اهتزاز رفتن

همیشه نبودنت بود که برگهای احساس مرا به اهتزاز پاییز شدن می کشاند

وقتی که دیگر چیزی از تو نمانده بود

جز برگهای سرخ و زرد پاییز

بودنت را دوباره از من گرفتی

سردتر و بی رمق تر

 فکر می کردی به خاطر آفتاب نگاهت بود که چنین بی برگ و بار شدم

خالی از میوه ی احساس

اما...نه

این سردی ،عشق دروغین تو بود

که مرا در اوج دوستی

به قهر  پاییز کشاند

و حالا  با سرمای رفتنت

و گرفتن بودنِ ...حتی دروغینت

یخ زده ام می کنی

خشک می شود شاخه هایم

برف می آید و از من یک قطعه ی یخ زده می سازد

به امید روزی که

وقتی آفتاب آمد

قدرش را بدانیم...

اما شاید این درخت تا قبل از آمدن بهار مرده باشد!

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطیما

منظورت کی بود؟![بازنده]

سید

قهر پاییز :عالی بود

..

روز به روز بهتر می نویسی شگفت آور است ریرا

دوست

ندا خیلی دوستت دارم ! با همه ی شیطونی هات.

دلباخته

براي دلباختگي يک لحظه کافي است ، اما «عشق حقيقي »به وقت نياز دارد . تصور کنيد که در يک شب سرد ، در کلبه اي نشسته ايد .مي خواهيد آتش روشن کنيد تا خود را گرم کنيد .براي اين کار ميان روزنامه و هيزم ، حق انتخاب داريد .اگر درباره ي اين کار تجربه ي کافي داشته باشيد ، پاسخ اين سؤال را مي دانيد :روزنامه سريعتر مي تواند شعله بزرگي درست کند ، اما سريعتر هم خاموش مي شود .هيزم ممکن است به مدت زمان طولاني تري نياز داشته باشد تا شعله ور شود ، اما به آرامي و يکنواخت مي سوزد . من بسياري از مردم را ديده ام که به اشتباه در ابتداي روابط به دنبال همان شعله ي ناگهاني هستند ،به جاي آنکه به دنبال همسري باشند که بتوانند با او رابطه اي پر دوام و محکم را بسازند ، از جمله خودم .نمي گويم که شما نمي توانيد هر دو را داشته باشيد ،همانطور که مي توان هم روزنامه و هم هيزم را براي درست کردن آتش ، استفاده کرد.اما اگر متوجه شده ايد که مدام کساني را انتخاب مي کنيد که براي شما نامناسب اند شايد بهتر باشد به دنبال «آقا يا خانم هيزم »برويد و از «خانم يا آقاي باروت »برحذر باشيد .

دلباخته

:«اگر ما عاشق يکديگر باشيم ، هيچ يک از مشکلات و تفاوت هاي ما اهميت چنداني نخواهند داشت ».

دلباخته

وقتي عشقي ، عشق حقيقي باشد همان لحظه که فرد را ديديد ، خواهيد دانست .

حميد

اسمان مثل دل من تنگ است اسمان مثل دل من تنهاست و تو ای مانده در تنهایی تو فقط خود را باش یک نفر توی سکوت شب شهر دارد از حسرت نان می میرد سهم من هم این است بنشینم تنها و در ایینه شب گریه کنم .... سلام...خوبی...وبلاگت زیبا ..با احساس...و قشنگه...وقت کردی به دنیای منم یه سر یزن..مرسی..فدات

سینا

سعی کن درختو زنده نگه داری عشق خیلی ناخداگاه میاد سراغ آدم اصلا نمیفهمی کی میاد هیچ وقت امیدتو از دست نده مطمئن باش یه روز میاد[گل]

مح.ق

کاش درخت از خواب زمستانی بیدار شود! و غنچه های نهفته اش شکوفه شوند... کاش!