ایران کبیر

نوشتنش بماند برای فردا!

اما من بیقرارم تا بدانم ته داستان ها چه می شود؟

ته قصه ی آفرینش.

ته کوهی که هنوز منتظر فرهاد است.

ته بی قراری ها ی امروزم و گفتن تو و همه اش گفتن تو

که هر چه که هست می گذرد.چون دنیاست.چون راهمان است نه مقصد مان!و من هنوز راه بودن این مقصد را نفهمیدم.

ته داستان ظهور!

و ته این حرف های مخملی ! ته صغیر بودن امروز ایران کبیر دیروز!که حالا جایش می نویسند بریتانیای کبیر!و یک چیزی مثل شکوه قصه ی تاریخی در من بیدار می شود!

و ته این حرف الان خانم دوست که دارد می گوید:چه طور می تونه با احساسات یک دختر جوون بازی کنه؟!

و اینکه ته قصه ی نامردی ها کجا و کی به یک مرد ختم می شود!

و اینکه تعداد پاهای باکتری به من چه ربطی دارد آخر، نظام هدفمند؟؟؟

***لذتی دارد دل تنگی مثل وقتی که تو سیگار ت را پک می زنی

 و اصلا حواست نیست که همه ها، چه قدر به دود حساسند!

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوتلاس

من هر روز منتظر م. تا بدانم ته چشم های تو چه می شود!

احمدوند

[دست][دست] عالی بود.

.

بغض کهنه یتا ریخی ام را چه کسی می فهمد؟ فقط غربیها دارند از ش سو استفاده می کنند

سپیده

فکرکردن به ته قصه همیشه لذت خود قصه رو از من میگیره...

گمنام

سلام ندا خوبی ؟ دختر تو معلومه چیکار میکنی ؟ ی روز این ادرس ی روز اون ادرس [منتظر] ی جا بند نمیشی نه [خنده] راستی خدا نکنه اون وطری که گفتی شه یعنی چی از این حرفا میزنی ها ؟ [منتظر] عزیز اپ کردم سر بزنی خوشحال میشم [چشمک] خدانگهدارت یا حق [گل][گل][گل]

عاشق

[قلب][قلب][قلب]

عاشق

Aghaye dust???

نغمه

[دست][دست] مهم خود تو هستی نه دیگران!

نغمه

"من" دین را دوست دارم ولی از آخوند ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از مردها می ترسم