تابستانی که دارد می آید

به یک روز تابستانی فکر کن!

برای روزهایی که سحری میخوری و پشت سرش می خوابی!با یه شکم پر!و صبح که از خواب پا می شی خیلی تا تشنه ای!

برای روزهایی که دلت برای امروز تنگ می شود!برای روزهایی که خیلی تا برنامه داری اما خیلی زود می شود روز انتخاب واحد ترم پاییزی!و خیلی زود می شود یک مهر و من بیست و چند ساله می شوم بازهم!

برای روزهایی که به نگار زنگ می زنم و گوشی تلفن دودش در می آید!!به روزهایی که به فرشته زنگ می زنم!به روزهایی که با فرشته دوتایی قدم می زنیم!فرشته از حسرت ها و بی خیالی هایش می گوید و من از خیال ها و رویاهایم!

به روزهایی که بوی پارک می دهند و شب گردی ها!به روزهایی که ...این تکه اش را نمی توانم بگویم ولی روزهایی که خیلی درد دارند..روزهایی که فکر کردن بهشان خیلی درد دارد چه برسد به تکرارشان!

روزهایی که امیر حسین مدام می رود توی کوچه بازی می کند و من نگران آینده اش می شوم!روزهایی که قرار است زنگ بزنم به نرگس و فاطمه و یک عالمه راجع به روزهای رفته و نرفته حرف بزنیم!روزهایی که قرار است شاید معصومه را هم اتفاقی توی پارک یا دانشکده یا توی بازار ببینم و با چشم هایش آشتی کنم!

روزهایی که قرار است تابستانه بیایم همدان بروم بیمارستان بعثت و دکتر زندی را ببینم و سرشار شوم از حس شاگردانه!روزهایی که قرار است طرحم را با آقای براتی تمام کنم ان شا الله!بعضی وقت ها،بعضی کارها باید یک ان شا الله بزرگ سرش بیاوری که بتوانی!بعضی وقت ها همه چیز جور است ها!اما نمی شود!آن جا خدا را شاید کم دارد!

قرار است تابستان بروم دانشکده ی خودمان هم!بچه ها را ببینم!و دانشکده ای که آرام آرام دارد پا می گیرد!دانشکده ای که قرار است خودم سال ها بعد آنجا درس بدهم!یک استاد سخت گیر بداخلاق باشم یا یک استاد بی خیال بی خیال..

تابستانتان زیبا!

/ 0 نظر / 19 بازدید