اولین روز سال 92

اصلا فکر نمی کردم سال دارد تمام می شود چیزی که برای اولین بار تلنگر تمام شدن سال 92 بود آدم هایی بودند در پیاده روهای اطراف میدان امام که بساط چهارشنبه فروشی شان را پهن کرده بودند،یک آن این فکر از سرم گذشت که چهارشنبه سوری؟!چه روزهایی چهارشنبه سوری بودند؟مال کجای سال بود؟و بلند زیر لب  گفتم دارد عید می شود!

حتی دیرتر از همه راه افتادم برای رسیدن به خانه..دلم خانه بودن را نمی خواست..دلم می خواست با آدم هایی مثل خودم می رفتیم یک جایی دور دور و عید را با درخت ها و دریا و آدم های جدید تجربه می کردیم..به آدم احساس یکنواختی میداد این که هر سال عید بروی خانه ی این و آن،این و آنی که هیچ تغییری نکرده بودند،بنشینی،عید را تبریک بگویی و برگردی..حوصله ی من که کلی سر می رود!

آخر این سال حسابی سرم به سنگ خورد!برای بار N ام و ..و دوباره مثل همیشه خودم را انداختم توی دست های خدا..هیچ کس مثل او نبود!عشقش زمینی نیست آخر!آسمانی است!هر چه قدر هم دلش را بشکنی آخر همه ی دل تنگی هایت جوری بغلت می کند انگار هیچ چیز را نمی داند!انگار نه انگار خداست!انگار نه انگار تمام بد بودن هایت را دیده!انگار نه انگار!آدم تمام عمرش را عاشق همچین چیزی بشود به عشق همه می ارزد!به عشق حتی دکتر زندی و نگاه های پدرانه اش.حتی وقتی خانم دکتر ایکس آدم را  تا سر حد بغض و گریه می برد!یکی هست که وقتی در گوشت می گوید دل سائل را از خودت نرنجان..خوش اخلاق باش با آدم ها!!

همین حضرت عشق که همه ی دوست داشتنی هایم تحت سلطه ی اوست..بعضی وقت ها بد جور عاشقش می شوم اما..یک نفر دعا می کند ثابت قدممان کن توی عشق به خودت..می شود ثابت قدممان کنی توی عشق به خودت آقای خدا؟!

پ نوشت:فال جناب حافظ برای دل تنگی های سال 93

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند           واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی    آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال           که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب     مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد          که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد       اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود             که ز بند غم ایام نجاتم دادند

/ 8 نظر / 5 بازدید
هانیه

عیدت مبارک سال خوبی داشته باشی ؟

ج.م

با سلام مطالب جالبی داری. ما آدما دچار عادت تکرار شده ایم به قول افلاطون که از زبان سقراط می‌گوید:زندگی بررسی نشده ارزش زیستن ندارد. ولی اگر همه افراد جامعه روشنفکران شکاکی بودند که دائماً در پی بررسی فلسفه حیات و مبانی اعتقاداتشان بودند، دیگر مرد عمل پیدا نمی‌شد.

ج.م

دوست داشتن ما انسان ها از روی منفعت طلب است و هر جا سودی در کار نباشد عشق و دوست داشتن رنگ می بازد و شکل ریا به خود می گیرد. البته به قول دکتر شریعتی باید بین دوست داشتن و عشق فرق گذاشت و حتی بین انسان ها.

ج.م

دوست داشتن ما انسان ها از روی منفعت طلب است و هر جا سودی در کار نباشد عشق و دوست داشتن رنگ می بازد و شکل ریا به خود می گیرد. البته به قول دکتر شریعتی باید بین دوست داشتن و عشق فرق گذاشت و حتی بین انسان ها.

ج.م

شعر زيباي جگرسوز از خانم هيلا صديقي هوا بارانی است و فصل پاییز/ گلوی آسمان از بغض لبریز// به سجده آمده ابری که انگار/ شد ه از داغ تابستانه سر ریز// هوای مدرسه بوی الفبا/ صدای زنگ اول محکم و تیز// جزای خنده های بی مجوز/ و شادیها و تفریحات ناچیز// برای نوجوانی ها ی ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز// رسیده اول مهر و درونم / پر است از لحظه های خاطرانگیز// کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پزمرده سرمیز// هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من // چه فردای خوشی را خواب دیدیم / تمام نقشه ها بر آب دیدیم // چه دورانی چه رویای عبوری / چه جستن ها به دنبال ظهوری // من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم // همان بازی که با تیغ سر انگشت/ به پیش چشمهای من تو را کشت // تمام آرزو ها را فنا کرد / دو دست دوستیمان را جدا کرد // تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی// به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه // به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند// دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد // بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟ / در آ

امیر حسین

سلام وب جالبی داری [لبخند] به وب منم سر بزن

ج.م

سلام. ذوق من در گريه ي ديوانگي گل مي كند:حسن دلبری شايد امشب مثل هر شب باز، سازم بشكند من كه مي سازم ولي تا كي بسازم بشكند؟ ذوق من در گريه ي ديوانگي گل مي كند مي شود گاهي دل زنجير بازم بشكند؟ آسماني كن چراغ جادوي خورشيد را تا طلسم شوم شب هاي درازم بشكند آنقدر خشك است دين من كه هنگام ركوع شايد از ده جا تن ترد نمازم بشكند روز مرگم مي رود خط سياهي تا خدا در ميان راه اگر صندوق رازم بشكند در همين تنگ آشيان خود بميرم بهتر است من كه مي ترسم سر پرهاي نازم بشكند

ماشا

بی پرده بگویم پرده, به حرمت پنجره دست درازی می کند.. سلام.... واتوره با چند دو بیتی به روز است و چشم به راه نقد و نظرت.