فریاد... ی کابوس مسخره س...خیلی مسخره.... حالم به هم می خوره از تصورش... نمی دونم چطوری ی روز اون روزها رو زندگی کردم...چطوری تصمیم می گیرم با ی احمق روانی هم صحبت بشم.... تصورش برام چندش ناکه... حتی یک لحظه.... 

چقدر زخمی بودم... چقدر عقده داشتم که ی نفر بیاد جلو همه وایسه....نگه خونه ت پایین شهره... نگه دماغت بده....نگه لاغری....نگه لب بالات ژل می خواد...نگه چرا لباس هات خوب نیست...خواهزش نیاد برام قیافه بگیره... فریاد خیلی دلم می خواست مامانش بیاد با ولع و.ملتماسنه نگام گنه م عروسشون شم... فریاد ۰قدر دلم می خواست داداشش خریداری نگام کنه نه با ی نگاه اخم عبوس... عقده داشتم...جلو همه بگه می خوامش...نه تو جشنواره غذا با فاصله از من راه بره و نگاهش خیلی خشک و سرد باشه... فریاد  همش عقده شده بود همش....اپن موجود روانی هم همیشه باهاش دعوا داشتم همیشه با ما دعوا داشت.... هر چند آقا برگشته بود گفتع بود فیلم شون بوده... خیلی حدس مسخره ای ه...البته حق داره آدم ها بقیه رو از دریچه نگاه خودشون می بینن. ... 

فریاد بدترین روزهای عمرم بود ک گاهی کابوس ش رو می بینم... خیلی بد بود... 

/ 0 نظر / 24 بازدید