لیلی !بچرخ

لیلی گفت:بس است.دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش می چرخید.مجنون لیلی را نمی دید رفتنش را هم.

لیلی گفت:کاش مجنون این همه خودخواه نبود.کاش لیلی را می دید.

خدا گفت:لیلی بمانفقصه یبی لیلی را کسی نخواهد خواند.

لیلی گفت این قصه نیست،پایان ندارد.حکایت است،حکایت چرخیدن.

خدا گفت:مثل حکایت زمین،مثل حکایت ماه.لیلی،بچرخ.

لیلی گفت:کاش مجنون چرخیدنم را می دید.مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.

خدا گفت:چرخیدنت را من تماشا می کنم.لیلی،بچرخ.

لیلی چرخید،چرخید و چرخید و چرخید.

/ 1 نظر / 21 بازدید