پاییز زرد من

مرام فصل ها این شده

بعد از داغی تعجب برانگیز تابستان

با یک سرمای کوچک

برگ را از شاخه جدا کنند

تابستان به برگ ها لطف داشت

زیادی مهربان شده بود!

اما مهربانی اش برای این بود

که وقتی مهر شد

وقتی برگ مهر بیش تری می خواست برای بودن با شاخه

با بی مهری اش

این دو را از هم جدا کند!

برگ آهسته افتاد چون فریب داغی محبت تابستان را خورده بود

فکر می کرد همیشگی است!

برگ اگر میدانست تابستان رهایش می کند

در سردی ناگهانی پاییز

رنگش از ترس زرد نمی شد و از مهر به شاخه سرخ

صدای برگها

زیر پای تو

صدای ترس جدا شدن بود با قرمزی مهر به شاخه

که برای برگها آواز می خواند

که شاخه را یادش برود!

که برگ بماند روی زمین

و آسمان ببیند

بی ثباتی فصل ها چه بر سر برگ ها آورد!

و باز هم باران را بباراند

تا این برگها که به آتش بی مهری کشیده شدند

آهسته بمیرند!

و با آمدن زمستان

برگها را در تابوت سفید برف ها به خاک بسپارند!

و تو یادت باشد که پایان سادگی برگ

خوابیدن در تابوت سفیدی بود که

هدیه آسمان بود!

 

پ ن:

برای مرد غدیر:گله ی این روزها را به دستهای تو می سپارم!دستهایی که همه دیدند بالا رفت ولی از یاد رفت!و می باورانی ام که ما آدم ها چه آسان و چه زود خوب ها را فراموش می کنیم!

ولی تو هنوز مرد غدیری.حتی اگر همه ی ما نخواهند!

/ 3 نظر / 16 بازدید
بیببببببببببببببببببب

عالی بود! فقط همینو می تونم بگم!

س.ا

[دست][دست][دست]

غریبه

واقعا زیبا مینویسی موفق باشی [عینک]