به همین سادگی

این داستان عشق نبود!داستان خیال بود!فکر می کرد اگر با او باشد صبح ها با عشق از خواب بیدار می شد و شب ها توی امن ترین جای دنیا خوابش می گرفت!!فکر می کرد اگر با او باشد دیگر هیچ چیز کم نیست!چون بودنش را آنقدر زیاد می دانست که همه ی کمبود ها و کم بودن ها به چشمش نمی آمد!خام بود آخر!شاید هم به قول بعضی ها خودش را به خامی می زد!آقای مرد فکر می کرد خیلی زرنگ است!فکر می کرد می تواند شنگول قصه ی مرا منگ گول زدن هایش بکند!فکر می کرد با چهار عدد دوستت دارم و کمی لبخند و یک عالمه دروغ می تواند یک حوای راستکی را مال خودش بکند!از شما جه پنهان،مرد قهاری بود،قهار که می گویم یعنی قیدش را زدن کار هر کسی نبود!کار شنگول قصه ی من نبود!

نمی دانم چطور باید می فهماندمش که دختر جان،این آدم ...آدم که نبود!گرگ بود!این گرگ قصه ی تو را به آخر نمی رساند!نمی فهمید..به گمانم دلش را باخته بود..آخر می گویند دوستت دارم ها از پوست آدم رد می شود..رد می شود تا برسد به قلب..به دل..به عمیق ترین جای بدن و دیگر در نیاید!دوستت دارمی که آنقدر زود عمیق می شود را نمی شود با حرف حساب بیرون کشید!باید جراحی اش کرد..شاید باید کشتش..نگذاشت درد بکشد این آدم دل باخته به کسی که دیر یا زود از پا درش می آورد..چرا آنقدر مطمئن از پایان قصه حرف می زنم  را نمی دانم..من که کاره ای نیستم!اگر جای خدا بودم همه ی این طور آدم  ها را از روی زمین بر می داشتم!همه ی این گرگ ها را..دنیا با شنگول ها زیباتر می شود..سادگی را می توان عشق ورزید..دوست داشت..اصلن نمی دانم خدا چرا گرگ ها را آفرید؟

شنگول قصه ی من حرف حساب نمی فهمد!هنوز فکر می کند با او زندگی اش رویایی می شود!چیزی فراتر از هر واقعیتی..چیزی فراتر از حدس و گمان آدم ها..اما انگار حواسش نیست  که رویاهاهم وقتی پایشان را به واقعیت بگذارند تکراری می شوند..عادت می شوند..کهنه می شوند و دلزدگی می آورند!

شنگول قصه ی من حواست را جمع کن!گرگ هیچ وقت دوست داشتن شنگول توی کتش نمی رود!اگر هم رفت چشمش دنبال طعم بدنت بوده  نه رویای همراهی با تو!

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پ

ولی من یه دخترم ندا... دخترهمسایه یعنی آدمی که وجود داره و بهت نزدیکه ولی هیچ احساسی بهش نداری. تو عزیزی... نمیدونم چرا.ولی عزیزی.تلخی بداخلاقی میکنی با من مطمئنم.منو دوست نداری میدونم.ولی عزیزی. اینقد در مقابل آدمایی که دوسشون نداری جبهه نگیر.راهتو بگیر و برو.کنارشون نمون ولی جبهه نگیر.خسته ت میکنن.تو نباید خسته بشی...

پ

بی اعتمادی نتیجه ی علاقه ی مطالعه نشدست! علاقه ی حساب و کتاب نشده! اینجا دیگه همه چیزو باید دودوتا چارتا کرد.حتی آدما رو.باید خیلیا رو منهای ندا کنی.تا دوباره اعتمادتو بدست بیاری.اعتماد چیزی که تو میتونی به دیگران هدیه کنی!ولی اگه بره... اگه بره از همه ی وجودت رفته و جای خالیش هنوز هست.جاهای خالی آدمو عذاب میدن.خودتو عذاب نده ندا.من دوستتم :(.احساس میکنم باید آرومت کنم.باید بهت بگم ندا من یه روزی ازت متنفر بودم.ولی الان احساس میکنم سالهاست که میشناسمت.آروم باش.ولشون کن گرگ ها و منگول ها و چوپان ها رو حتی.

پ

احساس خوبی دارم به حرف زدن با تو. شدیدا محتاج کسی ام که بیاد دستمو بگیره و ببره به یه جای دورررر.یه مرخصی طولانی از مسئولیت آدم بودن!از دنیا و همه ی قیل و قالش!مثل مرخصی زایمان!برم و فارغ بشم از این حجم سنگین درد،خستگی،... این چیزی که داره تو وجود من رشد میکنه از نه ته قلبم ریشه گرفته.تحملش کار من نیست.یه درده!یه درد بی پدر!چنگ میزنه به وجودم،لگد میزنه به بختم... و روز به روز رشد میکنه و بزرگتر میشه.میگن لحظه ی فارغ شدن درد به اوج خودش میرسه و بعد تموم!میترسم طاقت نیارم و لبخند فارغ شدنو رو لبام نبینم!میترسم اونقدر طولانی بشه که فارغ نشده بمیرم!میترسم سر زا برم ندا! اصلا نمیدونم چرا این چیزا رو به تو میگم.

پ

آره مطالعه میخواد.تردید میخواد.فکر و یه کم وقت لازم دارم میخواد.وگرنه یه ذوزی به خودت میای و میبینی اونقدر یکی رو ضرب در محبتا و احساسای خوبت کردی که دیگه نجومی شده!بعد خودتم باورت میشه!یا حداقل کاری از دستت برنمیاد.و روز به روز تنها و تنها تر میشی و خودتو پشت رادیکال دلتنگی قایم‌میکنی.

پ

نه!شاید من اصلا عاشق نشدم!زیر هیچ چتری هم نرفتم.اگه تا حالا با کسی هم حرف زدم و اجازه دادم حرفاشو بزنه فقط برای این بوده که دخترا دیگه حوصله ی همدیگرو ندارن.بیشترشون فقط به خیابون ها و چترها فکر میکنن.اگه اجازه دادم کسی بیاد توی زندگیم قط برای این بود که دیگه نمیشه با یه دختر از دلتنگی حرف زد.از زندگی و تلخیا و شیرینیاش... دیگه نمیشه به یه دختر جز قطعه های ادبی و جمله های قشنگ و تزیین شده چیزی اس ام اس داد!دیگه هیچ دختری بعد از اینکه بهش میگی خسته ام،بی قرارم،بهت نمیگه من که باهاتم،کنارتم،دوستتم.دل من به این جمله های لحظه ایداحتیاج داره.فقط لحظه.این یه اعترافی بود برای ضعیف بودنم!من ضعیفم!مثل بیشتر آدما.توی شدیدترین لحظه های انزوا و بیزاری هم دوست دارم یکی پیگیر حال خرابم باشه.یکی که بهم یادآوری کنه که هنوز هستم و بودنم لازمه!یکی که نذاره یخ بزنم! من اصلا نمیدونم عشق چجوریه!نمیدونم چطوری ممکنه از دنبال کردن مسیر نگاه یه پسر به یه چشم و ابرو و مو و... یه دختر قشنگ نرسید!حتی وقتی پیش عشقشه! نمیدونم اصلا ممکن هست که یه پسر از انتحان عاشقی سربلند بیرون بیاد و دست رد به سینه ی یه دختر بزنه؟ این روزا پسرا دو دسته ا

پ

یادم نیست چی نوشتم. ولی میخواستم بگم این روزا پسرا دو دسته از دخترا رو بیشتر دوست دارن:دخترایی که زن زندگی ان و دخترایی که آپشن های بیشتری براشون دارن!!! همشون هم انتظار دارن که یه ملکه رو به مخروبه های زندگیشون ببرن!و زندگی یعنی غذای همیشه حاضر؛چای همیشه حاضر؛لبخند همیشه حاضر،بوهای خوب،صدای آروم و شمرده،خونه ی تمیز،لباس ها و جوراب های تمیز،زندگی یعنی جمله های مکرر(عزیزم تو خسته ای تقصیر منه ببخشیدو...) زندگی یعنی موهاتو بذار تو و دردهای منو بریز تو دلت... من فقط روزی به خودم اجازه ی عاشقی رو میدم که کسی از مطالعه ی من به من رسیده باشه.کسی که وقتی داغونم در جواب همه ی حرف ها جز جمله ی «به درک» چیزی از من انتظار نداشته باشه.کسی که بشه بهش گفت به درک!جمله ی خودم. چشماتو به روی بدی هاشون نبند.و اجازه نده باعث بشن دچار تهوع فکری بشی و از همه ی دنیا بیزار... اجازه نده پتانسیل یه زندگی شیرین که در آینده انتظارتو میکشه رو ازت بگیرن و درگیرت کنن. درگیر گره هاشون. و زیر بار هیچ تعلقی نرو،تا زمانی که تصمیم بگیری «مادر بشی»... :)

ماشا

حرف ها، گاهی شنیده نمی شوند. سلام گرامی. واتوره با حرف ها به روز است و منتظر نقد و نظرت.

ج.م

سلام و عرض ادب تقدیم به آنان که با وری خسته دارند. چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد شاعر: حسن دلبري دوگام مانده به هم، سيبي از هوا افتاد چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلايي شد فضا پر از هيجان‌هاي آشنايي شد نه حزن ماند و نه حسرت، نه قيل و قال و نه غم سکوت بود و تماشا، دو گام مانده به هم زمين پر آينه شد، زير گام ما دو نفر فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر نگاه ما دو نفر، در هجوم هم گم شد دو گام مانده به هم، ناگهان قدم گم شد دو گام مانده به هم اصل عاشقي اين است رسيدن و نرسيدن، چقدر شيرين است حکايت از شب سردي‌است، خسته در باران من و تو بي‌ خبر از هم، نشسته در باران که ناگهان شب من، غرق حس و حال تو شد فضاي خانه سراسر پر از خيال تو شد عجيب آن‌که تو هم، مثل من شدي آن شب دچار حس خيالي‌شدن شدي آن شب به کوچه خواند صداي خوش اميد، مرا تو را به کوچه کشيد، آنچه مي‌کشيد مرا قدم زدم شب آيينه را محل به محل ورق زدم دل ديوانه را غزل به غزل براي هدية چشمانمان به يکديگر نيافتم غزلي از سکوت زيباتر من و تو شيفتة هم، دو آشنا در راه شبيه ليلي و مجنون قصه‌ها در راه به يک محله رسيديم بوي ناز آمد دلم دو کوچه جلوتر

ج.م

دلم لبالب خون بود و خنده‌ام بر لب چنين به چشم مي‌آمد ولي چنان بودم از آن غروب در آن سايه‌باغ يادت هست که رفته تا ته تصنيفي از بنان بودم؟ تو گرم چايي خود بودي و لبم مي‌گفت که کاشکي لب خوشبخت استکان بودم چقدر بي‌تو در اين کوچه سرزنش ديدم چقدر با همة کوچه مهربان بودم اگر بدون تو بلبل‌زباني‌ام گل کرد وگر به خاطر برگي ترانه‌خوان بودم کنار فرصت تهمينه‌اي اگر رستم وگر بدون تو در کار هفت‌خوان بودم همان حکايت رد گم کني است قصة من مرا ببخش اگر محو ديگران بودم به ياد چشم سياه ستاره‌‌ريز تو بود اگر مسافر شب‌هاي آسمان بودم چنين که بي همگان با تو روبرو شده‌ام مرا ببخش اگر انتقام‌جو شده‌ام اگر چه لذت بخشش هزار چندين است براي بوسه فقط انتقام شيرين است تو مي‌بري تب سردي که روي بال من است من از تو مي‌برم آن بوسه‌ها که مال من است کدام ما دو نفر شادمان‌تريم از هم در اين قمار که ما هر دو مي‌بريم از هم اگر به قهر، کنار رخ تو مات شويم وگر به لطف تو مهمان گونه‌هات شويم هميشه منطق لب‌هاي عاشقان اين است که بوسه‌هاي تو بر هر دو گونه شيرين است دو گام مانده به هم، سيبي از هوا افتاد چه اتفاق عجيبي ميان ما افتا

ماشا

دوما تو وهار آزه پیره ماو.. بعد از تو بهار زود پیر می شود. سلامی بهاری.. وهارت مارک،سالت خوش،حالت نیکو،مالت آباد، مینت مه نه نی،روزگارت روم،وژت سالم ،کس و کارت ساق، زه نی ئت دلخواه..... بهارت فرخنده،سالت خوش،حالت نیکو،خانه ات آباد،دیارت ماندنی،روزگارت رام،خودت سالم،نزدیکانت صحیح و زندگانی ات دلخواه... واتوره با چند بهاریه به روز است.دیدار نوروزی فراموش نشود دوست من....