فریاد ... ساعت دوازده و چهل دقیقه س... دکتر الف با خواهرک رفته دور دور... چرا من تو رو ندارم ک باهات برم دور دور... چرا توام مث اون کت و شلوار نمی پوشی ک خیلی بهت بیاد و من با دیدن عکست ذوق مرگ شم...فریاد امروز ی دست فروش جوجه اردک و خرگوش و جوجه می فروخت من همش نگاه ش می کردم... دوست داشتم بخرم... اما کجای دلم می ذاشتمش؟

فریاد؟! ترجیح می دم بیام اینجا و با تو حرف بزنم تا اینکه.... فریاد دلم گرفته.. . فریاد صبح سنندج بودم... سنندج منو یاد هجده دی جمعه تاناکورا سنندح می ندازه... بوسیدن... فریاد.... فریاد.....بغض دارم...گریه دارم... می فهمی؟! 

فریاد داداش واقعی م شو.... کم دارمت... از پینوکیو ک چوبی تر نیستی.... اون واقعی شد... تو.نمی خوای بشی؟ 

فریاد کم دارمت.... با بغض...

/ 0 نظر / 31 بازدید