دختران بدون مرز

 
نطفه ی مردانگی
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩
 

توی من نبود!

اما از طرف خودش،فکر کرد که من مال او هستم!

من ترحم کردم

اما او هنوز فرق ترحم و دوست داشتن را نفهمید.

----------------------------------------

بازم گیج شدم!جسمم مریضه!

توی خیابون راه میری از یه پیرمرد آدرس می پرسی که چون پیره هوایی نشه!

عینک فتوکرومیک اصلش نمی ذاشت چشم هاشو ببینم!ندیدم...

گفت آنجا.بعد به دوستش گفت خوشگل هم هست ها کاش واسه ی افشین...

با من سوار تاکسی شد از پسرش گفت!اما یادم نیست چی می گفت...

-------------------------------------------------

آقای آشنا را می بینم با او کار دارم!صمیمی است.از جلوی در دانشکده تا بوفه راه رفتیم که هم به بوفه برسم هم حرفم را بگویم!آقا صمیمی بود!چون آشنا بود!دوست بابا!حرفهایم داشت تمام میشد....بک هو آقای هم کلاسی را دیدم که همان جور مات و مبهوت نگاه می کرد انگار من کار بدی کردم!!

توی دلم به آقای هم کلاسی می خندم.اخه این هم ....

رفتم بوفه!خانم دوست آقای آشنا در بوفه بود.در ورودی اش.آقای دوستش را که دید رویش را برگرداند خیلی دخترانه!آقای آشنا رفت منت کشی....

بقیه اش را نمی دانم!شاید انگار توضیح داد که من آشنایش هستم،اما نه چیزهای دیگر!

-----------------------------------------------------------

خانم دوست می گوید آقای مرد نامرد است!شاید هم نامرد آقای مرد است.نمی دانم .

به آقای مرد گفتم تو نامردی؟نطفه ی مردانگی اش نگذاشت بگوید آری!

گفت:نه.

من هم گفتم : باور کردم.