دختران بدون مرز

 
سلطه بر مرد
نویسنده : ندا امیری - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
 

من دیدمشان،آقای مرد یک جایی یک گوشه ای را گیر آورده بود و غرق شده بود در چشمان دخترک.مرا ندید،من دیدمش.دستش را  گرفت بوسیدش،در نوازش خیانتش غرقش کرد.دختر در دلش فکر می کرد لابد دوستش دارد که می خواست ببیندش، وقتی بوسیدش،وقتی بغلش کرد،وقتی دخترک را پادشاه سرزمین غریزه اش کرده بود،دخترک یک حس خوبی می داشت!حس دوست داشتن!اینکه دوستش داشت!نمی دانم!

حس خوبی بود سلطه بر مرد!اما دخترک فکر نکرد سلطه بر غریزه ی مرد به چه دردش می خورد؟وقتی که او شایسته ی سلطه برچیزهای بهتری می بود!

من لای بوته ها بودم دور تر از آنها ودیدم که فرداها وقتی آقاهای مرد داشتند این بوسه ی پنهانی را می دیدند در دلشان می خندیدند:وه چه فاحشه ای!اما از همه بدتر وقتی بود که خود آقای مرد داشت به دختر می خندید و می گفت چه حماقتی بود آن روز و انکارش کرد و به همه ی آنهایی که مسافر دیروز ها و امروزهای تاریخ آن بوسه های پنهانی بودند گفت:آن مرد نامردی که اینجا نشستته من هرگز نبودم!وه چه نامردی!

همه ی آدمهایی که دیدند حیای پنهانی دختر و خیانت آشکار مرد را داشتند می گفتند چه دختر بدی!اما دخترک گذاشت که ببوسد چون آن روز چیزی جز مردش را نمی دید و مرد بوسید،چون آن روز چیزی جز خودش را نمی دید.