دختران بدون مرز

 
مامان!
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خوابگاه!

من برگشتم خوابگاه بدون دلیل!

به این دلیل که نمی خواستم بهت عادت کنم مامان!

دیگه داشتم لوس می شدم!

هر چند مریض بودم و تو بازم پرستار مهربون می شدی!!

اما دوباره دلبستم به اتاقمو مهربونی های تو و کیمیا که دزدکی تو اتاقم می اومد و رو تختم می خوابید!

نمی خواستم ناراحتت کنم مامان!

اما باور کن کاری نداشتم!اصلا تا دوشنبه کلاس نداشتم اما باید عادت کنم به نبودنت!

اصلا من دیگه مال تو نیستم! ولی وقتی که بودی خیلی خوب بود!دل تنگ چیزی نمی شدم!!تو هنوز هم فرشته منی!!فرشته

"دلم می خواهد مرد باشم

نه به خاطر اینکه مرد بودن خوب است

به خاطر اینکه نیمه گمشده هر مرد زنی است فرشته وار

نه به خاطر مرد بودن و آسیب ندیدن و آسیب زدن

به خاطر داشتن زن

و داشتن این قدیسه ی پر احساس آسمانی

در دستانی که شاید هزاران بار تندیس این قدیسه را لرزاند

و هزاران بار خیانتش کرد، زورش را سر لطافت او ریخت

اما زن با همه ی لطافتش باز هم خندید و مردانگی را نکشت"