دختران بدون مرز

 
بابا لنگ دراز
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

"دلم خیلی گرفت

وقتی که تو نبودی

و وقتی که بودنت هم برایم خیلی خوب نبود

بودنت فقط یادم می انداخت که در دستانم نیستی

و نبودنت نابودم می کرد!

هر وقت که تو نبودی بودن من هم نبود!"

بهم گفت حرفهات بچه گانس!بابالنگ درازو می گم!

"اما هیچ قدیسه ای پاک تر از لبخند کودک نیست

هر چند که در دستها ی تو نباید

اما آن کودک خندان یادت هست

وقتی در آغوش تو نبود

اما به ظاهر مهربانی تو می خندید!

و من در جایی بین بودن و نبودن تو پر از تردیدم!

تو خودت را دور می کنی

پر از رفتن

و من در خاکستر آغوش تو،هنوز می سوزم!

هر چند جز سایه ای از وجودت

چیزی از تو نمی دانم"                                                                                        

----------------------------------------------------------

آدم با او نبود

حوا را اشتباهی هوا خواندند

زنانی که سواد آدمیت نداشتند-------------------اما حوا ساکت ماند

و وفتی که آدمش را دید هیچ ادعایی نکرد!

جز اشک بر صورت روحش و سکوت و لبخند بر لبان جسمش---- به خاطر آدم

که غصه دار نشود!

آدم از او عبور کرد و حوا گفت:

آقای مرد بر حوا نبودن من ببخش

آدم گفت چرا من مرد  و تو نبودن

حوا گفت: چون من با تو نیستم----------حوا حتما باید با آدم می بود----------حوا را با آدم آفریدند--------من به آدمیت تو شک ندارم حتما" حوا حوای تو نبود!حتما من نیستم--------------آدم چیزی نگفت----------خندید-----------عبور کرد-------------حوا گریه شد----------