زندگی خوابگاهی

از بعضی روزها یاد می گیرم:

زندگی توی خوابگاه بی اعتمادی می آره،این که به همه بی اعتماد باشی...

هر چند هنوز یه لبخند ژکوند رو لبشه و تا منو می بینه  انگار نه انگار همون آدمی هستی که تا دو دقیقه پیش یه جا دیگه داشت زیر آبتو می زد!داشتم به خانم دوست می گفتم مطمئنم این آدم هر چیو بهش گفتم به  هم کلاسی هاش گفته ولی ...

گفتنش فایده نداره!فقط باید اصل بی اعتمادی رو یادم نره!و باز هم این جمله که همه تو خوابگاه آمار همدیگه رو دارن حتی بیشتر از خود طرف!

به نظرم راهکار اینه که سعی کنید خوابگاهی نباشید و جز قدیسه هایی باشی که چون خوابگاهی نیستن قدیسه ن!

و یا اونقدر وسعت روحی داشته باشی که وقتی یه چیزیو به خانم دوست گفتی و رفت با مشاهدات خیالی خودش واست یه داستان ساخت که وقتی دست خودت رسید این داستان کلا" هنگ کنی و بفهمی ته این داستان فاعل تو بودی!البته به روایت خانم دوست...سعه صدر داشته باشی و این آدم های داستان پرداز رو بگذاریشون در خیالات واهی خودشون!و مثل کارگردانهای بعضی فیلم ها آخرشو پایان سفید بدی هر جور دوست دارن پرش کنن!خب استعداد دارن دوستان!باید ی جاهایی خودشونو نشون بدن!

خلاصه باید سعه صدر داشته باشی و گرنه عین یه دیوونه ی روان پریش باید بری یقه ی تک تک شونو بگیری که چی می گی تو؟و در نهایت روانت پریشانتر از چیزی که هست باشه!

 پ ن:یادم رفته بود اشاره کنم به کسی که یک ترم پیش از خارج!خوابگاه زنگ زده به دوستم(حتی شمارم هم نداشت) طلبکار شده بود که تو پشت سرمن حرف زدی!چه حرفی؟هنوز خودم هم نفهمیدم!

پ ن 2:اشاره ای بود به عجایب زندگی در خوابگاه!

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
دکترکوچولو

اووووووووووووووووووووه من انقد از این خاله زنک بازی ها دیدم توی خابگاه!!! دیگه بریدم و زدم بیرون و رفت و امد میکنم :))) طاقتمان کم بود و مشکلات زیادددددددددددددددد:)) خوبی؟؟

مسلم

موافقم مرسی سر بزن خوشحال میشم