دختران بدون مرز

 
نامردهای مرد نامرد
نویسنده : ندا امیری - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
 

نمی دونم

حالا توی سایم و روی آب معدنی من نوشته سهند!

----------------------------

صبح آقای دوست را دیدیم به  خانم دوست نشانش دادم. گفت شیرین است!!گفتم کجاش شیرین بود؟!

شاید هم اما تا به حال به اینش فکر نکرده بودم!!چون خاله فاطی خیلی سال پیش درگیر زیبایی شد!خودش زیباست،شوهرش هم،بچه شان هم که خیلی!اما انگار زیبایی برایش کافی نیست.هنوز یک چیزهایی فراتر از زیبایی در دلش ورجه وورجه می کند.نه او فقط خیلی زیباهای دیگر هم.

به خانم دوست گفتم: ولی خودش case دارد!گفت حیف شد،نشد تورش کنیم!گفتم مگه شما نمی گفتید این آقا بد است؟حالا چی شد؟

گفت آره خوب گفتم!ولی چی کار کنم؟!چشمک

---------------------------------

خانم دوست امروز بد جوری فلسفی شده بود!

می گفت از نامرد های مرد می خواهم برسم به سحر!اما من می گفتم از مردهای نامرد می خواهم برسم به خودم!

جمع حرف هامان شد نامرد های مرد نامرد.