عید قربان است.... دختری را یادم می آید که پارسال همین موقع ها کتک می خورد....از صبح تا ساعت چهار!کتک میخورد...سکوت می کرد و باز هم کتک می خورد... عصبانیت می خورد....و تصمیم گرفت برای همیشه برود.... 

دختری ک تا ساعت دو و سه شب نگران بود... نگران خیالی که فکر می کرد او را دوست دارد... 

کتک...قربان...کلبه...کوثر...مبینا.... پرکوک...گل...نسرین...طلا...کادو.... خدا رو شکر که سال نود و پنج تموم شد 

/ 0 نظر / 3 بازدید