یک انسان!طبیب خود بودن چرا یادتان رفت؟

لذت شفای خود را چرا با لبخند دیگران عوض می کنید؟

طبیب خودت باش!

پی نوشت:خدایا من اصلا کوتاه نمی آم!مطمئن تر از هر روزم!من می خوام!حتی اگه به قیمت جونم....