لباس عید

کلی دفتر خاطره داشتم... از دبستان...کلی کلی حرف های خوب و بد و زشت... داستان می ساختم و خیال پردازی می کردم.... شریف ترین شغلم همین خیال بافی آیت...اولین شغلم بود... اولین نقشم بود....خیال خیال....مامان دوست داشت  یک پسر ب دنیا می آورد ک اسمش را می گذاشت فریاد....من برای خودم ساختمش بزرگش کردم و هر از گاهی توی نوشته هایم مخاطب خاصم میشود.  آدم باید مخاطب خاص داشته باشد..  مثل بابالنگ دراز...مثل تو...مخاطب خاص خیلی خوب است آدم همیشه کسی را دارد ک حرف هایش را بهش بزند... مخاطب خاص این روزهای من محسن است و دکتر حسینی! هر اتفاقی می افتد زرتی زنگ می زنم ب این دو نفر و جز معدود  آدم هایی هستند که برای دست هایت و چشم هایت نقشه نریخته اند....

راستی از در به دری و بیمه روستا حالم به هم میخورد دیروز برای اولین بار ک فلان مرکز شهری روستایی رفتم با آدم های جدید اصلا دوست نداشتم ادامه پیدا کند... به اتاق مامایی حس خوبی نداشتم... به اسم سامانه سیب به اسم پایش....بدترین اسم ها هستند و بدترین خاطرات...

نسرین دختر خوشگل کلینیک ما عروس شده بود... داشت عکس هایش را ب من نشان می داد... با تامل ازش پرسیدم اگه همزمان با تو با کسی دیگه بود چیکار می کردی؟ گفت ولش می کردم.... ب همین راحتی...گفتم تا حالا بهت دروغ گفته گفت نه اصلا... بغض کردم... مثل بچه ای ک لباس عید های خوشگل دوستش را دیده و نتونسته بخره... از درون داشتم گریه می کردم اما سعی کردم حفظ طاهر کنم و چیزی نگم.... 

همه ی بدی ها می گذرند اما جای زخم ها دیر خوب میشه.... دیر...ب قول سپیده اصلا تو براشون مهم نبودی و نیستی...یادم نمیره تعطیلات بعد عید عکس جگر خوردن دوست پسر شو ک ب اسم شوهررررم سیو کرده بود برای من فرستاد و پیام هاش... پیام های بهزاد ی ک بهش گفته بود خیلی دلم برات تنگ شده اگه فردا زود برگردم بیا حسابی بغلت کنم... سپیده هم نوشته بود منم عشقم... 

حرفهایی آشنا و تکراریی

/ 0 نظر / 27 بازدید