خستگی با طعم کافئین عشق!

دارد برف می بارد و مامان خانم،خوابگاه منتظر من است!خستگی از تمام سلول هایم دارد بیرون می زند!تمپوراری ساختن برای خانم قصابانی و قالب گیری نهایی!نداست دیگر!یک دنده خانم!باید امروز حتمن موقتی را می ساخت!

دکتر زندی از من خواستند برادری ام را بهشان ثابت کنم!!نداست دیگر!یک دنده خانم!!باید توی این خستگی باید بیاید کتابخانه و رابطه ی کرودینگ و دندان عقل را سرچ کند!!برای استاد عشق!

دیروز توی دفتر آرزوهایم چیزی را نقاشی کردم،مطمئن بودم که اتفاق می افتاد!باید اتفاق می افتاد!اما  ما آدم ها زود از آرزوهامان خسته می شویم!می رویم سراغ آروزی بعدی!شاید آنهایی که آرزو ندارند همانهایی بودند که قید آرزوهاشان را زدند!نمی دانم!چیزی مثل تنهایی!آدم تنها جا برای آرزو کردن دارد اما وقتی پای کس دیگری در میان باشد زندگی ات سقف پیدا می کند و حتی اگر باز هم احساس تنهایی کنی،تنهایی ات برای دیگران خنده دار می شود!انگار همانقدر که تنهایی ترس دارد،درد دارد،لبخند دارد تنها نبودن هم ترس دارد،درد دارد و لبخند!

عجیب عشق آدم را سر پا نگه میدارد!عشق به تمام لحظه های زندگی ام!:)

/ 1 نظر / 21 بازدید
د

این یه بازیه روانیه؟دختر همسایه؟شد دختر همسایه؟همیشه با اسباب کشی آدم همسایه های خوبی پیدا نمی کنه! اونم آدمی که از چند سال قبل با اون دختر همسایه رفت و آمد داشته و خودش خواسته که اون همسایه شون شه!خودش عقل داشته خودش این کارو کرده!حالا چرا باید بگه دختر همسایه براش معمولی شده؟